Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدين داستان نيز شب برگذشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدين داستان نيز شب برگذشت‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

حیله سودابه برای بدنام کردن سیاوش

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدين داستان نيز شب برگذشت‬
‫سپهر از بر کوه تيره بگشت‬
‫نشست از بر تخت سودابه شاد‬
‫ز ياقوت و زر افسری برنهاد‬
‫همه دختران را بر خويش خواند‬
‫بيراست و بر تخت زرين نشاند‬
‫چنين گفت با هيربد ماهروی‬
‫کز ايدر برو با سياوش بگوی‬
‫که بايد که رنجه کنی پای خويش‬
‫نمايی مرا سرو بالای خويش‬
‫بشد هيربد با سياووش گفت‬
‫برآورد پوشيده راز از نهفت‬
‫خرامان بيمد سياوش برش‬
‫بديد آن نشست و سر و افسرش‬
‫به پيشش بتان نوآيين به پای‬
‫تو گفتی بهشتست کاخ و سرای‬
‫فرود آمد از تخت و شد پيش اوی‬
‫به گوهر بياراسته روی و موی‬
‫سياوش بر تخت زرين نشست‬
‫ز پيشش بکش کرده سودابه دست‬
‫بتان را به شاه نوآيين نمود‬
‫که بودند چون گوهر نابسود‬
‫بدو گفت بنگر بدين تخت و گاه‬
‫پرستنده چندين بزرين کلاه‬
‫همه نارسيده بتان طراز‬
‫که بسرشتشان ايزد از شرم و ناز‬
‫کسی کت خوش آيد ازيشان بگوی‬
‫نگه کن بديدار و بالای اوی‬
‫سياوش چو چشم اندکی برگماشت‬
‫ازيشان يکی چشم ازو برنداشت‬
‫همه يک به ديگر بگفتند ماه‬
‫نيارد بدين شاه کردن نگاه‬
‫برفتند هر يک سوی تخت خويش‬
‫ژکان و شمارنده بر بخت خويش‬
‫چو ايشان برفتند سودابه گفت‬
‫که چندين چه داری سخن در نهفت‬
‫نگويی مرا تا مراد تو چيست‬
‫که بر چهر تو فر چهر پريست‬
‫هر آن کس که از دور بيند ترا‬
‫شود بيهش و برگزيند ترا‬
‫ازين خوب رويان بچشم خرد‬
‫نگه کن که با تو که اندر خورد‬
‫سياوش فرو ماند و پاسخ نداد‬
‫چنين آمدش بر دل پاک ياد‬
‫که من بر دل پاک شيون کنم‬
‫به آيد که از دشمنان زن کنم‬
‫شنيدستم از نامور مهتران‬
‫همه داستانهای هاماوران‬
‫که از پيش با شاه ايران چه کرد‬
‫ز گردان ايران برآورد گرد‬
‫پر از بند سودابه کاو دخت اوست‬
‫نخواهد همی دوده را مغز و پوست‬
‫به پاسخ سياوش چو بگشاد لب‬
‫پری چهره برداشت از رخ قصب‬
‫بدو گفت خورشيد با ماه نو‬
‫گر ايدون که بينند بر گاه نو‬
‫نباشد شگفت ار شود ماه خوار‬
‫تو خورشيد داری خود اندر کنار‬
‫کسی کاو چو من ديد بر تخت عاج‬
‫ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج‬
‫نباشد شگفت ار به مه ننگرد‬
‫کسی را به خوبی به کس نشمرد‬
‫اگر با من اکنون تو پيمان کنی‬
‫نپيچی و انديشه آسان کنی‬
‫يکی دختری نارسيده بجای‬
‫کنم چون پرستار پيشت به پای‬
‫به سوگند پيمان کن اکنون يکی‬
‫ز گفتار من سر مپيچ اندکی‬
‫چو بيرون شود زين جهان شهريار‬
‫تو خواهی بدن زو مرا يادگار‬
