Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : صوفيى در خانقاه از ره رسيد‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : صوفيى در خانقاه از ره رسيد‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

فروختن صوفيان بهيمه ى مسافر را جهت سماع‬

*

‫‬‬‬‫صوفيى در خانقاه از ره رسيد‬

‫مرآب خود برد و در آخر کشيد‬

‫آب کش داد و علف از دست خويش‬

‫نه چنان صوفى که ما گفتيم پيش‬

‫احتياطش کرد از سهو و خباط‬ ‫

چون قضا آيد چه سود است احتياط‬

‫صوفيان در جوع بودند و فقير‬ ‫

کاد فقر أن يعي کفرا يبير‬

‫اى توانگر که تو سيرى هين مخند‬

‫بر کجى آن فقير دردمند‬

‫از سر تقصير آن صوفى رمه‬ ‫

خر فروشى در گرفتند آن همه‬

‫کز ضرورت هست مردارى مباح‬

‫بس فسادى کز ضرورت شد صلاح‬

‫هم در آن دم آن خرك بفروختند‬ ‫

لوت آوردند و شمع افروختند‬

‫ولوله افتاد اندر خانقه‬

کامشبان لوت و سماع است و شره‬

‫چند از اين صبر و از اين سه روزه چند‬

‫چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند‬

‫ما هم از خلقيم و جان داريم ما‬ ‫

دولت امشب ميهمان داريم ما‬

‫تخم باطل را از آن مى کاشتند‬ ‫

کان که آن جان نيست جان پنداشتند‬

‫و آن مسافر نيز از راه دراز‬

‫خسته بود و ديد آن اقبال و ناز‬

‫صوفيانش يك به يك بنواختند‬

‫نرد خدمتهاى خوش مى باختند‬

‫گفت چون مى ديد ميلانشان به وى‬ ‫

گر طرب امشب نخواهم کرد کى‬

‫لوت خوردند و سماع آغاز کرد‬ ‫

خانقه تا سقف شد پر دود و گرد‬

‫دود مطبخ گرد آن پا کوفتن‬

‫ز اشتياق و وجد جان آشوفتن‬

‫گاه دست افشان قدم مى کوفتند‬ ‫

گه به سجده صفه را مى روفتند‬

‫دير يابد صوفى آز از روزگار‬ ‫

ز آن سبب صوفى بود بسيار خوار‬

‫جز مگر آن صوفيى کز نور حق‬ ‫

سير خورد او فارغ است از ننگ دق‬

‫از هزاران اندکى زين صوفيند‬ ‫

باقيان در دولت او مى زيند‬

‫چون سماع آمد از اول تا کران‬

‫مطرب آغازيد يك ضرب گران‬

‫خر برفت و خر برفت آغاز کرد‬

‫زين حراره جمله را انباز کرد‬

‫زين حراره پاى کوبان تا سحر‬ ‫

کف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر‬

‫از ره تقليد آن صوفى همين‬ ‫

خر برفت آغاز کرد اندر حنين‬

‫چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع‬

‫روز گشت و جمله گفتند الوداع‬

‫خانقه خالى شد و صوفى بماند‬

‫گرد از رخت آن مسافر مى فشاند‬

‫رخت از حجره برون آورد او‬

‫تا به خر بر بندد آن همراه جو‬

‫تا رسد در همرهان او مى شتافت‬

‫رفت در آخر خر خود را نيافت‬

‫گفت آن خادم به آبش برده است‬

‫ز انكه خر دوش آب کمتر خورده است‬

‫خادم آمد گفت صوفى خر کجاست‬ ‫

گفت خادم ريش بين جنگى بخاست‬

‫گفت من خر را به تو بسپرده ام‬ ‫

من ترا بر خر موکل کرده ام‬

‫از تو خواهم آن چه من دادم به تو‬

‫باز ده آن چه فرستادم به تو‬

