Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : ‫بود شيخى دايما او وامدار‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : ‫بود شيخى دايما او وامدار‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه قدس الله سره العزيز جهت غريمان به الهام حق‬

*

‫‬‬‬‫‫

‫بود شيخى دايما او وامدار‬

‫از جوانمردى که بود آن نامدار‬

‫ده هزاران وام کردى از مهان‬

‫خرج کردى بر فقيران جهان‬

‫هم به وام او خانقاهى ساخته‬ ‫

جان و مال و خانقه درباخته‬

‫وام او را حق ز هر جا مى گزارد‬

کرد حق بهر خليل از ريگ آرد‬

‫گفت پيغمبر که در بازارها‬ ‫

دو فرشته مى کنند ايدر دعا‬

‫آاى خدا تو منفقان را ده خلف‬

‫اى خدا تو ممسكان را ده تلف‬

‫خاصه آن منفق که جان انفاق کرد‬ ‫

حلق خود قربانى خلاق کرد‬

‫حلق پيش آورد اسماعيل وار‬

کارد بر حلقش نيارد کرد کار‬

‫پس شهيدان زنده زين رويند و خوش‬

‫تو بدان قالب بمنگر گبروش‬

‫چون خلف دادستشان جان بقا‬ ‫

جان ايمن از غم و رنج و شقا‬

‫شيخ وامى سالها اين کار کرد‬ ‫

مى ستد مى داد همچون پاى مرد‬

‫تخمها مى کاشت تا روز اجل‬

‫تا بود روز اجل مير اجل‬

‫چون که عمر شيخ در آخر رسيد‬ ‫

در وجود خود نشان مرگ ديد‬

‫وامداران گرد او بنشسته جمع‬

‫شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع‬

‫وامداران گشته نوميد و ترش‬

‫درد دلها يار شد با درد شش‬

‫شيخ گفت اين بد گمانان را نگر‬

‫نيست حق را چار صد دينار زر‬

‫کودکى حلوا ز بيرون بانگ زد‬ ‫

لاف حلوا بر اميد دانگ زد‬

‫شيخ اشارت کرد خادم را به سر‬ ‫

که برو آن جمله حلوا را بخر‬

‫تا غريمان چون که آن حلوا خورند‬ ‫

يك زمانى تلخ در من ننگرند‬

‫در زمان خادم برون آمد به در‬

‫تا خرد او جمله حلوا ز ان پسر‬

‫گفت او را جمله ى حلوا به چند‬

‫گفت کودك نيم دينارى و اند‬

‫گفت نه از صوفيان افزون مجو‬ ‫

نيم دينارت دهم ديگر مگو‬

‫او طبق بنهاد اندر پيش شيخ‬ ‫

تو ببين اسرار سر انديش شيخ‬

‫کرد اشارت با غريمان کين نوال‬

‫نك تبرك خوش خوريد اين را حلال‬

‫چون طبق خالى شد آن کودك ستد‬ ‫

گفت دينارم بده اى با خرد‬

‫شيخ گفتا از کجا آرم درم‬

‫وام دارم مىروم سوى عدم‬

‫کودك از غم زد طبق را بر زمين‬

‫ناله و گريه بر آورد و حنين‬

‫مى گريست از غبن کودك هاى هاى‬

کاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى‬

‫کاشكى من گرد گلخن گشتمى‬

‫بر در اين خانقه نگذشتمى‬

‫صوفيان طبل خوار لقمه جو‬ ‫

سگ دلان و همچو گربه روى شو‬

‫از غريو کودك آن جا خير و شر‬

‫گرد آمد گشت بر کودك حشر‬

‫پيش شيخ آمد که اى شيخ درشت‬ ‫

تو يقين دان که مرا استاد کشت‬

‫گر روم من پيش او دست تهى‬ ‫

او مرا بكشد اجازت مى دهى‬