‫نمانی که آيد به من بر گزند‬
‫بداری مرا همچو او ارجمند‬
‫من اينک به پيش تو استاده ام‬
‫تن و جان شيرين ترا داده ام‬
‫ز من هرچ خواهی همه کام تو‬
‫برآرم نپيچم سر از دام تو‬
‫سرش تنگ بگرفت و يک پوشه چاک‬
‫بداد و نبود آگه از شرم و باک‬
‫رخان سياوش چو گل شد ز شرم‬
‫بياراست مژگان به خوناب گرم‬
‫چنين گفت با دل که از کار ديو‬
‫مرا دور داراد گيهان خديو‬
‫نه من با پدر بی وفايی کنم‬
‫نه با اهرمن آشنايی کنم‬
‫وگر سرد گويم بدين شوخ چشم‬
‫بجوشد دلش گرم گردد ز خشم‬
‫يکی جادوی سازد اندر نهان‬
‫بدو بگرود شهريار جهان‬
‫همان به که با او به آواز نرم‬
‫سخن گويم و دارمش چرب و گرم‬
‫سياوش ازان پس به سودابه گفت‬
‫که اندر جهان خود تراکيست جفت‬
‫نمانی مگر نيمه ی ماه را‬
‫نشايی به گيتی بجز شاه را‬
‫کنون دخترت بس که باشد مرا‬
‫نشايد بجز او که باشد مرا‬
‫برين باش و با شاه ايران بگوی‬
‫نگه کن که پاسخ چه يابی ازوی‬
‫بخواهم من او را و پيمان کنم‬
‫زبان را به نزدت گروگان کنم‬
‫که تا او نگردد به بالای من‬
‫نييد به ديگر کسی رای من‬
‫و ديگر که پرسيدی از چهر من‬
‫بيميخت با جان تو مهر من‬
‫مرا آفريننده از فر خويش‬
‫چنان آفريد ای نگارين ز پيش‬
‫تو اين راز مگشای و با کس مگوی‬
‫مرا جز نهفتن همان نيست روی‬
‫سر بانوانی و هم مهتری‬
‫من ايدون گمانم که تو مادری‬
‫بگفت اين و غمگين برون شد به در‬
‫ز گفتار او بود آسيمه سر‬
‫چو کاووس کی در شبستان رسيد‬
‫نگه کرد سودابه او را بديد‬
‫بر شاه شد زان سخن مژده داد‬
‫ز کار سياوش بسی کرد ياد‬
‫که آمد نگه کرد ايوان همه‬
‫بتان سيه چشم کردم رمه‬
‫چنان بود ايوان ز بس خوب چهر‬
‫که گفتی همی بارد از ماه مهر‬
‫جز از دختر من پسندش نبود‬
‫ز خوبان کسی ارجمندش نبود‬
‫چنان شاد شد زان سخن شهريار‬
‫که ماه آمدش گفتی اندر کنار‬
‫در گنج بگشاد و چندان گهر‬
‫ز ديبای زربفت و زرين کمر‬
‫همان ياره و تاج و انگشتری‬
‫همان طوق و هم تخت کنداوری‬
‫ز هر چيز گنجی بد آراسته‬
‫جهانی سراسر پر از خواسته‬
‫نگه کرد سودابه خيره بماند‬
‫به انديشه افسون فراوان بخواند‬
‫که گر او نيايد به فرمان من‬
‫روا دارم ار بگسلد جان من‬
‫بد و نيک و هر چاره کاندر جهان‬
‫کنند آشکارا و اندر نهان‬
‫بسازم گر او سربپيچد ز من‬
‫کنم زو فغان بر سر انجمن‬
‫نشست از بر تخت باگوشوار‬
‫به سر بر نهاد افسری پرنگار‬
‫سياوخش را در بر خويش خواند‬
‫ز هر گونه با او سخنها براند‬
‫بدو گفت گنجی بياراست شاه‬
‫کزان سان نديدست کس تاج و گاه‬
‫ز هر چيز چندان که اندازه نيست‬
‫اگر بر نهی پيل بايد دويست‬
‫به تو داد خواهد همی دخترم‬
‫نگه کن بروی و سر و افسرم‬
‫بهانه چه داری تو از مهر من‬
‫بپيچی ز بالا و از چهر من‬
‫که تا من ترا ديده ام برده ام‬
‫خروشان و جوشان و آزرده ام‬
