Home / Literature / سروده ای از حسین پناهی : م‪‬سكن همه ی سردردهايم

سروده ای از حسین پناهی : م‪‬سكن همه ی سردردهايم

Hossain Panahi - 01

 

م‪‬سكن همه ی سردردهايم

*
‫‫‫

م‪‬سكن همه ی سردردهايم
‫عقابی شيرجه زنان بر لاشه ی كلاغ
‫عقابی در چنگال شير ‬
‫شيری شيره می شود به جذب ريشه های بلوط
‫صاعقه به آتش كشيد بلوط را‬
‫و گم شد در افق صاعقه..‬
‫پس اين چنين شد سفر ما‬
‫از هييتی به هييت ديگر،‬
‫در دوران دگرديسی.. و ما زاده شديم
‫تركيبی از بشر و درخت‪ و ‬صاعقه
‫من و تو ‬
‫تو و‪ ‬من!‬
‫ما زاده شديم و كلمه زاده شد‬
‫و اين چنين آغاز شد تراژدی تخريب انسان و خدا
‫از شيطان كه كلمه بود‬
‫و از كلمه كه شيطان بود ‬
‫كلمه يی از پس كلمه يی زاده می شد‬
‫و انسان بنای همه چيز را بركلمه نهاد‬
‫و خدا را با كلمه تعريف كرد‬
‫و تا اين لحظه هرگز نينديشيد كه كلمه نياز ما بود‬
‫و خدا نياز نبود و خدا كلمه نبود!‬
‫خدا، خدا بود و هرگز كسی به اين حقيقت نينديشيد
‫در سكوت سترگ آفرينش، ما حرف زديم‬
‫و حرف نياز ما بود و هم گونی كلمات محال بود
‫پس قابيل صخره بر سر هابيل كوبيد،‬
‫كه خدا كلمه ی من است ‪ و‬كلمه ی تو خدا نيست
‫و اين چنين شد كه ما با كلمه به جنگ خدای يك ديگر رفتيم‬
‫و هم ديگر را کشتيم
‫هم گونی كلمات محال است
‫پس نه تو به خدای من اعتماد كن‬
‫و نه من به خدای تو..‬
‫ما تلخ می ميريم و خدا بر جنازه ی ما اشك می ريزد،‬
‫با كلاغی درب‪ و ‬كراندش..‬
‫نانوشته ماند به خيانت زمان، كشف و‬شهودهايم
‫فلسفه نيز عروسک رؤياهای من شد‬
‫كه از چمدان هيچ مسافری بيرون نيامد
‫با اين وجود ادامه می دهم هم چنان..‬
‫با تو در طول وعرض زمان به سفرمان ادامه می دهيم
‫به هر كجا كه سرابی به فريب دريا می درخشد
‫به اعماق زمان ها
‫برای رسيدن به تعريفی،‬
‫به تفسيری‪ و ‬به حقيقتی هرچند كوچك،‬
‫تا مسكن استخوان دردهای روحمان گردد
‫هوشيارانه بر آنم تا كلمات ‪ و‬جملات‬
‫به تكلف‪ و ‬اغراقم نكشانند ‬
‫ساده باشم و صميمی، دو كيميای بی بديل ناياب
‫پس به اعتبار فلسفه ای كه بهترين سال های عمرت را‬
‫در كلاس ها و مطالعاتش گذرانده يی،‬
‫مخاطبم را به جای آن گل هميشگی ام
‫يك دانش جوی حقيقت جوی فلسفه می پندارم
‫به ناگزير برای رهايی از تأثير تعريف های بزرگان علم فلسفه،‬
‫از گمنام ترينشان در ماقبل تاريخ‬
‫تا افلاطون و ارسطو و ‬نيچه و ديگر بزرگان،‬
‫می خواهم زندگی ساده خودمان را
‫درك ‪ و‬دريافت خدمان را از لحظاتی كه‬
‫به نام حيات بر ما گذشت مرور كنيم ‬
‫تصوراتمان ‬
‫توهماتمان
‫تخيلاتمان
‫چراهامان
‫شايدهامان
‫همه ادراكاتِ حسی‬
‫و تجارب شخصی خودمان باشد
‫پس اين چنين آغاز می كنيم:‬
‫در آغاز سكوت بود‬
‫و سكوت خدا بود‬
‫و خدا كلمه نبود‬
‫كه كلمه نياز بود‬
‫و هنوز انسان در چرخه ی خلقتش‬
‫دوران جنينی خود را می گذراند‬
‫در آب ها و‬
‫آتشفشان ها ‬
‫طراحی می شديم در تصادف مولكول ها‬
‫و گاه برق می زد،‬
‫چيزی شبيه برق چشمان ما‬
‫در چشم جلبك ها كه آفتاب می گرفتند‬
‫بر سواحل بی نام درياها و‪  ‬رودخانه های بی نام..‬
‫كه هنوز نامی نبود‬
‫و نام احتياج بود‬
‫و انسان نبود هنوز..‬
