Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : هيونی بياراست کاووس شاه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : هيونی بياراست کاووس شاه‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن سیاوش به توران زمین از دست کاووس

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هيونی بياراست کاووس شاه‬
‫بفرمود تا بازگردد به راه‬
‫نويسنده ی نامه را پيش خواند‬
‫به کرسی زر پيکرش برنشاند‬
‫يکی نامه فرمود پر خشم و جنگ‬
‫زبان تيز و رخساره چون بادرنگ‬
‫نخست آفرين کرد بر کردگار‬
‫خداوند آرامش و کارزار‬
‫خداوند بهرام و کيوان و ماه‬
‫خداوند نيک و بد و فر و جاه‬
‫بفرمان اويست گردان سپهر‬
‫ازو بازگسترده هرجای مهر‬
‫ترا ای جوان تندرستی و بخت‬
‫هميشه بماناد با تاج و تخت‬
‫اگر بر دلت رای من تيره گشت‬
‫ز خواب جوانی سرت خيره گشت‬
‫شنيدی که دشمن به ايران چه کرد‬
‫چو پيروز شد روزگار نبرد‬
‫کنون خيره آزرم دشمن مجوی‬
‫برين بارگه بر مبر آبروی‬
‫منه با جوانی سر اندر فريب‬
‫گر از چرخ گردان نخواهی نهيب‬
‫که من زان فريبنده گفتار او‬
‫بسی بازگشتم ز پيکار او‬
‫ترا گر فريبد نباشد شگفت‬
‫مرا از خود اندازه بايد گرفت‬
‫نرفت ايچ با من سخن ز آشتی‬
‫ز فرمان من روی برگاشتی‬
‫همان رستم از گنج آراسته‬
‫نخواهد شدن سير از خواسته‬
‫ازان مردری تاج شاهنشهی‬
‫ترا شد سر از جنگ جستن تهی‬
‫در بی نيازی به شمشير جوی‬
‫به کشور بود شاه را آبروی‬
‫چو طوس سپهبد رسد پيش تو‬
‫بسازد چو بايد کم و بيش تو‬
‫گروگان که داری به بند گران‬
‫هم اندر زمان بارکن بر خران‬
‫پرستار وز خواسته هرچ هست‬
‫به زودی مر آن را به درگه فرست‬
‫تو شوکين و آويختن را بساز‬
‫ازين در سخن ها مگردان دراز‬
‫چو تو ساز جنگ شبيخون کنی‬
‫ز خاک سيه رود جيحون کنی‬
‫سپهبد سراندر نيارد به خواب‬
‫بيايد به جنگ تو افراسياب‬
‫و گر مهر داری بران اهرمن‬
‫نخواهی که خواندت پيمان شکن‬
‫سپه طوس رد را ده و بازگرد‬
‫نهای مرد پرخاش روز نبرد‬
‫تو با خوبرويان برآميختی‬
‫به بزم اندر از رزم بگريختی‬
‫نهادند بر نامه بر مهر شاه‬
‫هيون پر برآورد و ببريد راه‬
‫چو نامه به نزد سياووش رسيد‬
‫بران گونه گفتار ناخوب ديد‬
‫فرستاده را خواند و پرسيد چست‬
‫ازو کرد يکسر سخنها درست‬
‫بگفت آنک با پيلتن رفته بود‬
‫ز طوس و ز کاووس کاشفته بود‬
‫سياوش چو بشنيد گفتار اوی‬
‫ز رستم غمی گشت و برتافت روی‬
‫ز کار پدر دل پرانديشه کرد‬
‫ز ترکان و از روزگار نبرد‬
‫همی گفت صد مرد ترک و سوار‬
‫ز خويشان شاهی چنين نامدار‬
