Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مدتى اين مثنوى تاخير شد‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مدتى اين مثنوى تاخير شد‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

مقدمه دفتر دوم‬

*

‫‬‬‬‫‫

‫مدتى اين مثنوى تاخير شد‬ ‫

مهلتى بايست تا خون شير شد‬

تا نزايد بخت تو فرزند نو‬

‫خون، نگردد شير شيرين خوش شنو‬

چون ضياء الحق حسام الدين عنان‬ ‫

باز گردانيد ز اوج آسمان‬

چون به معراج حقايق رفته بود‬

‫بى بهارش غنچه ها نشكفته بود‬

چون ز دريا سوى ساحل باز گشت‬ ‫

چنگ شعر مثنوى با ساز گشت‬

مثنوى که صيقل ارواح بود‬

‫باز گشتش روز استفتاح بود‬

مطلع تاريخ اين سودا و سود‬

‫سال اندر ششصد و شصت و دو بود‬

بلبلى ز ينجا برفت و باز گشت‬ ‫

بهر صيد اين معانى باز گشت‬

ساعد شه مسكن اين باز باد‬ ‫

تا ابد بر خلق اين در باز باد‬

آفت اين در هوا و شهوت است‬

‫ور نه اينجا شربت اندر شربت است‬

اين دهان بر بند تا بينى عيان‬ ‫

چشم بند آن جهان حلق و دهان‬

اى دهان تو خود دهانه ى دوزخى‬

‫وى جهان تو بر مثال برزخى‬

نور باقى پهلوى دنياى دون‬

‫شير صافى پهلوى جوهاى خون‬

چون در او گامى زنى بى احتياط‬

‫شير تو خون مى شود از اختلاط‬

يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس‬

‫شد فراق صدر جنت طوق نفس‬

همچو ديو از وى فرشته مى گريخت‬ ‫

بهر نانى چند آب چشم ريخت‬

گر چه يك مو بد گنه کاو جسته بود‬

‫ليك آن مو در دو ديده رسته بود‬

بود آدم ديده ى نور قديم‬ ‫

موى در ديده بود کوه عظيم‬

گر در آن آدم بكردى مشورت‬

‫در پشيمانى نگفتى معذرت‬

ز آن که با عقلى چو عقلى جفت شد‬

‫مانع بد فعلى و بد گفت شد‬

نفس با نفس دگر چون يار شد‬ ‫

عقل جزوى عاطل و بى کار شد‬

چون ز تنهايى تو نوميدى شوى‬

‫زير سايه ى يار خورشيدى شوى‬

رو بجو يار خدايى را تو زود‬ ‫

چون چنان کردى خدا يار تو بود‬

آن که در خلوت نظر بر دوخته ست‬

‫آخر آن را هم ز يار آموخته ست‬

خلوت از اغيار بايد نه ز يار‬

‫پوستين بهر دى آمد نه بهار‬

عقل با عقل دگر دو تا شود‬ ‫

نور افزون گشت و ره پيدا شود‬

نفس با نفس دگر خندان شود‬

‫ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود‬

يار چشم تست اى مرد شكار‬ ‫

از خس و خاشاك او را پاك دار‬

هين به جاروب زبان گردى مكن‬

‫چشم را از خس ره آوردى مكن‬

چون که مومن آينه ى مومن بود‬ ‫

روى او ز آلودگى ايمن بود‬

يار آيينه ست جان را در حزن‬

‫در رخ آيينه اى جان دم مزن‬

تا نپوشد روى خود را در دمت‬ ‫

دم فرو خوردن ببايد هر دمت‬

کم ز خاکى چون که خاکى يار يافت‬

‫از بهارى صد هزار انوار يافت‬

آن درختى کاو شود با يار جفت‬ ‫

از هواى خوش ز سر تا پا شكفت‬

در خزان چون ديد او يار خلاف‬ ‫

در کشيد او رو و سر زير لحاف‬

