Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان حکومت ساسانیان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان حکومت ساسانیان

poem-book-128

 

فرمانده سپاهیان ایران نامه به سعد وقاص را با نام یزدان آغاز کرد که برپایی جھان از اوست و پرسید:

بمن باز گوی آنک شاه تو کیست

چه مردی و آیین و راه تو چیست

کسی را که سخنگو و داناست نزد ما بفرست تا بما بگوید اندیشه و ھدف تو چیست و چگونه میخواھی پادشاھی کنی. سواری نزد شاه می فرستیم و ھرچه میخواھی از او خواھیم خواست. تو با چنین شاھی جنگ نکن و به نامه و پند من نگاه کن.

ادامه داستان :

سعد وقاص چون پیام رستم را از پیروز شنید و نامه را خواند از جنّ و حضرت آدم و پیغمبر ھاشمی و توحید و قرآن و وعده و وعید و رسوم جدید و قطران و آتش جھنم و زمھریر دوزخ و بھشت و حوری بھشت و جوی شیر شتر و عسل سخن گفت و ادامه داد که اگر شاه این دین را بپذیرد، دو عالم بشاھی و شادی وراست.

شفیع از گناھش محمدّ بود

تنش چون گلاب مصعدّ بود

ھمه تخت گاه و ھمه جشن و سور

نخَرمّ بدیدار یک موی حور

اگر به جنگ من بیائی جز دوزخ و گور تنگ چیز دیگری نخواھی دید و اگر بمن بگروی جای تو بھشت است. بر کاغذ مھر عربی گذاشت و درود بر محمد فرستاد.
نامه را شعبه مغیره آورد و به رستم گفت: اگر اسلام بیاوری مرا خوشحال خواھی کرد. رستم گفت اگر سعد تاج ساسان را بر سر داشت جنگ کردن با او برای من آسانتر بود ولی چه میشود کرد که اختر با ما بی وفا بوده و امروز روز بلاست.

بگویش که در جنگ مردن بنام

به از زنده دشمن بدو شادکام

پس دو سپاه چون دریا بھم اندر آمدند. سه روز در آن جایگاه جنگ بود تا خروشی ھچون رعد برآمد از یک سو رستم و از سوی دیگر سعد به قلبگاه سپاه آمده، تن به تن جنگیدند. رستم شمشیری به اسب سعد زد و چون سعد به زمین افتاد رستم خواست تن از سرش ببرد که در گرد وخاک او را ندید و سعد به کلاھخود رستم زد که خون اندر آمد ز تارک بروی. تیغ دیگری بر گردنش زد و رستم به خاک
افکنده شد. سپاھیان که تن پر خون رستم را دیدند، ھزیمت گرفتند ایرانیان، بسی نامور کشته شد در میان. یزدگرد در بغداد بود و سپاه ایران بسوی او رفتند. فرخ زاد بار دیگر از اروند رود و کرخه حمله کرد ولی فایده نداشت. پس نزد شاه آمد و به او گفت: از نسل کیان فقط تو باقی مانده ای. بھتر است به بیشه نارون بروی.

وزان جایگاه چون فریدون برو

جوانی یکی کار بر ساز نو

شاه بزرگان را جمع کرد و فرخ زاد در آن جمع گفت: بآمل پرستندگان تواند، بساری ھمه بندگان تواند. ولی شاه گفت جنگ با دشمن بھتر از ننگ است.
بزرگان بر او آفرین خواندند و شاه به بزرگان چنین پاسخ داد که از اندیشه دل من تباه میشود و ھمانا بسوی خراسان میرویم چه در آنجا سپاه فراوان داریم. ماھوی مرزبان مرو لشکر و پیل فراوان دارد و پیشکار شبانان ماست. شب آنجا بودند و بامداد پگاه عزیمت کردند.