‫همه نيک خواه و همه بی گناه‬
‫اگرشان فرستم به نزديک شاه‬
‫نپرسد نه انديشد از کارشان‬
‫همانگه کند زنده بر دارشان‬
‫به نزديک يزدان چه پوزش برم‬
‫بد آيد ز کار پدر بر سرم‬
‫ور ايدونک جنگ آورم بی گناه‬
‫چنان خيره با شاه توران سپاه‬
‫جهاندار نپسندد اين بد ز من‬
‫گشايند بر من زبان انجمن‬
‫وگر بازگردم به نزديک شاه‬
‫به طوس سپهبد سپارم سپاه‬
‫ازو نيز هم بر تنم بد رسد‬
‫چپ و راست بد بينم و پيش بد‬
‫نيايد ز سودابه خود جز بدی‬
‫ندانم چه خواهد رسيد ايزدی‬
‫دو تن را ز لشکر ز کندآوران‬
‫چو بهرام و چون زنگه ی شاوران‬
‫بران رازشان خواند نزديک خويش‬
‫بپرداخت ايوان و بنشاند پيش‬
‫که رازش به هم بود با هر دو تن‬
‫ازان پس که رستم شد از انجمن‬
‫بديشان چنين گفت کز بخت بد‬
‫فراوان همی بر تنم بد رسد‬
‫بدان مهربانی دل شهريار‬
‫بسان درختی پر از برگ و بار‬
‫چو سودابه او را فريبنده گشت‬
‫تو گفتی که زهر گزاينده گشت‬
‫شبستان او گشت زندان من‬
‫غمی شد دل و بخت خندان من‬
‫چنين رفت بر سر مرا روزگار‬
‫که با مهر او آتش آورد بار‬
‫گزيدم بدان شوربختيم جنگ‬
‫مگر دور مانم ز چنگ نهنگ‬
‫به بلخ اندرون بود چندان سپاه‬
‫سپهبد چو گرسيوز کينه خواه‬
‫نشسته به سغد اندرون شهريار‬
‫پر از کينه با تيغ زن صدهزار‬
‫برفتيم بر سان باد دمان‬
‫نجستيم در جنگ ايشان زمان‬
‫چو کشور سراسر بپرداختند‬
‫گروگان و آن هديه ها ساختند‬
‫همه موبدان آن نمودند راه‬
‫که ما بازگرديم زين رزمگاه‬
‫پسندش نيامد همی کار من‬
‫بکوشد به رنج و به آزار من‬
‫به خيره همی جنگ فرمايدم‬
‫بترسم که سوگند بگزايدم‬
‫وراگر ز بهر فزونيست جنگ‬
‫چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ‬
‫چه بايد همی خيره خون ريختن‬
‫چنين دل به کين اندر آويختن‬
‫همی سر ز يزدان نبايد کشيد‬
‫فراوان نکوهش ببايد شنيد‬
‫دو گيتی همی برد خواهد ز من‬
‫بمانم به کام دل اهرمن‬
‫نزادی مرا کاشکی مادرم‬
‫وگر زاد مرگ آمدی بر سرم‬
‫که چندين بلاها ببايد کشيد‬
‫ز گيتی همی زهر بايد چشيد‬
‫بدين گونه پيمان که من کرده ام‬
‫به يزدان و سوگندها خورده ام‬
‫اگر سر بگردانم از راستی‬
‫فراز آيد از هر سوی کاستی‬
‫پراگنده شد در جهان اين سخن‬
‫که با شاه ترکان فگنديم بن‬
‫زبان برگشايند هر کس به بد‬
‫به هرجای بر من چنان چون سزد‬
‫به کين بازگشتن بريدن ز دين‬
‫کشيدن سر از آسمان و زمين‬
‫چنين کی پسندد ز من کردگار‬
‫کجا بر دهد گردش روزگار‬
‫شوم کشوری جويم اندر جهان‬
‫که نامم ز کاووس ماند نهان‬
‫که روشن زمانه بران سان بود‬
‫که فرمان دادار گيهان بود‬