گفت يار بد بلا آشفتن است‬ ‫

چون که او آمد طريقم خفتن است‬

پس بخسبم باشم از اصحاب کهف‬ ‫

به ز دقيانوس باشد خواب کهف‬

يقظه شان مصروف دقيانوس بود‬ ‫

خوابشان سرمايه ى ناموس بود‬

خواب بيدارى ست چون با دانش است‬ ‫

واى بيدارى که با نادان نشست‬

چون که زاغان خيمه بر بهمن زدند‬ ‫

بلبلان پنهان شدند و تن زدند‬

ز آنكه بى گلزار بلبل خامش است‬ ‫

غيبت خورشيد بيدارى کش است‬

آفتابا ترك اين گلشن کنى‬ ‫

تا که تحت الارض را روشن کنى‬

آفتاب معرفت را نقل نيست‬

‫مشرق او غير جان و عقل نيست‬

خاصه خورشيد کمالى کان سرى ست‬

‫روز و شب کردار او روشنگرى ست‬

مطلع شمس آى گر اسكندرى‬

‫بعد از آن هر جا روى نيكوفرى‬

بعد از آن هر جا روى مشرق شود‬

‫شرقها بر مغربت عاشق شود‬

حس خفاشت سوى مغرب دوان‬ ‫

حس در پاشت سوى مشرق روان‬

راه حس راه خران است اى سوار‬

‫اى خران را تو مزاحم شرم دار‬

پنج حسى هست جز اين پنج حس‬ ‫

آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس‬

اندر آن بازار کايشان ماهرند‬ ‫

حس مس را چون حس زر کى خرند‬

حس ابدان قوت ظلمت مى خورد‬ ‫

حس جان از آفتابى مى چرد‬

اى ببرده رخت حسها سوى غيب‬

‫دست چون موسى برون آور ز جيب‬

اى صفاتت آفتاب معرفت‬

‫و آفتاب چرخ بند يك صفت‬

گاه خورشيد و گهى دريا شوى‬ ‫

گاه کوه قاف و گه عنقا شوى‬

تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش‬ ‫

اى فزون از وهمها و ز بيش بيش‬

روح با علم است و با عقل است يار‬

‫روح را با تازى و ترکى چه کار‬

از تو اى بى نقش با چندين صور‬ ‫

هم مشبه هم موحد خيرهسر‬

گه مشبه را موحد مى آند‬ ‫

گه موحد را صور ره مى زند‬

گه ترا گويد ز مستى بو الحسن‬ ‫

يا صغير السن يا رطب البدن‬

گاه نقش خويش ويران مى کند‬ ‫

از پى تنزيه جانان مى کند‬

چشم حس را هست مذهب اعتزال‬ ‫

ديده ى عقل است سنى در وصال‬

سخره ى حس اند اهل اعتزال‬ ‫

خويش را سنى نمايند از ضلال‬

هر که در حس ماند او معتزلى ست‬

‫گر چه گويد سنيم از جاهلى ست‬

هر که بيرون شد ز حس سنى وى است‬

‫اهل بينش چشم عقل خوش پى است‬

گر بديدى حس حيوان شاه را‬ ‫

پس بديدى گاو و خر الله را‬

گر نبودى حس ديگر مر ترا‬

‫جز حس حيوان ز بيرون هوا‬

پس بنى آدم مكرم کى بدى‬ ‫

کى به حس مشترك محرم شدى‬

نامصور يا مصور گفتنت‬

‫باطل آمد بىز صورت رستنت‬

نامصور يا مصور پيش اوست‬

‫کاو همه مغز است و بيرون شد ز پوست‬

گر تو کورى نيست بر اعمى حرج‬

‫ور نه رو کالصبر مفتاح الفرج‬

پرده هاى ديده را داروى صبر‬ ‫

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر‬

آينه ى دل چون شود صافى و پاك‬

‫نقشها بينى برون از آب و خاك‬

هم ببينى نقش و هم نقاش را‬ ‫

فرش دولت را و هم فراش را‬

چون خليل آمد خيال يار من‬ ‫

صورتش بت معنى او بت شكن‬

