Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد گشت از جهان ناپديد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد گشت از جهان ناپديد‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن رستم , شبانه با لباس بدل داخل سپاهیان سهراب

*‫

چو خورشيد گشت از جهان ناپديد‬
‫شب تيره بر دشت لشکر کشيد‬
‫تهمتن بيامد به نزديک شاه‬
‫ميان بسته ی جنگ و دل کينه خواه‬
‫که دستور باشد مرا تاجور‬
‫از ايدر شوم بی کلاه و کمر‬
‫ببينم که اين نو جهاندار کيست‬
‫بزرگان کدامند و سالار کيست‬
‫بدو گفت کاووس کين کار تست‬
‫که بيدار دل بادی و تن درست‬
‫تهمتن يکی جامه ی ترکوار‬
‫بپوشيد و آمد دوان تا حصار‬
‫بيامد چو نزديکی دژ رسيد‬
‫خروشيدن نوش ترکان شنيد‬
‫بران دژ درون رفت مرد دلير‬
‫چنان چون سوی آهوان نره شير‬
‫چو سهراب را ديد بر تخت بزم‬
‫نشسته به يک دست او ژنده رزم‬
‫به ديگر چو هومان سوار دلير‬
‫دگر بارمان نام بردار شير‬
‫تو گفتی همه تخت سهراب بود‬
‫بسان يکی سرو شاداب بود‬
‫دو بازو به کردار ران هيون‬
‫برش چون بر پيل و چهره چو خون‬
‫ز ترکان بگرد اندرش صد دلير‬
‫جوان و سرافراز چون نره شير‬
‫پرستار پنجاه با دست بند‬
‫به پيش دل افروز تخت بلند‬
‫همی يک به يک خواندند آفرين‬
‫بران برز و بالا و تيغ و نگين‬
‫همی ديد رستم مر او را ز دور‬
‫نشست و نگه کرد مردان سور‬
‫به شايسته کاری برون رفت ژند‬
‫گوی ديد برسان سرو بلند‬
‫بدان لشکر اندر چنو کس نبود‬
‫بر رستم آمد بپرسيد زود‬
‫چه مردی بدو گفت با من بگوی‬
‫سوی روشنی آی و بنمای روی‬
‫تهمتن يکی مشت بر گردنش‬
‫بزد تيز و برشد روان از تنش‬
‫بدان جايگه خشک شد ژنده رزم‬
‫نشد ژنده رزم آنگهی سوی بزم‬
‫زمانی همی بود سهراب دير‬
‫نيامد به نزديک او ژند شير‬
‫بپرسيد سهراب تا ژنده رزم‬
‫کجا شد که جايش تهی شد ز بزم‬
‫برفتند و ديدنش افگنده خوار‬
‫برآسوده از بزم و از کارزار‬
‫خروشان ازان درد بازآمدند‬
‫شگفتی فرو مانده از کار ژند‬
‫به سهراب گفتند شد ژنده رزم‬
‫سرآمد برو روز پيگار و بزم‬
‫چو بشنيد سهراب برجست زود‬
‫بيامد بر ژنده برسان دود‬
‫ابا چاکر و شمع و خيناگران‬
‫بيامد ورا ديد مرده چنان‬
‫شگفت آمدش سخت و خيره بماند‬
‫دليران و گردنکشان را بخواند‬
‫چنين گفت کامشب نبايد غنود‬
‫همه شب همی نيزه بايد بسود‬
‫که گرگ اندر آمد ميان رمه‬
‫سگ و مرد را آزمودش همه‬
‫اگر يار باشد جهان آفرين‬
‫چو نعل سمندم بسايد زمين‬
‫ز فتراک زين برگشايم کمند‬
‫بخواهم از ايرانيان کين ژند‬
‫بيامد نشست از بر گاه خويش‬
‫گرانمايگان را همه خواند پيش‬
‫که گر کم شد از تخت من ژنده رزم‬
‫نيامد همی سير جانم ز بزم‬
‫چو برگشت رستم بر شهريار‬
‫از ايران سپه گيو بد پاسدار‬
‫به ره بر گو پيلتن را بديد‬
‫بزد دست و گرز از ميان برکشيد‬
‫يکی بر خروشيد چون پيل مست‬
‫سپر بر سر آورد و بنمود دست‬
‫بدانست رستم کز ايران سپاه‬
‫به شب گيو باشد طلايه به راه‬
‫بخنديد و زان پس فغان برکشيد‬
‫طلايه چو آواز رستم شنيد‬
‫بيامد پياده به نزديک اوی‬
‫چنين گفت کای مهتر جنگجوی‬
‫پياده کجا بوده ای تيره شب‬
‫تهمتن به گفتار بگشاد لب‬
‫بگفتش به گيو آن کجا کرده بود‬
‫چنان شيرمردی که آزرده بود‬
‫وزان جايگه رفت نزديک شاه‬
‫ز ترکان سخن گفت وز بزمگاه‬
‫ز سهراب و از برز و بالای اوی‬
‫ز بازوی و کتف دلارای اوی‬
‫که هرگز ز ترکان چنين کس نخاست‬
‫بکردار سروست بالاش راست‬
‫به توران و ايران نماند به کس‬
‫تو گويی که سام سوارست و بس‬
‫وزان مشت بر گردن ژنده رزم‬
‫کزان پس نيامد به رزم و به بزم‬
‫بگفتند و پس رود و می خواستند‬
‫همه شب همی لشکر آراستند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*