‫خدا مثل هميشه بزرگ بود‬
‫و بزرگی خدا،‬
‫بزرگ توصيف ما نبود‬
‫كه توصيف نياز ما بود‬
‫و ما انسان بوديم‬
‫و هنوز مانده بود تا باشيم..‬
‫حيات – اين معمای شگفت -‬
‫شناور بود بر درياها و‪ ‬آتشفشان ه
‫منظومه ها می چرخند‬
‫بر محور شگفت جاذبه و ‬دافعه ‬
‫كلمه بود و كلمه نياز انسان بود..‬
‫نياكان تك سلولی ما،‬
‫ياخته ها می رقصيدند در آن رقص لاجرم‬
‫و ما در كدام جهان بوديم‬
‫و كدام نيز كلمه بود‬
‫و كلمه نياز انسان بود‬
‫و هنوز در بازی ِ دگرديسی‬
‫فرصت به انسان نرسيده بود
‫يخ بود‪ و ‬آتش بود‪ و ‬دگرديسی ‬
‫سيگاری روشن می كنم و به برق چشم های تو می انديشم
‫به سمت كتاب خانه ی كوچكم گردن می چرخانم
‫سوت می كشد سرم از اين همه نادانی پنهان شده‬
‫در اقيانوس نمی دانم ها
‫تلويزيون روضه علی اصغر می خواند‬
‫و ساعت ده دقيقه از دوی نيمه شب گذشته است
‫چای می ريزم‬
‫و به حرمله ی ملعون فكر می كنم
‫ما كجای تاريخيم؟ آنا جان
‫.. و به نامه مان برمی گردم‬
‫كه تاريخ كلمه است‬
‫و كلمه نياز انسان است‬
‫و انسان نامه ی ما هنوز‬
‫جنين ِ سه ماهه ی زايش زمين بود‬
‫و زمين ريزه سنگی بود‬
‫افتاده بر ساحل منظومه ی شمسی
‫گم شده در نقطه يی از دايره يی كه‬
‫شمار جهاتش بی نهايت بود‬
‫رو به جهاتی بی نهايت‬
‫و جهت كلمه بود‬
‫و كلمه نياز انسان بود‬
‫و انسان هنوز نبود..‬
‫تو نيز سيگارت را روشن كن،‬
‫با انديشيدن به ترسيم تصوری كه اكنون‬
‫از زمين برايت توصيف كرده ام ‬
‫.. و زمين خاك بود‬
‫و خاك پ‪‬ر بود از فرمول های شگفت
‫پيرزنی كولی با صدها گردن آويز عجيب‪ و ‬غريب ‬
‫با رنگ ها و‪ ‬بوهای عجيب ترشان
‫به استعاره!‬
‫چندسال مانده است به خلقت آدمی؟‬
‫سال زمان بود و زمان نياز انسان بود‬
‫و انسان هنوز نبود
‫ازل،‬
‫ابد،‬
‫نهايت،‬
‫بدايت..‬
‫بيا ساده از كنارشان گذر كنيم،‬
‫ورنه نامه هامان به درازی ازل‬
‫و به پهنای نهايت خواهند شد
‫اكنون چهار سال تمام است كه باران می بارد،‬
‫بر زمينی كه سراسر بلوط است‬
‫اُكاليپتوس است‬
‫سفيدارهای بلند
‫درختان سيب است‪ و ‬انجير است‪ و ‬زيتون..‬
‫كلاغی بر شاخه ی انجيری نشست‬
‫و ما در جنين هشت ماهه گی دگرديسمان‬
‫در قالب انجيری خورده شديم
‫تو با من بودی‪ و ‬من با تو!‬
‫تو در من بودی‬
‫من در تو
‫.. و هنوز كلاغ سياه نبود
‫بلوط تنومند توصيف نمی شد‬
‫و عطر اُكاليپتوس نامی نداشت
‫باران، خيس نمی باريد
‫سيب، ميوه نبود‪ و ‬انجير، بی نام انجير،‬
‫شب را به روز می كشاند‪ و ‬روز را به شب‬
‫و زيتون نماد هيچ چيز نبود،‬
‫كه توصيف‪ و ‬اسم‪ و ‬استعاره و‪ ‬نماد‪ و ‬رنگ نياز انسان بود‬
‫و انسان نبود هنوز
‫م‪‬رديم هم راه با يك كلاغ در ساحل يك رود خشك‬
‫تا اين پايان دگرديسی مان باشد..‬
‫برای زايش نهايی انسان‬
‫در هييت آشنای اين روزها م‪‬رديم.. – آری  –‬
‫و زمان هم چنان بی نام در چرخه مقتدرات می گذشت
‫ما به زودی به دنيا می آمديم..‬
‫سرم درد می كند.. خيلی
‫تا نامه بعدی تو را می بوسم  آنا
‫تو را،‬
‫ای م‪‬سكن همه ی سردردهايم ‬

حسین پناهی

حسین پناهی- Hossain Panahi

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*