Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آن يكى از خشم مادر را بكشت‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آن يكى از خشم مادر را بكشت‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

ملامت کردن مردم شخصى را که مادرش را کشت به تهمت‬

*

‫‬‬‬‫

‫آن يكى از خشم مادر را بكشت‬ ‫

هم به زخم خنجر و هم زخم مشت‬

‫آن يكى گفتش که از بد گوهرى‬

‫ياد ناوردى تو حق مادرى‬

‫هى تو مادر را چرا کشتى بگو‬

‫او چه کرد آخر بگو اى زشت خو‬

‫گفت کارى کرد کان عار وى است‬

کشتمش کان خاك ستار وى است‬

‫گفت آن کس را بكش اى محتشم‬ ‫

گفت پس هر روز مردى را کشم‬

‫کشتم او را رستم از خونهاى خلق‬

‫ناى او برم به است از ناى خلق‬

‫نفس تست آن مادر بد خاصيت‬ ‫

که فساد اوست در هر ناحيت‬

‫هين بكش او را که بهر آن دنى‬ ‫

هر دمى قصد عزيزى مى کنى‬

‫از وى اين دنياى خوش بر تست تنگ‬

‫از پى او با حق و با خلق جنگ‬

‫نفس کشتى باز رستى ز اعتذار‬

کس ترا دشمن نماند در ديار‬

‫گر شكال آرد کسى بر گفت ما‬ ‫

از براى انبيا و اوليا‬

‫کانبيا را نه که نفس کشته بود‬

‫پس چراشان دشمنان بود و حسود‬

‫گوش کن تو اى طلبکار صواب‬

‫بشنو اين اشكال و شبهت را جواب‬

‫دشمن خود بوده اند آن منكران‬ ‫

زخم بر خود مى زدند ايشان چنان‬

‫دشمن آن باشد که قصد جان کند‬ ‫

دشمن آن نبود که خود جان مى کند‬

‫نيست خفاشك عدوى آفتاب‬

‫او عدوى خويش آمد در حجاب‬

‫تابش خورشيد او را مى کشد‬ ‫

رنج او خورشيد هرگز کى کشد‬

‫دشمن آن باشد کز او آيد عذاب‬

‫مانع آيد لعل را از آفتاب‬

‫مانع خويشند جمله ى کافران‬

‫از شعاع جوهر پيغمبران‬

‫کى حجاب چشم آن فردند خلق‬

‫چشم خود را کور و کژ کردند خلق‬

‫چون غلام هندويى کاو کين کشد‬ ‫

از ستيزه ى خواجه خود را مى کشد‬

‫سر نگون مى افتد از بام سرا‬ ‫

تا زيانى کرده باشد خواجه را‬

‫گر شود بيمار دشمن با طبيب‬ ‫

ور کند کودك عداوت با اديب‬

‫در حقيقت ره زن جان خودند‬ ‫

راه عقل و جان خود را خود زدند‬

‫گازرى گر خشم گيرد ز آفتاب‬ ‫

ماهيى گر خشم مى گيرد ز آب‬

‫تو يكى بنگر که را دارد زيان‬

‫عاقبت که بود سياه اختر از آن‬

‫گر ترا حق آفريند زشت رو‬ ‫

هان مشو هم زشت رو هم زشت خو‬

‫ور برد کفشت مرو در سنگلاخ‬ ‫

ور دو شاخ استت مشو تو چار شاخ‬

‫تو حسودى کز فلان من کمترم‬

‫مى فزايد کمترى در اخترم‬

‫خود حسد نقصان و عيبى ديگر است‬

‫بلكه از جمله کميها بدتر است‬

‫آن بليس از ننگ و عار کمترى‬ ‫

خويش را افكند در صد ابترى‬

‫از حسد مى خواست تا بالا بود‬ ‫

خود چه بالا بلكه خون پالا بود‬