‫همی روز روشن نبينم ز درد‬
‫برآنم که خورشيد شد لاجورد‬
‫کنون هفت سالست تا مهر من‬
‫همی خون چکاند بدين چهر من‬
‫يکی شاد کن در نهانی مرا‬
‫ببخشای روز جوانی مرا‬
‫فزون زان که دادت جهاندار شاه‬
‫بيارايمت ياره و تاج و گاه‬
‫و گر سر بپيچی ز فرمان من‬
‫نيايد دلت سوی پيمان من‬
‫کنم بر تو بر پادشاهی تباه‬
‫شود تيره بر روی تو چشم شاه‬
‫سياوش بدو گفت هرگز مباد‬
‫که از بهر دل سر دهم من به باد‬
‫چنين با پدر بی وفايی کنم‬
‫ز مردی و دانش جدايی کنم‬
‫تو بانوی شاهی و خورشيد گاه‬
‫سزد کز تو نايد بدينسان گناه‬
‫وزان تخت برخاست با خشم و جنگ‬
‫بدو اندر آويخت سودابه چنگ‬
‫بدو گفت من راز دل پيش تو‬
‫بگفتم نهان از بدانديش تو‬
‫مرا خيره خواهی که رسوا کنی‬
‫به پيش خردمند رعنا کنی‬
‫بزد دست و جامه بدريد پاک‬
‫به ناخن دو رخ را همی کرد چاک‬
‫برآمد خروش از شبستان اوی‬
‫فغانش ز ايوان برآمد به کوی‬
‫يکی غلغل از باغ و ايوان بخاست‬
‫که گفتی شب رستخيزست راست‬
‫به گوش سپهبد رسيد آگهی‬
‫فرود آمد از تخت شاهنشهی‬
‫پرانديشه از تخت زرين برفت‬
‫به سوی شبستان خراميد تفت‬
‫بيامد چو سودابه را ديد روی‬
‫خراشيده و کاخ پر گفت و گوی‬
‫ز هر کس بپرسيد و شد تنگدل‬
‫ندانست کردار آن سنگ دل‬
‫خروشيد سودابه در پيش اوی‬
‫همی ريخت آب و همی کند موی‬
‫چنين گفت کامد سياوش به تخت‬
‫برآراست چنگ و برآويخت سخت‬
‫که جز تو نخواهم کسی را ز بن‬
‫جز اينت همی راند بايد سخن‬
‫که از تست جان و دلم پر ز مهر‬
‫چه پرهيزی از من تو ای خوب چهر‬
‫بينداخت افسر ز مشکين سرم‬
‫چنين چاک شد جامه اندر برم‬
‫پرانديشه شد زان سخن شهريار‬
‫سخن کرد هرگونه را خواستار‬
‫به دل گفت ار اين راست گويد همی‬
‫وزينگونه زشتی نجويد همی‬
‫سياووش را سر ببايد بريد‬
‫بدينسان بودبند بد را کليد‬
‫خردمند مردم چه گويد کنون‬
‫خوی شرم ازين داستان گشت خون‬
‫کسی را که اندر شبستان بدند‬
‫هشيوار و مهترپرستان بدند‬
‫گسی کرد و بر گاه تنها بماند‬
‫سياووش و سودابه را پيش خواند‬
‫به هوش و خرد با سياووش گفت‬
‫که اين راز بر من نشايد نهفت‬
‫نکردی تو اين بد که من کرده ام‬
‫ز گفتار بيهوده آزرده ام‬
‫چرا خواندم در شبستان ترا‬
‫کنون غم مرا بود و دستان ترا‬
‫کنون راستی جوی و با من بگوی‬
‫سخن بر چه سانست بنمای روی‬
‫سياووش گفت آن کجا رفته بود‬
‫وزان در که سودابه آشفته بود‬
‫چنين گفت سودابه کاين نيست راست‬
‫که او از بتان جز تن من نخواست‬
‫بگفتم همه هرچ شاه جهان‬
‫بدو داد خواست آشکار و نهان‬
‫ز فرزند و ز تاج وز خواسته‬
‫ز دينار وز گنج آراسته‬
‫بگفتم که چندين برين بر نهم‬
‫همه نيکويها به دختر دهم‬
‫مرا گفت با خواسته کار نيست‬
‫به دختر مرا راه ديدار نيست‬
‫ترا بايدم زين ميان گفت بس‬
‫نه گنجم به کارست بی تو نه کس‬