‫سری کش نباشد ز مغز آگهی‬
‫نه از بتری باز داند بهی‬
‫قباد آمد و رفت و گيتی سپرد‬
‫ورا نيز هم رفته بايد شمرد‬
‫تو ای نامور زنگه شاوران‬
‫بيارای تن را به رنج گران‬
‫برو تا به درگاه افرسياب‬
‫درنگی مباش و منه سر به خواب‬
‫گروگان و اين خواسته هرچ هست‬
‫ز دينار و ز تاج و تخت نشست‬
‫ببر همچنين جمله تا پيش اوی‬
‫بگويش که ما را چه آمد به روی‬
‫بفرمود بهرام گودرز را‬
‫که اين نامور لشکر و مرز را‬
‫سپردم ترا گنج و پيلان کوس‬
‫بمان تا بيايد سپهدار طوس‬
‫بدو ده تو اين لشکر و خواسته‬
‫همه کارها يکسر آراسته‬
‫يکايک برو بر شمر هرچ هست‬
‫ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست‬
‫چو بهرام بشنيد گفتار اوی‬
‫دلش گشت پيچان به تيمار اوی‬
‫بباريد خون زنگه ی شاوران‬
‫بنفريد بر بوم هاماوران‬
‫پر از غم نشستند هر دو به هم‬
‫روانشان ز گفتار او شد دژم‬
‫بدو باز گفتند کاين رای نيست‬
‫ترا بی پدر در جهان جای نيست‬
‫يکی نامه بنويس نزديک شاه‬
‫دگر باره زو پيلتن را بخواه‬
‫اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز‬
‫مکن خيره انديشه ی دل دراز‬
‫مگردان به ما بر دژم روزگار‬
‫چو آمد درخت بزرگی به بار‬
‫نپذرفت زان دو خردمند پند‬
‫دگرگونه بد راز چرخ بلند‬
‫چنين داد پاسخ که فرمان شاه‬
‫برانم که برتر ز خورشيد و ماه‬
‫وليکن به فرمان يزدان دلير‬
‫نباشد ز خاشاک تا پيل و شير‬
‫کسی کاو ز فرمان يزدان بتافت‬
‫سراسيمه شد خويشتن را نيافت‬
‫همی دست يازيد بايد به خون‬
‫به کين دو کشور بدن رهنمون‬
‫وزان پس که داند کزين کارزار‬
‫کرا برکشد گردش روزگار‬
‫ز بهر نوا هم بيازارد او‬
‫سخنهای گم کرده بازآرد او‬
‫همان خشم و پيگار بار آورد‬
‫سرشک غم اندر کنار آورد‬
‫اگر تيره تان شد دل از کار من‬
‫بپيچيد سرتان ز گفتار من‬
‫فرستاده خود باشم و رهنمای‬
‫بمانم برين دشت پرده سرای‬
‫سياوش چو پاسخ چنين داد باز‬
‫بپژمرد جان دو گردن فراز‬
‫ز بيم جداييش گريان شدند‬
‫چو بر آتش تيز بريان شدند‬
‫همی ديد چشم بد روزگار‬
‫که اندر نهان چيست با شهريار‬
‫نخواهد بدن نيز ديدار او‬
‫ازان چشم گريان شد از کار او‬
‫چنين گفت زنگه که ما بنده ايم‬
‫به مهر سپهبد دل آگنده ايم‬
‫فدای تو بادا تن و جان ما‬
‫چنين باد تا مرگ پيمان ما‬
‫چو پاسخ چنين يافت از نيکخواه‬
‫چنين گفت با زنگه بيدار شاه‬
‫که رو شاه توران سپه را بگوی‬
‫که زين کار ما را چه آمد بروی‬
‫ازين آشتی جنگ بهر منست‬
‫همه نوش تو درد و زهر منست‬
‫ز پيمان تو سر نگردد تهی‬
‫وگر دور مانم ز تخت مهی‬
‫جهاندار يزدان پناه منست‬
