Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو افگند خور سوی بالا کمند‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو افگند خور سوی بالا کمند‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پرسش سهراب از هجیر برای یافتن رستم

*‫

‫‫چو افگند خور سوی بالا کمند‬
‫زبانه برآمد ز چرخ بلند‬
‫بپوشيد سهراب خفتان جنگ‬
‫نشست از بر چرمه ی سنگ رنگ‬
‫يکی تيغ هندی به چنگ اندرش‬
‫يکی مغفر خسروی بر سرش‬
‫کمندی به فتراک بر شست خم‬
‫خم اندر خم و روی کرده دژم‬
‫بيامد يکی برز بالا گزيد‬
‫به جايی که ايرانيان را بديد‬
‫بفرمود تا رفت پيشش هجير‬
‫بدو گفت کژی نيايد ز تير‬
‫نشانه نبايد که خم آورد‬
‫چو پيچان شود زخم کم آورد‬
‫به هر کار در پيشه کن راستی‬
‫چو خواهی که نگزايدت کاستی‬
‫سخن هرچه پرسم همه راست گوی‬
‫متاب از ره راستی هيچ روی‬
‫چو خواهی که يابی رهايی ز من‬
‫سرافراز باشی به هر انجمن‬
‫از ايران هر آنچت بپرسم بگوی‬
‫متاب از ره راستی هيچ روی‬
‫سپارم به تو گنج آراسته‬
‫بيابی بسی خلعت و خواسته‬
‫ور ايدون که کژی بود رای تو‬
‫همان بند و زندان بود جای تو‬
‫هجيرش چنين داد پاسخ که شاه‬
‫سخن هرچه پرسد ز ايران سپاه‬
‫بگويم همه آنچ دانم بدوی‬
‫به کژی چرا بايدم گفت وگوی‬
‫بدو گفت کز تو بپرسم همه‬
‫ز گردنکشان و ز شاه و رمه‬
‫همه نامداران آن مرز را‬
‫چو طوس و چو کاووس و گودرز را‬
‫ز بهرام و از رستم نامدار‬
‫ز هر کت بپرسم به من برشمار‬
‫بگو کان سراپرده ی هفت رنگ‬
‫بدو اندرون خيمه های پلنگ‬
‫به پيش اندرون بسته صد ژنده پيل‬
‫يکی مهد پيروزه برسان نيل‬
‫يکی برز خورشيد پيکر درفش‬
‫سرش ماه زرين غلافش بنفش‬
‫به قلب سپاه اندرون جای کيست‬
‫ز گردان ايران ورا نام چيست‬
‫بدو گفت کان شاه ايران بود‬
‫بدرگاه او پيل و شيران بود‬
‫وزان پس بدو گفت بر ميمنه‬
‫سواران بسيار و پيل و بنه‬
‫سراپرده ای بر کشيده سياه‬
‫زده گردش اندر ز هر سو سپاه‬
‫به گرد اندرش خيمه ز اندازه بيش‬
‫پس پشت پيلان و بالاش پيش‬
‫زده پيش او پيل پيکر درفش‬
‫به در بر سواران زرينه کفش‬
‫چنين گفت کان طوس نوذر بود‬
‫درفشش کجاپيل پيکر بود‬
‫دگر گفت کان سرخ پرده سرای‬
‫سواران بسی گردش اندر به پای‬
‫يکی شير پيکر درفشی به زر‬
‫درفشان يکی در ميانش گهر‬
‫چنين گفت کان فر آزادگان‬
‫جهانگير گودرز کشوادگان‬
‫بپرسيد کان سبز پرده سرای‬
‫يکی لشکری گشن پيشش به پای‬
‫يکی تخت پرمايه اندر ميان‬
‫زده پيش او اختر کاويان‬
‫برو بر نشسته يکی پهلوان‬
‫ابا فر و با سفت و يال گوان‬
‫ز هر کس که بر پای پيشش براست‬
‫نشسته به يک رش سرش برتر است‬