‫مرا خواست کارد به کاری به چنگ‬
‫دو دست اندر آويخت چون سنگ تنگ‬
‫نکردمش فرمان همی موی من‬
‫بکند و خراشيده شد روی من‬
‫يکی کودکی دارم اندر نهان‬
‫ز پشت تو ای شهريار جهان‬
‫ز بس رنج کشتنش نزديک بود‬
‫جهان پيش من تنگ و تاريک بود‬
‫چنين گفت با خويشتن شهريار‬
‫که گفتار هر دو نيايد به کار‬
‫برين کار بر نيست جای شتاب‬
‫که تنگی دل آرد خرد را به خواب‬
‫نگه کرد بايد بدين در نخست‬
‫گواهی دهد دل چو گردد درست‬
‫ببينم کزين دو گنه کار کيست‬
‫ببادافره ی بد سزاوار کيست‬
‫بدان بازجستن همی چاره جست‬
‫ببوييد دست سياوش نخست‬
‫بر و بازو و سرو بالای او‬
‫سراسر ببوييد هرجای او‬
‫ز سودابه بوی می و مشک ناب‬
‫همی يافت کاووس بوی گلاب‬
‫نديد از سياوش بدان گونه بوی‬
‫نشان بسودن نبود اندروی‬
‫غمی گشت و سودابه را خوار کرد‬
‫دل خويشتن را پرآزار کرد‬
‫به دل گفت کاين را به شمشير تيز‬
‫ببايد کنون کردنش ريز ريز‬
‫ز هاماوران زان پس انديشه کرد‬
‫که آشوب خيزد پرآواز و درد‬
‫و ديگر بدانگه که در بند بود‬
‫بر او نه خويش و نه پيوند بود‬
‫پرستار سودابه بد روز و شب‬
‫که پيچيد ازان درد و نگشاد لب‬
‫سه ديگر که يک دل پر از مهر داشت‬
‫ببايست زو هر بد اندر گذاشت‬
‫چهارم کزو کودکان داشت خرد‬
‫غم خرد را خوار نتوان شمرد‬
‫سياوش ازان کار بد بی گناه‬
‫خردمندی وی بدانست شاه‬
‫بدو گفت ازين خود مينديش هيچ‬
‫هشيواری و رای و دانش بسيچ‬
‫مکن ياد اين هيچ و با کس مگوی‬
‫نبايد که گيرد سخن رنگ و بوی‬
‫چو دانست سودابه کاو گشت خوار‬
‫همان سرد شد بر دل شهريار‬
‫يکی چاره جست اندر آن کار زشت‬
‫ز کينه درختی بنوی بکشت‬
‫زنی بود با او سپرده درون‬
‫پر از جادوی بود و رنگ و فسون‬
‫گران بود اندر شکم بچه داشت‬
‫همی از گرانی به سختی گذاشت‬
‫بدو راز بگشاد و زو چاره جست‬
‫کز آغاز پيمانت خواهم نخست‬
‫چو پيمان ستد چيز بسيار داد‬
‫سخن گفت ازين در مکن هيچ ياد‬
‫يکی دارويی ساز کاين بفگنی‬
‫تهی مانی و راز من نشکنی‬
‫مگر کاين همه بند و چندين دروغ‬
‫بدين بچگان تو باشد فروغ‬
‫به کاووس گويم که اين از منند‬
‫چنين کشته بر دست اهريمنند‬
‫مگر کين شود بر سياوش درست‬
‫کنون چاره ی اين ببايدت جست‬
‫گرين نشنوی آب من نزد شاه‬
‫شود تيره و دور مانم ز گاه‬
‫بدو گفت زن من ترا بنده ام‬
‫بفرمان و رايت سرافگنده ام‬
‫چو شب تيره شد داوری خورد زن‬
‫که بفتاد زو بچه ی اهرمن‬
‫دو بچه چنان چون بود ديوزاد‬
‫چه گونه بود بچه جادو نژاد‬
‫نهان کرد زن را و او خود بخفت‬
‫فغانش برآمد ز کاخ نهفت‬
‫در ايوان پرستار چندانک بود‬
‫به نزديک سودابه رفتند زود‬
‫يکی طشت زرين بياريد پيش‬
‫بگفت آن سخن با پرستار خويش‬
‫نهاد اندران بچه ی اهرمن‬
‫خروشيد و بفگند بر جامه تن‬
‫دو کودک بديدند مرده به طشت‬
‫از ايوان به کيوان فغان برگذشت‬