ز بغداد راه خراسان گرفت

ھم رنجھا بر دل آسان گرفت

منزل به منزل به ری رسید و در آنجا چندی با می و رود استراحت کرد. از ری به گرگان آمد که ھم شاد بود و ھم غمگین.از گرگان نامه ای به ماھوی نوشت که لشکرت را آماده کن و من اینک از پس این نامه نزد تو خواھم آمد، ای مرد پاک و راد. نامه دیگری به طوس به مرزبانان شمیران و رویین دژ و رابه کوه و کلات نوشت که لابد خبر دارید:

از این مار خور اھرمن چھرگان

ز دانایی و شرم بی بھرگان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد

ھمی داد خواھند گیتی بباد

انوشیروان در خواب دیده بود که تازیان صد ھزار از اروند رود گذر کرده و تار و پود این مرز و بوم را نابود خواھند کرد. اکنون خواب تعبیر شده:

شود خوار ھرکس که ھست ارجمند

فرومایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جھان

گزند آشکارا و خوبی نھان

بھر کشوری در ستمگاره یی

پدید آید و زشت پتیاره یی

نشان شب تیره آمد پدید

ھمی روشنایی بخواھد پرید

اکنون ما به خراسان آمده ایم تا ببینیم گردش روزگار چه میگوید. فرخ زاد در التونیه خراسان سپاه را جمع کرده و از اینجا به جنگ دشمن خواھد رفت.
یزدگرد از آن جایگاه به نشاپور و طوس رفت. به ماھوی خبر رسید که شاه با سپاه از طوس خواھد آمد. ماھوی با سپاھی گران به استقبال شاه رفت و چون او را دید

زمین را ببوسید و بردش نماز،

ھمی بود پیشش زمانی دراز.

فرخ زاد از دیدن ماھوی خوشحال شد و او را پند بسیار داد:

که این شاه را از نژاد کیان،

سپردم ترا تا ببندی میان.

نباید باد به صورت او بخورد.
من از اینجا به بسوی ری خواھم رفت و نمی دانم کی دوباره شاه را خواھم دید.
ماھوی گفت: شاه چشم و روان من است. فرخ زاد بفرمان شاه از آنجا به ری رفت. چندی گذشت و ماھوی ھوس شاھی به سرش زد.
در سمرقند پھلوانی بود بنام بیژن. ماھوی چون خودکامه شد، نامه ای به بیژن نوشت که ای پھلوان زاده بی گزند، اگر با سپاھی اینجا بیائی این تاج و گاه یزدگرد از آن تو خواھد بود. بیژن که به نامه نگاه کرد، اندیشید اگر به یاری ماھوی بروم شاه چین ناراحت میشود و اگر نروم، خواھند گفت از ترس بوده. پس پاسخ نوشت که این مایه ننگ خواھد بود. من از اینجا تکان نمی خورم و به برسام فرمود با ده ھزار سوار بمرو برود.
سپیده دمان سواری به شاه خبر داد سپاھی از ترکان در راه است. شاه برآشفت و جوشن پوشید.

چو بر لشکر ترک بر حمله برد

پس پشت او در نماند ایچ گرُد

شاه فھمید که این نیرنگ ماھوی بوده. شاه که در جنگ ناشکیبا شده بود از ترکان عده ای را کشت و از آنجا تاخت تا به آسیابی رسید و در آن آسیاب پنھان شد. آنجا ماند تا شب شد. آسیابان که نامش خسرو بود وقتی شاه را با کفش و لباس زرین دید، خیره شد و پرسید مردی با این فر و برز و چھره دراین جای خاکی چکار میکند؟ شاه گفت از ایرانیان ھستم که از دست سپاه توران ھزیمت گرفته ام.
آسیابان در سبد چوبی نان کشک و سبزی برای شاه آورد و شاه سه روز آنجا پنھان بود. ماھوی بھر سوی کسی را به جستجوی شاه فرستاده بود و آنھا آسیابان را پیدا کرده نزد ماھوی آوردند. ماھوی به آسیابان گفت شتاب کن و سر از بدن شاه جدا کن وگرنه ھم اکنون ببرُمّ سرت. بزرگان ماھوی را پند دادند که این کار را نکند و داستانھای کھن را به او گفتند ولی

شبان زاده را دل پر از تخت بود

ورا پند آن موبدان سخت بود.