‫آن ابو جهل از محمد ننگ داشت‬ ‫

وز حسد خود را به بالا مى فراشت‬

‫بو الحكم نامش بد و بو جهل شد‬

‫اى بسا اهل از حسد نااهل شد‬

‫من نديدم در جهان جست و جو‬ ‫

هيچ اهليت به از خوى نكو‬

‫انبيا را واسطه ز آن کرد حق‬

‫تا پديد آيد حسدها در قلق‬

‫ز انكه کس را از خدا عارى نبود‬ ‫

حاسد حق هيچ ديارى نبود‬

‫آن کسى کش مثل خود پنداشتى‬ ‫

ز آن سبب با او حسد برداشتى‬

‫چون مقرر شد بزرگى رسول‬ ‫

پس حسد نايد کسى را از قبول‬

‫پس به هر دورى وليى قايم است‬ ‫

تا قيامت آزمايش دايم است‬

‫هر که را خوى نكو باشد برست‬ ‫

هر کسى کاو شيشه دل باشد شكست‬

‫پس امام حى قايم آن ولى است‬ ‫

خواه از نسل عمر خواه از على است‬

‫مهدى و هادى وى است اى راه جو‬ ‫

هم نهان و هم نشسته پيش رو‬

‫او چو نور است و خرد جبريل اوست‬ ‫

و آن ولى کم از او قنديل اوست‬

‫و انكه زين قنديل کم مشكات ماست‬ ‫

نور را در مرتبه ترتيبهاست‬

‫ز انكه هفصد پرده دارد نور حق‬

‫پرده هاى نور دان چندين طبق‬

‫از پس هر پرده قومى را مقام‬

‫صف صف اند اين پرده هاشان تا امام‬

‫اهل صف آخرين از ضعف خويش‬ ‫

چشمشان طاقت ندارد نور بيش‬

‫و آن صف پيش از ضعيفى بصر‬ ‫

تاب نارد روشنايى بيشتر‬

‫روشنيى کاو حيات اول است‬ ‫

رنج جان و فتنه ى اين احول است‬

‫احوليها اندك اندك کم شود‬ ‫

چون ز هفصد بگذرد او يم شود‬

‫آتشى کاصلاح آهن يا زر است‬

‫کى صلاح آبى و سيب تر است‬

‫سيب و آبى خاميى دارد خفيف‬ ‫

نه چو آهن تابشى خواهد لطيف‬

‫ليك آهن را لطيف آن شعله هاست‬ ‫

کاو جذوب تابش آن اژدهاست‬

‫هست آن آهن فقير سخت کش‬

‫زير پتك و آتش است او سرخ و خوش‬

‫حاجب آتش بود بى واسطه‬ ‫

در دل آتش رود بى رابطه‬

‫بى حجاب آب و فرزندان آب‬

‫پختگى ز آتش نيابند و خطاب‬

‫واسطه ديگى بود يا تابه اى‬ ‫

همچو پا را در روش پا تابه اى‬

‫يا مكانى در ميان تا آن هوا‬ ‫

مى شود سوزان و مى آرد بما‬

‫پس فقير آن است کاو بى واسطه ست‬ ‫

شعله ها را با وجودش رابطه ست‬

‫پس دل عالم وى است ايرا که تن‬

‫مى رسد از واسطه ى اين دل به فن‬

‫دل نباشد، تن چه داند گفت وگو‬

‫دل نجويد، تن چه داند جستجو‬

‫پس نظرگاه شعاع آن آهن است‬

‫پس نظرگاه خدا دل نى تن است‬

‫باز اين دلهاى جزوى چون تن است‬ ‫

با دل صاحب دلى کاو معدن است‬

‫بس مثال و شرح خواهد اين کلام‬

‫ليك ترسم تا نلغزد وهم عام‬

‫تا نگردد نيكويى ما بدى‬

‫اينكه گفتم هم نبد جز بى خودى‬

‫پاى کج را کفش کج بهتر بود‬ ‫

مر گدا را دستگه بر در بود‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*