‫زمين تخت و گردون کلاه منست‬
‫و ديگر که بر خيره ناکرده کار‬
‫نشايست رفتن بر شهريار‬
‫يکی راه بگشای تا بگذرم‬
‫بجايی که کرد ايزد آبشخورم‬
‫يکی کشوری جويم اندر جهان‬
‫که نامم ز کاووس ماند نهان‬
‫ز خوی بد او سخن نشنوم‬
‫ز پيگار او يک زمان بغنوم‬
‫بشد زنگه با نامور صد سوار‬
‫گروگان ببرد از در شهريار‬
‫چو در شهر سالار ترکان رسيد‬
‫خروش آمد و ديده بانش بديد‬
‫پذيره شدش نامداری بزرگ‬
‫کجا نام او بود جنگی طورگ‬
‫چو زنگه بيامد به نزديک شاه‬
‫سپهدار برخاست از پيشگاه‬
‫گرفتش به بر تنگ و بنواختش‬
‫گرامی بر خويش بنشاختش‬
‫چو بنشست با شاه پيغام داد‬
‫سراسر سخنها بدو کرد ياد‬
‫چو بشنيد پيچان شد افراسياب‬
‫دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب‬
‫بفرمود تا جايگه ساختند‬
‫ورا چون سزا بود بنواختند‬
‫چو پيران بيامد تهی کرد جای‬
‫سخن رفت با نامور کدخدای‬
‫ز کاووس وز خام گفتار او‬
‫ز خوی بد و رای و پيگار او‬
‫همی گفت و رخساره کرده دژم‬
‫ز کار سياووش دل پر ز غم‬
‫فرستادن زنگه ی شاوران‬
‫همه ياد کرد از کران تا کران‬
‫بپرسيد کاين را چه درمان کنيم‬
‫وزين چاره جستن چه پيمان کنيم‬
‫بدو گفت پيران که ای شهريار‬
‫انوشه بدی تا بود روزگار‬
‫تو از ما به هر کار داناتری‬
‫ببايستها بر تواناتری‬
‫گمان و دل و دانش و رای من‬
‫چنينست انديشه بر جای من‬
‫که هر کس که بر نيکوی در جهان‬
‫توانا بود آشکار و نهان‬
‫ازين شاهزاده نگيرند باز‬
‫زگنج و ز رنج آنچ آيد فراز‬
‫من ايدون شنيدم که اندر جهان‬
‫کسی نيست مانند او از مهان‬
‫به بالا و ديدار و آهستگی‬
‫به فرهنگ و رای و به شايستگی‬
‫هنر با خرد نيز بيش از نژاد‬
‫ز مادر چنو شاهزاده نزاد‬
‫بديدن کنون از شنيدن بهست‬
‫گرانمايه و شاهزاد و مهست‬
‫وگر خود جز اينش نبودی هنر‬
‫که از خون صد نامور با پدر‬
‫برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه‬
‫همی از تو جويد بدين گونه راه‬
‫نه نيکو نمايد ز راه خرد‬
‫کزين کشور آن نامور بگذرد‬
‫ترا سرزنش باشد از مهتران‬
‫سر او همان از تو گردد گران‬
‫و ديگر که کاووس شد پيرسر‬
‫ز تخت آمدش روزگار گذر‬
‫سياوش جوانست و با فرهی‬
‫بدو ماند آيين و تخت مهی‬
‫اگر شاه بيند به رای بلند‬
‫نويسد يکی نامه ی سودمند‬
‫چنان چون نوازنده فرزند را‬
‫نوازد جوان خردمند را‬
‫يکی جای سازد بدين کشورش‬
‫بدارد سزاوار اندر خورش‬
‫بر آيين دهد دخترش را بدوی‬
‫بداردش با ناز و با آبروی‬
‫مگر کاو بماند به نزديک شاه‬
‫کند کشور و بومت آرامگاه‬
‫و گر باز گردد سوی شهريار‬