‫چو بشنيد کاووس از ايوان خروش‬
‫بلرزيد در خواب و بگشاد گوش‬
‫بپرسيد و گفتند با شهريار‬
‫که چون گشت بر ماهرخ روزگار‬
‫غمی گشت آن شب نزد هيچ دم‬
‫به شبگير برخاست و آمد دژم‬
‫برانگونه سودابه را خفته ديد‬
‫سراسر شبستان برآشفته ديد‬
‫دو کودک بران گونه بر طشت زر‬
‫فگنده به خواری و خسته جگر‬
‫بباريد سودابه از ديده آب‬
‫بدو گفت روشن ببين آفتاب‬
‫همی گفت بنگر چه کرد از بدی‬
‫به گفتار او خيره ايمن شدی‬
‫دل شاه کاووس شد بدگمان‬
‫برفت و در انديشه شد يک زمان‬
‫همی گفت کاين را چه درمان کنم‬
‫نشايد که اين بر دل آسان کنم‬
‫ازان پس نگه کرد کاووس شاه‬
‫کسی را که کردی به اختر نگاه‬
‫بجست و ز ايشان بر خويش خواند‬
‫بپرسيد و بر تخت زرين نشاند‬
‫ز سودابه و رزم هاماوران‬
‫سخن گفت هرگونه با مهتران‬
‫بدان تا شوند آگه از کار اوی‬
‫بدانش بدانند کردار اوی‬
‫وزان کودکان نيز بسيار گفت‬
‫همی داشت پوشيده اندر نهفت‬
‫همه زيج و صرلاب برداشتند‬
‫بران کار يک هفته بگذاشتند‬
‫سرانجام گفتند کاين کی بود‬
‫به جامی که زهر افگنی می بود‬
‫دو کودک ز پشت کسی ديگرند‬
‫نه از پشت شاه و نه زين مادرند‬
‫گر از گوهر شهرياران بدی‬
‫ازين زيجها جستن آسان بدی‬
‫نه پيداست رازش درين آسمان‬
‫نه اندر زمين اين شگفتی بدان‬
‫نشان بدانديش ناپاک زن‬
‫بگفتند با شاه در انجمن‬
‫نهان داشت کاووس و باکس نگفت‬
‫همی داشت پوشيده اندر نهفت‬
‫برين کار بگذشت يک هفته نيز‬
‫ز جادو جهان را برآمد قفيز‬
‫بناليد سودابه و داد خواست‬
‫ز شاه جهاندار فرياد خواست‬
‫همی گفت همداستانم ز شاه‬
‫به زخم و به افگندن از تخت و گاه‬
‫ز فرزند کشته بپيچد دلم‬
‫زمان تا زمان سر ز تن بگسلم‬
‫بدو گفت ای زن تو آرام گير‬
‫چه گويی سخن های نادلپذير‬
‫همه روزبانان درگاه شاه‬
‫بفرمود تا برگرفتند راه‬
‫همه شهر و برزن به پای آورند‬
‫زن بدکنش را بجای آورند‬
‫به نزديکی اندر نشان يافتند‬
‫جهان ديدگان نيز بشتافتند‬
‫کشيدند بدبخت زن را ز راه‬
‫به خواری ببردند نزديک شاه‬
‫به خوبی بپرسيد و کردش اميد‬
‫بسی روز را داد نيزش نويد‬
‫وزان پس به خواری و زخم و به بند‬
‫به پردخت از او شهريار بلند‬
‫نبد هيچ خستو بدان داستان‬
‫نبد شاه پرمايه همداستان‬
‫بفرمود کز پيش بيرون برند‬
‫بسی چاره جويند و افسون برند‬
‫چو خستو نيايد ميانش به ار‬
‫ببريد و اين دانم آيين و فر‬
‫ببردند زن را ز درگاه شاه‬
‫ز شمشير گفتند وز دار و چاه‬
‫چنين گفت جادو که من بی گناه‬
‫چه گويم بدين نامور پيشگاه‬
‫بگفتند باشاه کاين زن چه گفت‬
‫جهان آفرين داند اندر نهفت‬
‫به سودابه فرمود تا رفت پيش‬
‫ستاره شمر گفت گفتار خويش‬
‫که اين هر دو کودک ز جادو زنند‬
‫پديدند کز پشت اهريمنند‬
‫چنين پاسخ آورد سودابه باز‬
‫که نزديک ايشان جز اينست راز‬