آسیابان با دو دیده پرآب، بر شاه شد دل پر از شرم و باک. نزدیک شاه آمد
چنانکه می خواھد چیزی درگوشی به او بگوید.

یکی دشنه زد بر تھیگاه شاه

رھا شد بزخم اندر از شاه آه

برین گونه بر تاجداری بمرد

که از لشکر او سواری نبرد

سواران ماھوی شبانه تن برھنه یزدگرد را در آب افکندند و چون روز شد مردم آمدند و سوکواری کردند. چھار راھب برھنه شدند و تن شھریار جوان، نبیره انوشیروان را از آب گرفتند. بسی مویه کردند و در باغی او را دخمه کردند.

بران خوابگه رفت ناکام شاه

سرآمد برو رنج و تخت و کلاه

ماھوی ھمه رازدارانش را پیش خواند و گفت:

نه گنجست بامن نه نام و نژاد

ھمی داد خواھم سر خود بباد

مردم دانا مرا شاه نخواھند خواند.چرا خون شاه جھان را ریختم؟ به او گفتند: بگو شاه این پادشاھی را به من داده. تو این انگشتر و تاج را نگھدار تا روز مبادا بکارت بیاید. ماھوی چون این را شنید برتخت شاھی نشست و به خیال خودش خراسان را بدست آورده و شروع کرد به بخشش. ھرات و بلخ را به پسر بزرگش داد و لشکر به ھر طرف فرستاد. به پیشرو سپاھش که مردی جھاندیده بنام گرستون بود گفت: سمرقند و چاچ را شاه با این مھر و تاج بمن داده و از بیژن آنرا به زور شمشیر خواھم گرفت.
چنین بود تا به بیژن خبر رسید که ماھوی برتخت شاھی نشسته و اکنون بسوی جیحون می آید. بیژن پرسید چه کسی به او تاج و تخت داده؟ برسام به بیژن گفت: ماھوی گفته بود که گنج و تاج یزدگرد را به چاچ میفرستد. حالا ماھوی جفابیشه حرفش را عوض کرده و گنج خداوند خودش را بدون رنج بدست آورده. بیژن سپاه را جمع کرد و از قجقار به نزدیک بخارا رسید. ماھوی چون سپاه را دید، توگفتی
که جانش ز تن برپرید. برسام در روی ریگزار رود خانه فرب، کمربند ماھوی را گرفت و او را از روی زین بر زمین زد و دست او را بست و نزد بیژن برد.
بیژن گفت: ای بد نژاد،

چرا کشتی آن دادگر شاه را

خداوند پیروزی و گاه را

دستور داد دستش را بریدند. بعد دو پاش را بریدند و بعد از آن گوش و بینیش را و فرمود بر روی ریگ گرم رودخانه بگذارند تا از شرم خوابش ببرد.
سه پسر جوانش را در ھمانجا با پدر سوزاندند تا نسلی از او باقی نماند.

که نفرین برو باد و ھرگز مباد

که او را نه نفرین فرستد بداد

کنون زین سپس دور عمرّ بود

چو دین آورد تخت منبر بود

در پایان شاھنامه فردوسی می گوید:

چو بگذشت سال از برم شصت و پنج

فزون کردم اندیشۀ درد و رنج

نیازمند دانستن تاریخ شاھان بودم. بزرگان دانشمند ھمه، آنرا برایگان در اختیارم گذاشتند و جز احسنت چیزی از ایشان نشنیدم. از این ناموران یکی علی دیلمی است. حسین قتیب که بمن کمک مالی کرد.

چو سال اند ر آمد به ھفتاد و یک

ھمی زیر بیت اندر آرم فلک

تخت محمود  آباد باشد که جاوید باد آن خردمند مرد.

سر آمد کنون قصۀ یزدگرد

بماه سفندار مد روز ارد

ز ھجرت شده پنج ھشتاد بار

بنام جھانداور کردگار

چو این نامور نامه آمد ببن

زمن روی کشور شود پر سخن

ازان پس نمیرم که من زنده ام

که تخم سخن من پراکنده ام

ھران کس که دارد ھش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین .

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*