شكر يزدان را که چون شد او پديد‬ ‫

در خيالش جان خيال خود بديد‬

خاك درگاهت دلم را مى فريفت‬

‫خاك بر وى کاو ز خاکت مى شكيفت‬

گفتم ار خوبم پذيرم اين از او‬

‫ور نه خود خنديد بر من زشت رو‬

چاره آن باشد که خود را بنگرم‬

‫ور نه او خندد مرا من کى خرم‬

او جميل است و محب للجمال‬

‫کى جوان نو گزيند پير زال‬

خوب خوبى را کند جذب اين بدان‬ ‫

طيبات و طيبين بر وى بخوان‬

در جهان هر چيز چيزى جذب کرد‬ ‫

گرم گرمى را کشيد و سرد سرد‬

قسم باطل باطلان را مى کشند‬

‫باقيان از باقيان هم سر خوشند‬

ناريان مر ناريان را جاذباند‬

‫نوريان مر نوريان را طالب اند‬

چشم چون بستى ترا تاسه گرفت‬

‫نور چشم از نور روزن کى شكفت‬

تاسه ى تو جذب نور چشم بود‬ ‫

تا بپيوندد به نور روز زود‬

چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا‬

‫دان که چشم دل ببستى بر گشا‬

آن تقاضاى دو چشم دل شناس‬ ‫

کاو همى جويد ضياى بى قياس‬

چون فراق آن دو نور بى ثبات‬ ‫

تاسه آوردت گشادى چشمهات‬

پس فراق آن دو نور پايدار‬ ‫

تاسه مى آرد مر آن را پاس دار‬

او چو مى خواند مرا من بنگرم‬

‫لايق جذب ام و يا بد پيكرم‬

گر لطيفى زشت را در پى کند‬

‫تسخرى باشد که او بر وى کند‬

کى ببينم روى خود را اى عجب‬ ‫

تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب‬

نقش جان خويش مى جستم بسى‬ ‫

هيچ مى ننمود نقشم از کسى‬

گفتم آخر آينه از بهر چيست‬ ‫

تا بداند هر کسى کاو چيست و کيست‬

آينه ى آهن براى پوستهاست‬ ‫

آينه ى سيماى جان سنگين بهاست‬

آينه ى جان نيست الا روى يار‬

‫روى آن يارى که باشد ز آن ديار‬

گفتم اى دل آينه ى کلى بجو‬

‫رو به دريا کار برنايد به جو‬

زين طلب بنده به کوى تو رسيد‬ ‫

درد مريم را به خرما بن کشيد‬

ديده ى تو چون دلم را ديده شد‬

‫اين دل ناديده غرق ديده شد‬

آينه ى کلى ترا ديدم ابد‬ ‫

ديدم اندر چشم تو من نقش خود‬

گفتم آخر خويش را من يافتم‬ ‫

در دو چشمش راه روشن يافتم‬

گفت وهمم کان خيال تست هان‬

‫ذات خود را از خيال خود بدان‬

نقش من از چشم تو آواز داد‬

که منم تو تو منى در اتحاد‬

کاندر اين چشم منير بى زوال‬ ‫

از حقايق راه کى يابد خيال‬

در دو چشم غير من تو نقش خود‬ ‫

گر ببينى آن خيالى دان و رد‬

ز آن که سرمه ى نيستى در مى کشد‬ ‫

باده از تصوير شيطان مى چشد‬

چشمشان خانه ى خيال است و عدم‬

‫نيستها را هست بيند لاجرم‬

چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال‬ ‫

خانه ى هستى است نه خانه ى خيال‬

تا يكى مو باشد از تو پيش چشم‬ ‫

در خيالت گوهرى باشد چو يشم‬

يشم را آن گه شناسى از گهر‬

کز خيال خود کنى کلى عبر‬

يك حكايت بشنو اى گوهر شناس‬ ‫

تا بدانى تو عيان را از قياس‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*