‫فزونستشان زين سخن در نهفت‬
‫ز بهر سياوش نيارند گفت‬
‫ز بيم سپهبد گو پيلتن‬
‫بلرزد همی شير در انجمن‬
‫کجا زور دارد به هشتاد پيل‬
‫ببندد چو خواهد ره آب نيل‬
‫همان لشکر نامور صدهزار‬
‫گريزند ازو در صف کارزار‬
‫مرا نيز پاياب او چون بود‬
‫مگر ديده همواره پرخون بود‬
‫جزان کاو بفرمايد اخترشناس‬
‫چه گويد سخن وز که دارد سپاس‬
‫تراگر غم خرد فرزند نيست‬
‫مرا هم فزون از تو پيوند نيست‬
‫سخن گر گرفتی چنين سرسری‬
‫بدان گيتی افگندم اين داوری‬
‫ز ديده فزون زان بباريد آب‬
‫که بردارد از رود نيل آفتاب‬
‫سپهبد ز گفتار او شد دژم‬
‫همی زار بگريست با او بهم‬
‫گسی کرد سودابه را خسته دل‬
‫بران کار بنهاد پيوسته دل‬
‫چنين گفت کاندر نهان اين سخن‬
‫پژوهيم تا خود چه آيد به بن‬
‫ز پهلو همه موبدان را بخواند‬
‫ز سودابه چندی سخنها براند‬
‫چنين گفت موبد به شاه جهان‬
‫که درد سپهبد نماند نهان‬
‫چو خواهی که پيدا کنی گفت وگوی‬
‫ببايد زدن سنگ را بر سبوی‬
‫که هر چند فرزند هست ارجمند‬
‫دل شاه از انديشه يابد گزند‬
‫وزين دختر شاه هاماوران‬
‫پر انديشه گشتی به ديگر کران‬
‫ز هر در سخن چون بدين گونه گشت‬
‫بر آتش يکی را ببايد گذشت‬
‫چنين است سوگند چرخ بلند‬
‫که بر بيگناهان نيايد گزند‬
‫جهاندار سودابه را پيش خواند‬
‫همی با سياوش بگفتن نشاند‬
‫سرانجام گفت ايمن از هر دوان‬
‫نگردد مرا دل نه روشن روان‬
‫مگر کاتش تيز پيدا کند‬
‫گنه کرده را زود رسوا کند‬
‫چنين پاسخ آورد سودابه پيش‬
‫که من راست گويم به گفتار خويش‬
‫فگنده دو کودک نمودم بشاه‬
‫ازين بيشتر کس نبيند گناه‬
‫سياووش را کرد بايد درست‬
‫که اين بد بکرد و تباهی بجست‬
‫به پور جوان گفت شاه زمين‬
‫که رايت چه بيند کنون اندرين‬
‫سياوش چنين گفت کای شهريار‬
‫که دوزخ مرا زين سخن گشت خوار‬
‫اگر کوه آتش بود بسپرم‬
‫ازين تنگ خوارست اگر بگذرم‬
‫پرانديشه شد جان کاووس کی‬
‫ز فرزند و سودابه ی نيک پی‬
‫کزين دو يکی گر شود نابکار‬
‫ازان پس که خواند مرا شهريار‬
‫چو فرزند و زن باشدم خون و مغز‬
‫کرا بيش بيرون شود کار نغز‬
‫همان به کزين زشت کردار دل‬
‫بشويم کنم چاره ی دلگسل‬
‫چه گفت آن سپهدار نيکوسخن‬
‫که با بددلی شهرياری مکن‬
‫به دستور فرمود تا ساروان‬
‫هيون آرد از دشت صد کاروان‬
‫هيونان به هيزم کشيدن شدند‬
‫همه شهر ايران به ديدن شدند‬
‫به صد کاروان اشتر سرخ موی‬
‫همی هيزم آورد پرخاشجوی‬
‫نهادند هيزم دو کوه بلند‬
‫شمارش گذر کرد بر چون و چند‬
‫ز دور از دو فرسنگ هرکش بديد‬
‫چنين جست و جوی بلا را کليد‬
‫همی خواست ديدن در راستی‬
‫ز کار زن آيد همه کاستی‬
‫چو اين داستان سر به سر بشنوی‬
‫به آيد ترا گر بدين بگروی‬
‫نهادند بر دشت هيزم دو کوه‬
‫جهانی نظاره شده هم گروه‬
‫گذر بود چندان که گويی سوار‬
