Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آن غلامك را چو ديد اهل ذکا‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آن غلامك را چو ديد اهل ذکا‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

به راه کردن شاه يكى را از آن دو غلام و از اين ديگر پرسيدن‬

*

‫‬‬‬‫

‫آن غلامك را چو ديد اهل ذکا‬

‫آن دگر را کرد اشارت که بيا‬

‫کاف رحمت گفتمش تصغير نيست‬ ‫

جد چو گويد طفلكم تحقير نيست‬

‫چون بيامد آن دوم در پيش شاه‬

‫بود او گنده دهان دندان سياه‬

‫گر چه شه ناخوش شد از گفتار او‬

‫جستجويى آرد هم ز اسرار او‬

‫گفت با اين شكل و اين گند دهان‬ ‫

دور بنشين ليك آن سو تر مران‬

‫که تو اهل نامه و رقعه بدى‬

‫نه جليس و يار و هم بقعه بدى‬

‫تا علاج آن دهان تو کنيم‬ ‫

تو حبيب و ما طبيب پر فنيم‬

‫بهر کيكى نو گليمى سوختن‬ ‫

نيست لايق از تو ديده دوختن‬

‫با همه بنشين دو سه دستان بگو‬ ‫

تا ببينم صورت عقلت نكو‬

‫آن ذکى را پس فرستاد او به کار‬

‫سوى حمامى که رو خود را بخار‬

‫وين دگر را گفت خه تو زيرکى‬ ‫

صد غلامى در حقيقت نه يكى‬

‫آن نه اى که خواجه تاش تو نمود‬ ‫

از تو ما را سرد مى کرد آن حسود‬

‫گفت او دزد و کژ است و کژنشين‬ ‫

حيز و نامرد و چنان است و چنين‬

‫گفت پيوسته بده ست او راست گو‬

‫راست گويى من نديده ستم چو او‬

‫راست گويى در نهادش خلقتى است‬

‫هر چه گويد من نگويم تهمتى است‬

‫کژ ندانم آن نكو انديش را‬ ‫

متهم دارم وجود خويش را‬

‫باشد او در من ببيند عيبها‬ ‫

من نبينم در وجود خود شها‬

‫هر کسى گر عيب خود ديدى ز پيش‬

‫کى بدى فارغ خود از اصلاح خويش‬

‫غافلند اين خلق از خود اى پدر‬

‫لاجرم گويند عيب همدگر‬

‫من نبينم روى خود را اى شمن‬ ‫

من ببينم روى تو تو روى من‬

‫آن کسى که او ببيند روى خويش‬

‫نور او از نور خلقان است بيش‬

‫گر بميرد ديد او باقى بود‬

‫ز انكه ديدش ديد خلاقى بود‬

‫نور حسى نبود آن نورى که او‬

‫روى خود محسوس بيند پيش رو‬

‫گفت اکنون عيبهاى او بگو‬

‫آن چنان که گفت او از عيب تو‬

‫تا بدانم که تو غم خوار منى‬ ‫

کدخداى ملكت و کار منى‬

‫گفت اى شه من بگويم عيبهاش‬

‫گر چه هست او مر مرا خوش خواجه تاش‬

‫عيب او مهر و وفا و مردمى‬ ‫

عيب او صدق و ذکا و هم دمى‬

‫کمترين عيبش جوانمردى و داد‬ ‫

آن جوانمردى که جان را هم بداد‬

‫صد هزاران جان خدا کرده پديد‬ ‫

چه جوانمردى بود کان را نديد‬

‫ور بديدى کى به جان بخلش بدى‬ ‫

بهر يك جان کى چنين غمگين شدى‬

‫بر لب جو بخل آب آن را بود‬ ‫

کاو ز جوى آب نابينا بود‬

‫گفت پيغمبر که هر که از يقين‬ ‫

داند او پاداش خود در يوم دين‬

‫که يكى را ده عوض مى آيدش‬ ‫

هر زمان جودى دگرگون زايدش‬

‫جود جمله از عوضها ديدن است‬

‫پس عوض ديدن ضد ترسيدن است‬

‫بخل ناديدن بود اعواض را‬

‫شاد دارد ديد در خواض را‬

‫پس به عالم هيچ کس نبود بخيل‬ ‫

ز انكه کس چيزى نبازد بى بديل‬

‫پس سخا از چشم آمد نه ز دست‬ ‫

ديد دارد کار جز بينا نرست‬

‫عيب ديگر اين که خود بين نيست او‬ ‫

هست او در هستى خود عيب جو‬

‫عيب گوى و عيب جوى خود بده ست‬

‫با همه نيكو و با خود بد بده ست‬

‫گفت شه جلدى مكن در مدح يار‬

‫مدح خود در ضمن مدح او ميار‬

‫ز انكه من در امتحان آرم و را‬

‫شرمسارى آيدت در ما ورا‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*