Home / Literature / سروده ای از منصور حلاج : خوشا جانی که بستاند بدست خویش جانانش

سروده ای از منصور حلاج : خوشا جانی که بستاند بدست خویش جانانش

mansoor-al-hallaj1

 

خوشا جانی که بستاند بدست خویش جانانش

زهی عیدی که عاشق را کشد از بهر قربانش

چو لاله داغ دل باید  چو غنچه چاک پیراهن

که تا یابد مشام جان  شمیمی از گلستانش

بکن پیراهن هستی  ز شوقش چاک تا دامن

که در عین بی خویشی بر آری از گریبانش

چو اندر خلوت خاصش بر بن هستی نمی گنجی

ز دربانش چه می پرسی چو حلقه پیش دربانش

گر از آب حیات ای دل  به منت می دهد خضرت

چو تو هستی زمستانش به خاکش ریز و مستانش

شراب از اشک گلگون و کباب از دل کند جانم

اگر گردد شبی جانان ز روی لطف مهمانش

مرا عاشق چنان باید که روز حشر نفریبد

نعیم جنت اعلی ریاض خلد رضوانش

خرد در کفر و در ایمان بسی دیباچه پردازد

چو عشق آتش برافروزد بسوزد کفر و ایمانش

برون کن پنبه غفلت ز گوش جان خود یکدم

بیا پیش حسین  آنگه شنو اسرار پنهانش

 

حسین منصور حلاج

حلاج

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*