‫يکی باره پيشش به بالای اوی‬
‫کمندی فرو هشته تا پای اوی‬
‫برو هر زمان برخروشد همی‬
‫تو گويی که در زين بجوشد همی‬
‫بسی پيل برگستواندار پيش‬
‫همی جوشد آن مرد بر جای خويش‬
‫نه مردست از ايران به بالای اوی‬
‫نه بينم همی اسپ همتای اوی‬
‫درفشی بديد اژدها پيکرست‬
‫بران نيزه بر شير زرين سرست‬
‫چنين گفت کز چين يکی نامدار‬
‫بنوی بيامد بر شهريار‬
‫بپرسيد نامش ز فرخ هجير‬
‫بدو گفت نامش ندارم بوير‬
‫بدين دژ بدم من بدان روزگار‬
‫کجا او بيامد بر شهريار‬
‫غمی گشت سهراب را دل ازان‬
‫که جايی ز رستم نيامد نشان‬
‫نشان داده بود از پدر مادرش‬
‫همی ديد و ديده نبد باورش‬
‫همی نام جست از زبان هجير‬
‫مگر کان سخنها شود دلپذير‬
‫نبشته به سر بر دگرگونه بود‬
‫ز فرمان نکاهد نخواهد فزود‬
‫ازان پس بپرسيد زان مهتران‬
‫کشيده سراپرده بد برکران‬
‫سواران بسيار و پيلان به پای‬
‫برآيد همی ناله ی کرنای‬
‫يکی گرگ پيکر درفش از برش‬
‫برآورده از پرده زرين سرش‬
‫بدو گفت کان پور گودرز گيو‬
‫که خوانند گردان وراگيو نيو‬
‫ز گودرزيان مهتر و بهترست‬
‫به ايرانيان بر دو بهره سرست‬
‫بدو گفت زان سوی تابنده شيد‬
‫برآيد يکی پرده بينم سپيد‬
‫ز ديبای رومی به پيشش سوار‬
‫رده برکشيده فزون از هزار‬
‫پياده سپردار و نيزه وران‬
‫شده انجمن لشکری بی کران‬
‫نشسته سپهدار بر تخت عاج‬
‫نهاده بران عاج کرسی ساج‬
‫ز هودج فرو هشته ديبا جليل‬
‫غلام ايستاده رده خيل خيل‬
‫بر خيمه نزديک پرده سرای‬
‫به دهليز چندی پياده به پای‬
‫بدو گفت کاو را فريبرز خوان‬
‫که فرزند شاهست و تاج گوان‬
‫بپرسيد کان سرخ پرده سرای‬
‫به دهليز چندی پياده به پای‬
‫به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش‬
‫ز هرگونه ای برکشيده درفش‬
‫درفشی پس پشت پيکرگراز‬
‫سرش ماه زرين و بالا دراز‬
‫چنين گفت کاو را گرازست نام‬
‫که در چنگ شيران ندارد لگام‬
‫هشيوار و ز تخمه ی گيوگان‬
‫که بر دردر و سختی نگردد ژگان‬
‫نشان پدر جست و با او نگفت‬
‫همی داشت آن راستی در نهفت‬
‫تو گيتی چه سازی که خود ساختست‬
‫جهاندار ازين کار پرداختست‬
‫زمانه نبشته دگرگونه داشت‬
‫چنان کاو گذارد ببايد گذاشت‬
‫دگر باره پرسيد ازان سرفراز‬
‫ازان کش به ديدار او بد نياز‬
‫ازان پرده ی سبز و مرد بلند‬
‫وزان اسپ و آن تاب داده کمند‬
‫ازان پس هجير سپهبدش گفت‬
‫که از تو سخن را چه بايد نهفت‬
‫گر از نام چينی بمانم همی‬
‫ازان است کاو را ندانم همی‬
‫بدو گفت سهراب کاين نيست داد‬
‫ز رستم نکردی سخن هيچ ياد‬
‫کسی کاو بود پهلوان جهان‬
‫ميان سپه در نماند نهان‬
‫تو گفتی که بر لشکر او مهترست‬
‫نگهبان هر مرز و هر کشورست‬