‫ميانه برفتی به تنگی چهار‬
‫بدانگاه سوگند پرمايه شاه‬
‫چنين بود آيين و اين بود راه‬
‫وزان پس به موبد بفرمود شاه‬
‫که بر چوب ريزند نفط سياه‬
‫بيمد دو صد مرد آتش فروز‬
‫دميدند گفتی شب آمد به روز‬
‫نخستين دميدن سيه شد ز دود‬
‫زبانه برآمد پس از دود زود‬
‫زمين گشت روشنتر از آسمان‬
‫جهانی خروشان و آتش دمان‬
‫سراسر همه دشت بريان شدند‬
‫بران چهر خندانش گريان شدند‬
‫سياوش بيامد به پيش پدر‬
‫يکی خود زرين نهاده به سر‬
‫هشيوار و با جامه ای سپيد‬
‫لبی پر ز خنده دلی پراميد‬
‫يکی تازيی بر نشسته سياه‬
‫همی خاک نعلش برآمد به ماه‬
‫پراگنده کافور بر خويشتن‬
‫چنان چون بود رسم و ساز کفن‬
‫بدانگه که شد پيش کاووس باز‬
‫فرود آمد از باره بردش نماز‬
‫رخ شاه کاووس پر شرم ديد‬
‫سخن گفتنش با پسر نرم ديد‬
‫سياوش بدو گفت انده مدار‬
‫کزين سان بود گردش روزگار‬
‫سر پر ز شرم و بهايی مراست‬
‫اگر بيگناهم رهايی مراست‬
‫ور ايدونک زين کار هستم گناه‬
‫جهان آفرينم ندارد نگاه‬
‫به نيروی يزدان نيکی دهش‬
‫کزين کوه آتش نيابم تپش‬
‫خروشی برآمد ز دشت و ز شهر‬
‫غم آمد جهان را ازان کار بهر‬
‫چو از دشت سودابه آوا شنيد‬
‫برآمد به ايوان و آتش بديد‬
‫همی خواست کاو را بد آيد بروی‬
‫همی بود جوشان پر از گفت و گوی‬
‫جهانی نهاده به کاووس چشم‬
‫زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم‬
‫سياوش سيه را به تندی بتاخت‬
‫نشد تنگدل جنگ آتش بساخت‬
‫ز هر سو زبانه همی برکشيد‬
‫کسی خود و اسپ سياوش نديد‬
‫يکی دشت با ديدگان پر ز خون‬
‫که تا او کی آيد ز آتش برون‬
‫چو او را بديدند برخاست غو‬
‫که آمد ز آتش برون شاه نو‬
‫اگر آب بودی مگر تر شدی‬
‫ز تری همه جامه بی بر شدی‬
‫چنان آمد اسپ و قبای سوار‬
‫که گفتی سمن داشت اندر کنار‬
‫چو بخشايش پاک يزدان بود‬
‫دم آتش و آب يکسان بود‬
‫چو از کوه آتش به هامون گذشت‬
‫خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت‬
‫سواران لشکر برانگيختند‬
‫همه دشت پيشش درم ريختند‬
‫يکی شادمانی بد اندر جهان‬
‫ميان کهان و ميان مهان‬
‫همی داد مژده يکی را دگر‬
‫که بخشود بر بيگنه دادگر‬
‫همی کند سودابه از خشم موی‬
‫همی ريخت آب و همی خست روی‬
‫چو پيش پدر شد سياووش پاک‬
‫نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک‬
‫فرود آمد از اسپ کاووس شاه‬
‫پياده سپهبد پياده سپاه‬
‫سياووش را تنگ در برگرفت‬
‫ز کردار بد پوزش اندر گرفت‬
‫سياوش به پيش جهاندار پاک‬
‫بيامد بماليد رخ را به خاک‬
‫که از تف آن کوه آتش برست‬
‫همه کامه ی دشمنان گشت پست‬
‫بدو گفت شاه ای دلير جوان‬
‫که پاکيزه تخمی و روشن روان‬
‫چنانی که از مادر پارسا‬
‫بزايد شود در جهان پادشا‬
‫به ايوان خراميد و بنشست شاد‬
‫کلاه کيانی به سر برنهاد‬
‫می آورد و رامشگران را بخواند‬