‫ترا بهتری باشد از روزگار‬
‫سپاسی بود نزد شاه زمين‬
‫بزرگان گيتی کنند آفرين‬
‫برآسايد از کين دو کشور مگر‬
‫اگر آردش نزد ما دادگر‬
‫ز داد جهان آفرين اين سزاست‬
‫که گردد زمانه بدين جنگ راست‬
‫چو سالار گفتار پيران شنيد‬
‫چنان هم همه بودنيها بديد‬
‫پس انديشه کرد اندر آن يک زمان‬
‫همی داشت بر نيک و بد بر گمان‬
‫چنين داد پاسخ به پيران پير‬
‫که هست اينک گفتی همه دلپذير‬
‫وليکن شنيدم يکی داستان‬
‫که باشد بدين رای همداستان‬
‫که چون بچه ی شير نر پروری‬
‫چو دندان کند تيز کيفر بری‬
‫چو با زور و با چنگ برخيزد او‬
‫به پروردگار اندر آويزد او‬
‫بدو گفت پيران کاندر خرد‬
‫يکی شاه کندآوران بنگرد‬
‫کسی کز پدر کژی و خوی بد‬
‫نگيرد ازو بدخويی کی سزد‬
‫نبينی که کاووس ديرينه گشت‬
‫چو ديرينه گشت او ببايد گذشت‬
‫سياوش بگيرد جهان فراخ‬
‫بسی گنج بیرنج و ايوان و کاخ‬
‫دو کشور ترا باشد و تاج و تخت‬
‫چنين خود که يابد مگر نيکبخت‬
‫چو بشنيد افراسياب اين سخن‬
‫يکی رای با دانش افگند بن‬
‫دبير جهانديده را پيش خواند‬
‫زبان برگشاد و سخن برفشاند‬
‫نخستين که بر خامه بنهاد دست‬
‫به عنبر سر خامه را کرد مست‬
‫جهان آفرين را ستايش گرفت‬
‫بزرگی و دانش نمايش گرفت‬
‫کجا برترست از مکان و زمان‬
‫بدو کی رسد بندگی را گمان‬
‫خداوند جانست و آن خرد‬
‫خردمند را داد او پرورد‬
‫ازو باد بر شاهزاده درود‬
‫خداوند گوپال و شمشير و خود‬
‫خداوند شرم و خداوند باک‬
‫ز بيداد و کژی دل و دست پاک‬
‫شنيدم پيام از کران تا کران‬
‫ز بيدار دل زنگه ی شاوران‬
‫غمی شد دلم زانک شاه جهان‬
‫چنين تيز شد با تو اندر نهان‬
‫وليکن به گيتی بجز تاج و تخت‬
‫چه جويد خردمند بيدار بخت‬
‫ترا اين همه ايدر آراستست‬
‫اگر شهرياری و گر خواستست‬
‫همه شهر توران برندت نماز‬
‫مرا خود به مهر تو باشد نياز‬
‫تو فرزند باشی و من چون پدر‬
‫پدر پيش فرزند بسته کمر‬
‫چنان دان که کاووس بر تو به مهر‬
‫بران گونه يک روز نگشاد چهر‬
‫کجا من گشايم در گنج بست‬
‫سپارم به تو تاج و تخت نشست‬
‫بدارمت بی رنج فرزندوار‬
‫به گيتی تو مانی زمن يادگار‬
‫چو از کشورم بگذری در جهان‬
‫نکوهش کنندم کهان و مهان‬
‫وزين روی دشوار يابی گذر‬
‫مگر ايزدی باشد آيين و فر‬
‫بدين راه پيدا نبينی زمين‬
‫گذر کرد بايد به دريای چين‬
‫ازين کرد يزدان ترا بی نياز‬
‫هم ايدر بباش و به خوبی بناز‬
‫سپاه و در گنج و شهر آن تست‬
‫به رفتن بهانه نبايدت جست‬
‫چو رای آيدت آشتی با پدر‬
‫سپارم ترا تاج و زرين کمر‬
‫که ز ايدر به ايران شوی با سپاه‬
‫ببندم به دلسوزگی با تو راه‬