‫و آن غريمان هم به انكار و جحود‬

‫رو به شيخ آورده کاين بارى چه بود‬

‫مال ما خوردى مظالم مى برى‬

‫از چه بود اين ظلم ديگر بر سرى‬

‫تا نماز ديگر آن کودك گريست‬

‫شيخ ديده بست و در وى ننگريست‬

‫شيخ فارغ از جفا و از خلاف‬ ‫

در کشيده روى چون مه در لحاف‬

‫با ازل خوش با اجل خوش شاد کام‬

‫فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام‬

‫آن که جان در روى او خندد چو قند‬ ‫

از ترش رويى خلقش چه گزند‬

‫آن که جان بوسه دهد بر چشم او‬ ‫

کى خورد غم از فلك وز خشم او‬

‫در شب مهتاب مه را بر سماك‬ ‫

از سگان و عوعو ايشان چه باك‬

‫سگ وظيفه ى خود به جا مى آورد‬ ‫

مه وظيفه ى خود به رخ مى گسترد‬

‫کارك خود مى گزارد هر کسى‬

‫آب نگذارد صفا بهر خسى‬

‫خس خسانه مى رود بر روى آب‬

‫آب صافى مى رود بى اضطراب‬

‫مصطفى مه مى شكافد نيم شب‬

‫ژاژ مى خايد ز کينه بو لهب‬

‫آن مسيحا مرده زنده مى کند‬

‫و آن جهود از خشم سبلت مى کند‬

‫بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه‬ ‫

خاصه ماهى کاو بود خاص اله‬

‫مى خورد شه بر لب جو تا سحر‬

‫در سماع از بانگ چغزان بى خبر‬

‫هم شدى توزيع کودك دانگ چند‬ ‫

همت شيخ آن سخا را کرد بند‬

‫تا کسى ندهد به کودك هيچ چيز‬ ‫

قوت پيران از اين بيش است نيز‬

‫شد نماز ديگر آمد خادمى‬

‫يك طبق بر کف ز پيش حاتمى‬

‫صاحب مالى و حالى پيش پير‬ ‫

هديه بفرستادکز وى بد خبير‬

‫چار صد دينار بر گوشه ى طبق‬

‫نيم دينار دگر اندر ورق‬

‫خادم آمد شيخ را اکرام کرد‬ ‫

و آن طبق بنهاد پيش شيخ فرد‬

‫چون طبق را از غطا واکرد رو‬ ‫

خلق ديدند آن کرامت را از او‬

‫آه و افغان از همه برخاست زود‬ ‫

کاى سر شيخان و شاهان اين چه بود‬

‫اين چه سر است اين چه سلطانى است باز

اى خداوند خداوندان راز‬

‫ما ندانستيم ما را عفو کن‬ ‫

بس پراکنده که رفت از ما سخن‬

‫ما که کورانه عصاها مى زنيم‬

‫لاجرم قنديلها را بشكنيم‬

‫ما چو کران ناشنيده يك خطاب‬ ‫

هرزه گويان از قياس خود جواب‬

‫ما ز موسى پند نگرفتيم کاو‬ ‫

گشت از انكار خضرى زرد رو‬

‫با چنان چشمى که بالا مى شتافت‬ ‫

نور چشمش آسمان را مى شكافت‬

‫کرده با چشمت تعصب موسيا‬ ‫

از حماقت چشم موش آسيا‬

‫شيخ فرمود آن همه گفتار و قال‬ ‫

من بحل کردم شما را آن حلال‬

‫سر اين آن بود کز حق خواستم‬ ‫

لاجرم بنمود راه راستم‬

‫گفت آن دينار اگر چه اندك است‬ ‫

ليك موقوف غريو کودك است‬

‫تا نگريد کودك حلوا فروش‬

‫بحر رحمت در نمى آيد به جوش‬

‫اى برادر طفل طفل چشم تست‬

کام خود موقوف زارى دان درست‬

‫گر همى خواهى که آن خلعت رسد‬

‫پس بگريان طفل ديده بر جسد‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*