Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آغاز جنگ ایرانیان با سپاه سعد وقاص

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آغاز جنگ ایرانیان با سپاه سعد وقاص

poem-book-128

 

در ابتدای روز بیست و پنجم اسفند که یزدگرد بتخت نشست گفت: زمانه طوریست که کسی نمیتواند درباره آن داوری کند. ھمه را بزرگ خواھم شمرد و آزارم به بزرگان نخواھد رسید.

ادامه داستان :

برین گونه تا سال شد بر دو ھشت

ھمی ماه و خورشید بر سر گذشت

عمر، سعد وقاص را با سپاھی به جنگ شاه ایران فرستاد و چون یزدگرد آگاه شد، از ھرسو سپاه گرد آورد و فرمود تا فرزند ھرمزد که نامش رستم بود فرمانده سپاه باشد. رستم مردی خردمند و ستاره شمار و باھوش بود و جنگ در قادسیه سی ماه طول کشید. از ھر دو سوی بسیاری کشته شدند و رستم که ستاره شناس بود گفت:
راه آب در جوی شاھان نیست و این رزم به کام ما نخواھد بود. اسطرلاب آورد، به ستارگان نگاه کرد و از دیدن روز بلا، سرش را با دو دست گرفت. نامه ای دردناک به برادرش نوشت و ھرچه را میدانست بازگو کرد: نخست آفرین کرد بر کردگار و بعد از گردش آسمان نوشت

گنھکارتر در زمانه منم

ازیرا گرفتار آھریمنم

کھ این خانه از پادشاھی تھیست

نه ھنگام پیروزی و فرّھیست

خورشید به زمین نگاه میکند آنچنانکه از این جنگ بما بدی خواھد رسید. از بھرام و زھره بما گزند میرسد. کیوان و تیر در یک خط و عطارد ببرج دوپیکر شده است. کار بزرگی در پیش داریم بطوریکه دل از جان سیر خواھد شد. ھمه چیز را می بینم ولی خاموشی را خواھم گزید.

بر ایرانیان زار و گریان شدم

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ از این عظمت و تاج و تخت و داد. دریغ از این بزرگی وشکوه و بخت. از این پس شکست از تازیان خواھد بود و چھارصد سال طول خواھد کشید تا نشانی از این نسل پیدا شود. به فرستاده آنھا زمینھای قادسیه تا لب رودخانه را بخشیدم با باژ و ساو. بزرگانی که بامن ھستند از افغانھا و مازندرانیھا و ارمنی ھا و سوریھا می پرسند که اینھا کی ھستند و با ایران و مازندران چکار دارند؟ ما کوشش خود را خواھیم کرد ولی کسی راز سپھر گردان را نمی داند.
چون این نامه را خواندی ھمه را جمع کن و به آذرآبادگان ببر بطرف گنجور آذرگشسب. از زابلستان و ایران سپاه را جمع کن و منتظر گردش چرخ سپھر باش. ھرچه گفتم بمادر بگو که میدانم دیگر او را نخواھم دید. میدانم که شھریار را ھم دیگر نخواھم دید. او تنھا یادگار ساسانیان است. او را نگھداری کن.

چو با تخت منبر برابر کنند

ھمه نام بوبکر و عمر کنند

چو روز اندر آید بروز دراز

شود نا سزا شاهِ گردن فراز

گروھی از ایشان سیاه میپوشند و از پارچه دیبا کلاه سرشان میگذارند. و آینده چنین خواھد بود: گرامی شود کژی و کاستی .

کشاورز جنگی شود بی ھنر

نژاد و ھنر کمتر آید ببر

رباید ھمی این ازان آن ازین . نھان بدتر از آشکارا شود . بداندیش گردد پدر بر پسر .

شود بندۀ بی ھنر شھریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار

بگیتی کسی را نماند وفا

روان و زبانھا شود پرجفا

از ایران وز ترک وز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

ھمه گنجھا زیر دامن نھند

بمیرند و کوشش بدشمن دھند

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام . پدر با پسر کین سیم آورد .

زبان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بھار و زمستان پدید

نیارند ھنگام رامش نبید

چو بسیار از این داستان بگذرد

کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون از پی خواسته

شود روزگار مھان کاسته
دل من پرخون و رویم زرد است چون تا من سپھدار ایران شدم این چنین بخت ساسانیان تیره شد. این قادسیه گورستان من است، جوشنم کفن و خون کلاھخود من است. نامه را مھر کرد تا نزد برادر ببرند.
ھمچنین فرستاده ای نزد سعد وقاص فرستاد با نامه ای نوشته بر حریر سفید.
نامه را با نام یزدان آغاز کرد که برپایی جھان از اوست و پرسید:

بمن باز گوی آنک شاه تو کیست

چه مردی و آیین و راه تو چیست

کسی را که سخنگو و داناست نزد ما بفرست تا بما بگوید اندیشه و ھدف تو چیست و چگونه میخواھی پادشاھی کنی. سواری نزد شاه می فرستیم و ھرچه میخواھی از او خواھیم خواست. تو با چنین شاھی جنگ نکن و به نامه و پند من نگاه کن.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*