‫نماند ترا با پدر جنگ دير‬
‫کهن شد سرش گردد از جنگ سير‬
‫گر آتش ببيند پی شصت و پنج‬
‫رسد آتش از باد پيری به رنج‬
‫ترا باشد ايران و گنج و سپاه‬
‫ز کشور به کشور رساند کلاه‬
‫پذيرفتم از پاک يزدان که من‬
‫بکوشم به خوبی به جان و به تن‬
‫نفرمايم و خود نسازم به بد‬
‫به انديشه دل را نيازم به بد‬
‫چو نامه به مهر اندر آورد شاه‬
‫بفرمود تا زنگه ی نيکخواه‬
‫به زودی به رفتن ببندد کمر‬
‫يکی خلعت آراست با سيم و زر‬
‫يکی اسپ بر سر ستام گران‬
‫بيامد دمان زنگه ی شاوران‬
‫چو نزديک تخت سياوش رسيد‬
‫بگفت آنچ پرسيد و بشنيد و ديد‬
‫سياوش به يک روی زان شاد شد‬
‫به ديگر پر از درد و فرياد شد‬
‫که دشمن همی دوست بايست کرد‬
‫ز آتش کجا بردمد باد سرد‬
‫يکی نامه بنوشت نزد پدر‬
‫همه ياد کرد آنچ بد در به در‬
‫که من با جوانی خرد يافتم‬
‫بهر نيک و بد نيز بشتافتم‬
‫از آن زن يکی مغز شاه جهان‬
‫دل من برافروخت اندر نهان‬
‫شبستان او درد من شد نخست‬
‫ز خون دلم رخ ببايست شست‬
‫ببايست بر کوه آتش گذشت‬
‫مرا زار بگريست آهو به دشت‬
‫ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم‬
‫خرامان به چنگ نهنگ آمدم‬
‫دو کشور بدين آشتی شاد گشت‬
‫دل شاه چون تيغ پولاد گشت‬
‫نيايد همی هيچ کارش پسند‬
‫گشادن همان و همان بود بند‬
‫چو چشمش ز ديدار من گشت سير‬
‫بر سير ديده نباشند دير‬
‫ز شادی مبادا دل او رها‬
‫شدم من ز غم در دم اژدها‬
‫ندانم کزين کار بر من سپهر‬
‫چه دارد به راز اندر از کين و مهر‬
‫ازان پس بفرمود بهرام را‬
‫که اندر جهان تازه کن کام را‬
‫سپردم ترا تاج و پرده سرای‬
‫همان گنج آگنده و تخت و جای‬
‫درفش و سواران و پيلان کوس‬
‫چو ايدر بيايد سپهدار طوس‬
‫چنين هم پذيرفته او را سپار‬
‫تو بيدار دل باش و به روزگار‬
‫ز ديده بباريد خوناب زرد‬
‫لب رادمردان پر از باد سرد‬
‫ز لشکر گزين کرد سيصد سوار‬
‫همه گرد و شايسته ی کارزار‬
‫صد اسپ گزيده به زرين ستام‬
‫پرستار و زرين کمر صد غلام‬
‫بفرمود تا پيش او آورند‬
‫سليح و ستام و کمر بشمرند‬
‫درم نيز چندان که بودش به کار‬
‫ز دينار وز گوهر شاهوار‬
‫ازان پس گرانمايگان را بخواند‬
‫سخنهای بايسته چندی براند‬
‫چنين گفت کز نزد افراسياب‬
‫گذشتست پيران بدين روی آب‬
‫يکی راز پيغام دارد به من‬
‫که ايمن به دويست از انجمن‬
‫همی سازم اکنون پذيره شدن‬
‫شما را هم ايدر ببايد بدن‬
‫همه سوی بهرام داريد روی‬
‫مپيچد دل را ز گفتار اوی‬
‫همی بوسه دادند گردان زمين‬
‫بران خوب سالار باآفرين‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*