Home / Literature / سروده ای از حسین پناهی : خواهر جنون‬

سروده ای از حسین پناهی : خواهر جنون‬

Hossain Panahi - 01

 

خواهر جنون‬

*
‫‫‫‫
‫آذرخش روشن می كند دره های حاشيه ی كوه را‬
‫در خيال به لحظه يی
‫خيلی نيستم،‬
‫آنی می آييم ‪ و‬باز دوباره خيلی نيستيم‬
‫و اين خيلی زمان است
‫لاهوت است
‫ناسوت است ‬
‫و آن ما حتا فرصت خوب ديدن به ما نمی دهد
‫ما هيچ گاه هم ديگر را به تأمل نمی نگريم،‬
‫زيرا مجال نيست
‫اين گونه است كه عزيزترين كسانمان را در چشم به هم زدنی،‬
‫به حوصله ی زمان از ياد می بريم..‬
‫به لاهوت سردرد
‫به ناسوت سردرد
‫پس گره بزن سبزه يی را به نماد ‬
‫منظره يی را به تأمل نشانه كن
‫تا بل سبك شوم در آن ظلمات، بر رد پای آشنايت
‫در لحظه هم سفرم شو
‫قانع به هرچه زمان نصيبمان كند
‫روا و‪ ‬ناروا
‫كه اين الاكلنگ فرسوده پيوسته به جاست
‫تا جايی كه جا مجال بقاء يابد
‫يادت مي آيد، خمسه خمسه های اهواز را؟‬
‫تو وول می خوردی ميان خون مهر،‬
‫با ابروان گره شده اَت ‬
‫حفظ كتاب اول دبستان،‬
‫خواب آشوب تو بود
‫با تعهدی كه سنگينی می كرد بر دل گنجشكي اَت ‬
‫چون مريم، به هنگام حمل عيسا و‪ ‬گذر از ميان كاهنان هيز ‬
‫مي تابم غليظ
‫با من بيا تا ناممكن سفر كنيم به صداقت‬
‫و معنايی بجوييم بر اين آن
‫بر اين لغت عجيب كه آواست و كلمه نيست
‫با من بيا به خيابان ناصرخسروی لاهوت،‬
‫به منوچهری ناسوت، در چشمانم بيا
‫به تعهد نه، به تمركز بيا ‬
‫به هنگام بازگشت از سفرهای بی شمارم،‬
‫چگونه تنظيم می كردی نگاهت را با سوغاتی هايم
‫باز هم عروسک خيالت در چمدان نبود
‫موج بر می داشت بركه ی صورتت به لب خندی شور
‫مي ديدم‪ و  ‬نمی ديدم
‫پس اين چنين گره می خورد عروسک تو‬
‫و ساعت مچی رؤياهای من، تا بگذرد زمان
‫اين بی همه چيز
‫با موهای پريشان  ودست های كوچك خپلت،‬
‫پاك می كردی از گوشه لبان آرد ِ گزها را..‬
‫و كلاغ پرنده ی مقدس زندگی كوچک ما بود
‫در بكراند تو و‪ ‬در بكراند من
‫در بكراند رؤياهای دور و دراز م ‬
‫دور و نزديك،‬
‫تا عادت كنيم به فراموشی هم‬
‫و اين شگرد زمان بود
‫جهان جدی بود برای من‬
‫و باورم شده بود كه انسان وفادار خواهد ماند به كشف ‪ و‬شهودها
‫انگيزه ام می داد اين رؤيا ‬
‫پس قايق كوچک زندگی كوچک ما،‬
‫به پيش می رفت در تلاطم ها.. با كلاغی در بكراندش ‬
‫به آينده می رفتيم
‫با هم‪ و  ‬درهم
‫تو فلسفه را انتخاب كردی،‬
‫تا به من نزديك تر باشی آنای من
‫مامان در آش پزخانه ماند
‫سينا با كامپيوترش ور می رفت و ليلا دكتر استعدادش شد
‫پس به ناگزير من ماندم‪  و ‬تو
‫تا هم سفرم بمانی هم چنان‬
‫و با من ادامه بدهی،‬
‫مرور چمدان ها را در سفرهای بی شمار ‬
‫خواهر جنونم شدی،‬
‫در دوران شعله ور نيچه گی اَم

حسین پناهی

حسین پناهی- Hossain Panahi

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*