‫بحث با توجيه آن حجت ميار‬

‫آن چه بسپردم ترا واپس سپار‬

‫گفت پيغمبر که دستت هر چه برد‬

‫بايدش در عاقبت واپس سپرد‬

‫ور نه اى از سرکشى راضى بدين‬

‫نك من و تو خانه ى قاضى دين‬

‫گفت من مغلوب بودم صوفيان‬ ‫

حمله آوردند و بودم بيم جان‬

‫تو جگر بندى ميان گربگان‬

‫اندر اندازى و جويى ز آن نشان‬

‫در ميان صد گرسنه گرده اى‬ ‫پيش

صد سگ گربه ى پژمرده اى‬

‫گفت گيرم کز تو ظلما بستدند‬ ‫

قاصد خون من مسكين شدند‬

‫تو نيايى و نگويى مر مرا‬ ‫

که خرت را مى برند اى بى نوا‬

‫تا خر از هر که بود من واخرم‬ ‫

ور نه توزيعى کنند ايشان زرم‬

‫صد تدارك بود چون حاضر بدند‬ ‫

اين زمان هر يك به اقليمى شدند‬

‫من که را گيرم که را قاضى برم‬

‫اين قضا خود از تو آمد بر سرم‬

‫چون نيايى و نگويى اى غريب‬

‫پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب‬

‫گفت و الله آمدم من بارها‬ ‫

تا ترا واقف کنم زين کارها‬

‫تو همى گفتى که خر رفت اى پسر‬ ‫

از همه گويندگان با ذوقتر‬

‫باز مى گشتم که او خود واقف است‬

‫زين قضا راضى است مردى عارف است‬

‫گفت آن را جمله مى گفتند خوش‬

‫مر مرا هم ذوق آمد گفتنش‬

‫مر مرا تقليدشان بر باد داد‬ ‫

که دو صد لعنت بر آن تقليد باد‬

‫خاصه تقليد چنين بى حاصلان‬ ‫

خشم ابراهيم با بر آفلان‬

‫عكس ذوق آن جماعت مى زدى‬ ‫

وين دلم ز آن عكس ذوقى مى شدى‬

‫عكس چندان بايد از ياران خوش‬

که شوى از بحر بى عكس آب کش‬

‫عكس کاول زد تو آن تقليد دان‬ ‫

چون پياپى شد شود تحقيق آن‬

‫تا نشد تحقيق از ياران مبر‬

‫از صدف مگسل نگشت آن قطره در‬

‫صاف خواهى چشم و عقل و سمع را‬ ‫

بر دران تو پرده هاى طمع را‬

‫ز انكه آن تقليد صوفى از طمع‬ ‫

عقل او بر بست از نور و لمع‬

‫طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع‬ ‫

مانع آمد عقل او را ز اطلاع‬

‫گر طمع در آينه برخاستى‬

‫در نفاق آن آينه چون ماستى‬

‫گر ترازو را طمع بودى به مال‬ ‫

راست کى گفتى ترازو وصف حال‬

‫هر نبيى گفت با قوم از صفا‬

‫من نخواهم مزد پيغام از شما‬

‫من دليلم حق شما را مشترى‬ ‫

داد حق دلاليم هر دو سرى‬

‫چيست مزد کار من ديدار يار‬ ‫

گر چه خود بو بكر بخشد چل هزار‬

‫چل هزار او نباشد مزد من‬

‫کى بود شبه شبه در عدن‬

‫يك حكايت گويمت بشنو به هوش‬ ‫

تا بدانى که طمع شد بند گوش‬

‫هر که را باشد طمع الكن شود‬ ‫

با طمع کى چشم و دل روشن شود‬

‫پيش چشم او خيال جاه و زر‬ ‫

همچنان باشد که موى اندر بصر‬

‫جز مگر مستى که از حق پر بود‬ ‫

گر چه بدهى گنجها او حر بود‬

‫هر که از ديدار برخوردار شد‬

‫اين جهان در چشم او مردار شد‬

‫ليك آن صوفى ز مستى دور بود‬ ‫

لاجرم در حرص او شب کور بود‬

‫صد حكايت بشنود مدهوش حرص‬ ‫

در نيايد نكته اى در گوش حرص‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*