Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : اين سخن پايان ندارد خيز زيد‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : اين سخن پايان ندارد خيز زيد‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫بقيه ى قصه ى زيد در جواب رسول عليه السلام‬

 ‫*

‫‬‬‬‫‫

‫‫اين سخن پايان ندارد خيز زيد‬ ‫

بر براق ناطقه بر بند قيد‬

ناطقه چون فاضح آمد عيب را‬ ‫

مى دراند پردهه اى غيب را‬

غيب مطلوب حق آمد چند گاه‬

‫اين دهل زن را بران بر بند راه‬

تك مران در کش عنان مستور به‬ ‫

هر کس از پندار خود مسرور به‬

حق همى خواهد که نوميدان او‬

‫زين عبادت هم نگردانند رو‬

هم به اوميدى مشرف مى شوند‬ ‫

چند روزى در رکابش مى دوند‬

خواهد آن رحمت بتابد بر همه‬

‫بر بد و نيك از عموم مرحمه‬

حق همى خواهد که هر مير و اسير‬

‫با رجا و خوف باشند و حذير‬

اين رجا و خوف در پرده بود‬ ‫

تا پس اين پرده پرورده شود‬

چون دريدى پرده کو خوف و رجا‬ ‫

غيب را شد کر و فرى بر ملا‬

بر لب جو برد ظنى يك فتا‬

که سليمان است ماهى گير ما‬

گر وى است اين از چه فرد است و خفى است‬

ور نه سيماى سليمانيش چيست‬

اندر اين انديشه مى بود او دو دل‬

‫تا سليمان گشت شاه و مستقل‬

ديو رفت از ملك و تخت او گريخت‬ ‫

تيغ بختش خون آن شيطان بريخت‬

کرد در انگشت خود انگشترى‬ ‫

جمع آمد لشكر ديو و پرى‬

آمدند از بهر نظاره رجال‬ ‫

در ميانشان آن که بد صاحب خيال‬

چون در انگشتش بديد انگشترى‬ ‫

رفت انديشه و تحرى يك سرى‬

وهم آن گاه است کان پوشيده است‬ ‫

اين تحرى از پى ناديده است‬

شد خيال غايب اندر سينه زفت‬ ‫

چون که حاضر شد خيال او برفت‬

گر سماى نور بى باريده نيست‬ ‫

هم زمين تار بى باليده نيست‬

يؤمنون ِبالغيب مى بايد مرا‬

‫ز آن ببستم روزن فانى سرا‬

‫چون شكافم آسمان را در ظهور‬ ‫

چون بگويم هل ترى فيها فطور‬

تا در اين ظلمت تحرى گسترند‬

‫هر کسى رو جانبى مى آورند‬

مدتى معكوس باشد کارها‬ ‫

شحنه را دزد آورد بر دارها‬

تا که بس سلطان و عالى همتى‬

‫بنده ى بنده ى خود آيد مدتى‬

بندگى در غيب آيد خوب و گش‬ ‫

حفظ غيب آيد در استعباد خوش‬

کو که مدح شاه گويد پيش او‬ ‫

تا که در غيبت بود او شرم رو‬

قلعه دارى کز کنار مملكت‬ ‫

دور از سلطان و سايه ى سلطنت‬

پاس دارد قلعه را از دشمنان‬

‫قلعه نفروشد به مال بى کران‬

غايب از شه در کنار ثغرها‬ ‫

همچو حاضر او نگه دارد وفا‬

پيش شه او به بود از ديگران‬

که به خدمت حاضرند و جان فشان‬

پس به غيبت نيم ذره ى حفظ کار‬

‫به که اندر حاضرى ز آن صد هزار‬

طاعت و ايمان کنون محمود شد‬ ‫

بعد مرگ اندر عيان مردود شد‬

چون که غيب و غايب و رو پوش به‬

‫پس لبان بر بند لب خاموش به‬

اى برادر دست وا دار از سخن‬

‫خود خدا پيدا کند علم لدن‬

بس بود خورشيد را رويش گواه‬

ا‫َي شيء أعظم الشاهد إله‬

‫نه بگويم چون قرين شد در بيان‬ ‫

هم خدا و هم ملك هم عالمان‬

يشهد الله و الملك و اهل العلوم‬ ‫

إنه لا رب إلا من يدوم‬

‫چون گواهى داد حق که بود ملك‬

‫تا شود اندر گواهى مشترك‬

ز آن که شعشاع حضور آفتاب‬ ‫

بر نتابد چشم و دلهاى خراب‬

چون خفاشى کاو تف خورشيد را‬

‫بر نتابد بگسلد اوميد را‬

پس ملايك را چو ما هم يار دان‬ ‫

جلوه گر خورشيد را بر آسمان‬

کاين ضيا ما ز آفتابى يافتيم‬ ‫

چون خليفه بر ضعيفان تافتيم‬

چون مه نو يا سه روزه يا که بدر‬

‫مرتبه ى هر يك ملك در نور و قدر‬

ز اجنحه ى نور ثلاث او رباع‬

‫بر مراتب هر ملك را آن شعاع‬

همچو پرهاى عقول انسيان‬ ‫

که بسى فرق است شان اندر ميان‬

پس قرين هر بشر در نيك و بد‬

‫آن ملك باشد که مانندش بود‬

چشم اعمش چون که خور را بر نتافت‬ ‫

اختر او را شمع شد تا ره بيافت‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*