Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : از على آموز اخلاص عمل‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : از على آموز اخلاص عمل‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست‬‬

 ‫*

‫‬‬‬‫‫

‫‫‫از على آموز اخلاص عمل‬ ‫

شير حق را دان مطهر از دغل‬

‫در غزا بر پهلوانى دست يافت‬

‫زود شمشيرى بر آورد و شتافت‬

‫او خدو انداخت در روى على‬

‫افتخار هر نبى و هر ولى‬

‫آن خدو زد بر رخى که روى ماه‬

‫سجده آرد پيش او در سجده گاه‬

‫در زمان انداخت شمشير آن على‬

‫کرد او اندر غزايش کاهلى‬

‫گشت حيران آن مبارز زين عمل‬ ‫

وز نمودن عفو و رحمت بى محل‬

‫گفت بر من تيغ تيز افراشتى‬ ‫

از چه افكندى مرا بگذاشتى‬

‫آن چه ديدى بهتر از پيكار من‬ ‫

تا شدى تو سست در اشكار من‬

‫آن چه ديدى که چنين خشمت نشست‬

‫تا چنان برقى نمود و باز جست‬

‫آن چه ديدى که مرا ز آن عكس ديد‬ ‫

در دل و جان شعله اى آمد پديد‬

‫آن چه ديدى برتر از کون و مكان‬ ‫

که به از جان بود و بخشيديم جان‬

‫در شجاعت شير ربانى ستى‬ ‫

در مروت خود که داند کيستى‬

‫در مروت ابر موسايى به تيه‬ ‫

کآمد از وى خوان و نان بى شبيه‬

‫ابرها گندم دهد کان را به جهد‬

‫پخته و شيرين کند مردم چو شهد‬

‫ابر موسى پر رحمت بر گشاد‬ ‫

پخته و شيرين بى زحمت بداد‬

‫از براى پخته خواران کرم‬

‫رحمتش افراشت در عالم علم‬

‫تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا‬ ‫

کم نشد يك روز از آن اهل رجا‬

‫تا هم ايشان از خسيسى خاستند‬ ‫

گندنا و تره و خس خواستند‬

‫امت احمد که هستند از کرام‬

‫تا قيامت هست باقى آن طعام‬

‫چون ابيت عند ربى فاش شد‬

‫يطعم و يسقى کنايت زاش شد‬

‫هيچ بى تاويل اين را در پذير‬ ‫

تا در آيد در گلو چون شهد و شير‬

‫ز آن که تاويل است وا داد عطا‬ ‫

چون که بيند آن حقيقت را خطا‬

‫آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست‬ ‫

عقل کل مغز است و عقل جزو پوست‬

‫خويش را تاويل آن نه اخبار را‬

‫مغز را بد گوى نى گلزار را‬

‫اى على که جمله عقل و ديده اى‬

‫شمه اى واگو از آن چه ديده اى‬

‫تيغ حلمت جان ما را چاك کرد‬

‫آب علمت خاك ما را پاك کرد‬

‫باز گو دانم که اين اسرار هوست‬

‫ز آن که بى شمشير کشتن کار اوست‬

‫صانع بى آلت و بى جارحه‬ ‫

واهب اين هديه هاى رابحه‬

‫صد هزاران مى چشاند هوش را‬ ‫

که خبر نبود دو چشم و گوش را‬

‫باز گو اى باز عرش خوش شكار‬

‫تا چه ديدى اين زمان از کردگار‬

‫چشم تو ادراك غيب آموخته‬ ‫

چشمهاى حاضران بر دوخته‬

‫آن يكى ماهى همى بيند عيان‬ ‫

و آن يكى تاريك مى بيند جهان‬

‫و آن يكى سه ماه مى بيند به هم‬ ‫

اين سه کس بنشسته يك موضع نعم‬

‫چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز‬

‫در تو آويزان و از من در گريز‬

‫سحر عين است اين عجب لطف خفى است‬

‫بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است‬

‫عالم ار هجده هزار است و فزون‬

‫هر نظر را نيست اين هجده زبون‬

‫راز بگشا اى على مرتضى‬ ‫

اى پس سوء القضاء حسن القضاء‬

‫يا تو واگو آن چه عقلت يافته ست‬ ‫

يا بگويم آن چه بر من تافته ست‬

‫از تو بر من تافت چون دارى نهان‬

‫مى فشانى نور چون مه بى زبان‬

‫ليك اگر در گفت آيد قرص ماه‬

‫شب روان را زودتر آرد به راه‬

‫از غلط ايمن شوند و از ذهول‬

‫بانگ مه غالب شود بر بانگ غول‬

‫ماه بى گفتن چو باشد رهنما‬ ‫

چون بگويد شد ضيا اندر ضيا‬

‫چون تو بابى آن مدينه ى علم را‬

‫چون شعاعى آفتاب حلم را‬

‫باز باش اى باب بر جوياى باب‬ ‫

تا رسد از تو قشور اندر لباب‬

‫باز باش اى باب رحمت تا ابد‬ ‫

بارگاه ما له کفوا أحد‬

‫هر هوا و ذره اى خود منظرى است‬

‫ناگشاده کى گود کانجا درى است‬

‫تا بنگشايد دزى را ديدبان‬

‫در درون هرگز نجنبد اين گمان‬

‫چون گشاده شد دزى حيران شود‬ ‫

مرغ اوميد و طمع پران شود‬

‫غافلى ناگه به ويران گنج يافت‬

‫سوى هر ويران از آن پس مىشتافت‬

‫تا ز درويشى نيابى تو گهر‬

‫آى گهر جويى ز درويشى دگر‬

‫سالها گر ظن دود با پاى خويش‬

‫نگذرد ز اشكاف بينی هاى خويش‬

‫تا به بينى نايدت از غيب بو‬ ‫

غير بينى هيچ مى بينى بگو‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*