‫چنين داد پاسخ مر او را هجير‬
‫که شايد بدن کان گو شيرگير‬
‫کنون رفته باشد به زابلستان‬
‫که هنگام بزمست در گلستان‬
‫بدو گفت سهراب کاين خود مگوی‬
‫که دارد سپهبد سوی جنگ روی‬
‫به رامش نشيند جهان پهلوان‬
‫برو بر بخندند پير و جوان‬
‫مرا با تو امروز پيمان يکيست‬
‫بگوييم و گفتار ما اندکيست‬
‫اگر پهلوان را نمايی به من‬
‫سرافراز باشی به هر انجمن‬
‫ترا بی نيازی دهم در جهان‬
‫گشاده کنم گنجهای نهان‬
‫ور ايدون که اين راز داری ز من‬
‫گشاده بپوشی به من بر سخن‬
‫سرت را نخواهد همی تن به جای‬
‫نگر تا کدامين به آيدت رای‬
‫نبينی که موبد به خسرو چه گفت‬
‫بدانگه که بگشاد راز از نهفت‬
‫سخن گفت ناگفته چون گوهرست‬
‫کجا نابسوده به سنگ اندرست‬
‫چو از بند و پيوند يابد رها‬
‫درخشنده مهری بود بی بها‬
‫چنين داد پاسخ هجيرش که شاه‬
‫چو سير آيد از مهر وز تاج و گاه‬
‫نبرد کسی جويداندر جهان‬
‫که او ژنده پيل اندر آرد ز جان‬
‫کسی را که رستم بود هم نبرد‬
‫سرش ز آسمان اندر آيد به گرد‬
‫تنش زور دارد به صد زورمند‬
‫سرش برترست از درخت بلند‬
‫چنو خشم گيرد به روز نبرد‬
‫چه هم رزم او ژنده پيل و چه مرد‬
‫هم آورد او بر زمين پيل نيست‬
‫چو گرد پی رخش او نيل نيست‬
‫بدو گفت سهراب از آزادگان‬
‫سيه بخت گودرز کشوادگان‬
‫چرا چون ترا خواند بايد پسر‬
‫بدين زور و اين دانش و اين هنر‬
‫تو مردان جنگی کجا ديده ای‬
‫که بانگ پی اسپ نشنيده ای‬
‫که چندين ز رستم سخن بايدت‬
‫زبان بر ستودنش بگشايدت‬
‫از آتش ترا بيم چندان بود‬
‫که دريا به آرام خندان بود‬
‫چو دريای سبز اندر آيد ز جای‬
‫ندارد دم آتش تيزپای‬
‫سر تيرگی اندر آيد به خواب‬
‫چو تيغ از ميان برکشد آفتاب‬
‫به دل گفت پس کارديده هجير‬
‫که گر من نشان گو شيرگير‬
‫بگويم بدين ترک با زور دست‬
‫چنين يال و اين خسروانی نشست‬
‫ز لشکر کند جنگ او ز انجمن‬
‫برانگيزد اين باره ی پيلتن‬
‫برين زور و اين کتف و اين يال اوی‬
‫شود کشته رستم به چنگال اوی‬
‫از ايران نيايد کسی کينه خواه‬
‫بگيرد سر تخت کاووس شاه‬
‫چنين گفت موبد که مردن به نام‬
‫به از زنده دشمن بدو شادکام‬
‫اگر من شوم کشته بر دست اوی‬
‫نگردد سيه روز چون آب جوی‬
‫چو گودرز و هفتاد پور گزين‬
‫همه پهلوانان با آفرين‬
‫نباشد به ايران تن من مباد‬
‫چنين دارم از موبد پاک ياد‬
‫که چون برکشد از چمن بيخ سرو‬
‫سزد گر گيا را نبويد تذرو‬
‫به سهراب گفت اين چه آشفتنست‬
‫همه با من از رستمت گفتنست‬
‫نبايد ترا جست با او نبرد‬
‫برآرد به آوردگاه از تو گرد‬
‫همی پيلتن را نخواهی شکست‬
‫همانا که آسان نيايد به دست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*