‫همه کامها با سياوش براند‬
‫سه روز اندر آن سور می در کشيد‬
‫نبد بر در گنج بند و کليد‬
‫چهارم به تخت کيی برنشست‬
‫يکی گرزه ی گاو پيکر به دست‬
‫برآشفت و سودابه را پيش خواند‬
‫گذشت سخنها برو بر براند‬
‫که بیشرمی و بد بسی کرده ای‬
‫فراوان دل من بيازرده ای‬
‫يکی بد نمودی به فرجام کار‬
‫که بر جان فرزند من زينهار‬
‫بخوردی و در آتش انداختی‬
‫برين گونه بر جادويی ساختی‬
‫نيايد ترا پوزش اکنون به کار‬
‫بپرداز جای و برآرای کار‬
‫نشايد که باشی تو اندر زمين‬
‫جز آويختن نيست پاداش اين‬
‫بدو گفت سودابه کای شهريار‬
‫تو آتش بدين تارک من ببار‬
‫مرا گر همی سر ببايد بريد‬
‫مکافات اين بد که بر من رسيد‬
‫بفرمای و من دل نهادم برين‬
‫نبود آتش تيز با او به کين‬
‫سياوش سخن راست گويد همی‬
‫دل شاه از غم بشويد همی‬
‫همه جادوی زال کرد اندرين‬
‫نخواهم که داری دل از من بکين‬
‫بدو گفت نيرنگ داری هنوز‬
‫نگردد همی پشت شوخيت کوز‬
‫به ايرانيان گفت شاه جهان‬
‫کزين بد که اين ساخت اندر نهان‬
‫چه سازم چه باشد مکافات اين‬
‫همه شاه را خواندند آفرين‬
‫که پاداش اين آنکه بيجان شود‬
‫ز بد کردن خويش پيچان شود‬
‫به دژخيم فرمود کاين را به کوی‬
‫ز دار اندر آويز و برتاب روی‬
‫چو سودابه را روی برگاشتند‬
‫شبستان همه بانگ برداشتند‬
‫دل شاه کاووس پردرد شد‬
‫نهان داشت رنگ رخش زرد شد‬
‫سياوش چنين گفت با شهريار‬
‫که دل را بدين کار رنجه مدار‬
‫به من بخش سودابه را زين گناه‬
‫پذيرد مگر پند و آيد به راه‬
‫همی گفت با دل که بر دست شاه‬
‫گر ايدون که سودابه گردد تباه‬
‫به فرجام کار او پشيمان شود‬
‫ز من بيند او غم چو پيچان شود‬
‫بهانه همی جست زان کار شاه‬
‫بدان تا ببخشد گذشته گناه‬
‫سياووش را گفت بخشيدمش‬
‫ازان پس که خون ريختن ديدمش‬
‫سياوش ببوسيد تخت پدر‬
‫وزان تخت برخاست و آمد بدر‬
‫شبستان همه پيش سودابه باز‬
‫دويدند و بردند او را نماز‬
‫برين گونه بگذشت يک روزگار‬
‫برو گرمتر شد دل شهريار‬
‫چنان شد دلش باز از مهر اوی‬
‫که ديده نه برداشت از چهر اوی‬
‫دگر باره با شهريار جهان‬
‫همی جادوی ساخت اندر نهان‬
‫بدان تا شود با سياووش بد‬
‫بدانسان که از گوهر او سزد‬
‫ز گفتار او شاه شد در گمان‬
‫نکرد ايچ بر کس پديد از مهان‬
‫بجايی که کاری چنين اوفتاد‬
‫خرد بايد و دانش و دين و داد‬
‫چنان چون بود مردم ترسکار‬
‫برآيد به کام دل مرد کار‬
‫بجايی که زهر آگند روزگار‬
‫ازو نوش خيره مکن خواستار‬
‫تو با آفرينش بسنده نه ای‬
‫مشو تيز گر پرورنده نه ای‬
‫چنينست کردار گردان سپهر‬
‫نخواهد گشادن همی بر تو چهر‬
‫برين داستان زد يکی رهنمون‬
‫که مهری فزون نيست از مهر خون‬
‫چو فرزند شايسته آمد پديد‬
‫ز مهر زنان دل ببايد بريد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*