Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جانشینان خسرو پرویز پس از کشته شدن او

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جانشینان خسرو پرویز پس از کشته شدن او

poem-book-128

 

بزرگان در درگاه قباد بی پرده به او گفتند این درست نیست که نشسته بیک شھر بی بر دو شاه، یکی گاه دارد یکی زیرگاه. شیروی ترسید و گفت:

بجویید تا کیست اندر جھان

که این رنج برما سرآرد نھان

مردی زشت روی نزد زادفرخ آمد و بدو گفت کاین رزم کار منست، چو سیرم کنی این شکار منست. زاد فرخ یک کیسه دینار و خنجری تیز به او داد. چون نزد خسرو آمد، بدو گفت کای زشت نام تو چیست، که زاینده را بر تو باید گریست. گفت نام من مھرھرمزد و در شھر غریبم. خسرو چادری بر سر کشید تا صورت قاتلش را نبیند. مھرھرمزد جنجر بدست، درِ خانه پادشاه را بست و جگرگاه شاه جھان را درید.

ادامه داستان :

اگر گنج داری وگر گرم و رنج

نمانی ھمی در سرای سپنج

بی آزاری و راستی بر گزین

چو خواھی که یابی بداد آفرین

چون آگاھی به کوچه و بازار آمد که خسرو را آنگونه کشته اند، ھر مظنونی را به زندان انداختند.
پانزده فرزند گرامی شاه را در زندان بی گناه کشتند.

چو پنجاه و سه روز بگذشت زین

که شد کشته آن شاه با آفرین

شیروی کسی را نزد شیرین فرستاد که ای جادوگر بد خوی، تو گنھکارترین در ایران ھستی.نزد من بیا. شیرین از پیغام شیروی بر آشفت و لختی زھر که در صندوق داشت، برداشت و پاسخی به شیروی فرستاد، که از چنین گفتاری شرم دارم. شیروی گفت که چاره ای جز آمدن نداری. شیرین پاسخ داد فقط با حضور بزرگان نزد تو خواھم آمد. شیروی پنجاه مرد دانا و سالخورده را جمع کرد و از شیرین خواست بیاید. شیرین با لباسی کبود و سیاه آمد و در پشت پرده نشست،
آنچنان که رسم مردم پارساست. شاه کسی را نزد شیرین فرستاد که از سوک خسرو دو ماه گذشته و اکنون ھمسر من باش. شیرین گفت:

بسی سال بانوی ایران بدم

بھر کار پشت دلیران بدم

بزرگان ھمه گفتند که در جھان زنی مثل او نیست چه در آشکار و چه در نھان. شیرین گفت که ای مھتران سه چیز نشانه بزرگی زن است. اول آنکه با شرم و خانه دار باشد. دیگر اینکه پسر بزاید و سوم بالا و روی خوب داشته باشد. در مدتی که ھمسر خسرو بودم کسی مثل من را ندید. دوم، چھار پسر آوردم و سوم اینست روی من که تا کنون کسی موی مرا ندیده است. از دیدار صورت زیبای شیرین پیران آب دھانشان را فرو بردند.

چو شیروی رخسار شیرین بدید

روان نھانش ز تن بر پرید

به او گفت بجز تو ھمسر دیگری در ایران نخواھم یافت. زن خوب رخ پاسخ داد:
از شاه سه حاجت دارم. شیروی گفت جانم تراست، ھرچه آرزو داری بخواه.
شیرین ثروت خودش را از شاه خواست که با دستخطی آنرا به او بدھد. شاه موافقت کرد و شیرین به ایوان خودش آمد و تمام آن ثروت را به بندگان و درویش و آتشکده و آرامگاه ویران و رباطی که استراحتگاه پھلوانان بود بخشید.

بمزد جھاندار خسرو بداد

بنیکی روان ورا کرد شاد

به باغ آمد و از بندگان خودش خداحافظی کرد و ھمه از گفتار او گریان شدند و گویندگان نزد شاه رفته آنچه را که از آن زن بی گناه شنیده بودند به شاه گفتند.
شیروی پرسید آرزوی دیگرت چیست؟ شیرین پاسخ داد

گشایم در دخمۀ شاه باز

بدیدار او آمد ستم نیاز

شیروی فرمان داد تا در دخمه را باز کنند.شیرین چھره بر چھره خسرو نھاد و از گذشته ھا یاد کرد و آنگاه زھر ھلاھل را خورد و روانش به آسمان رفت.

چو بشنید شیروی بیمار گشت

ز دیدار او پر ز تیمار گشت

شیروی را بعداً زھر دادند و عمر او ھم به پایان رسید. بشومی زاده شد و به شومی مرد و تخت شاھی را بعد از ھفت ماه پادشاھی به پسرش سپرد.

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر

از ایران برفتند برنا و پیر

اردشیر جوان به بزرگان زبان گشود که بر آیین شاھان پیشین رویم و سپاه را به پیروزخسرو سپرد. چون گراز فرایین با خبر شد، کسی را از روم نزد بزرگان ایران فرستاد که من از کشتن پرویز شاه اطلاعی نداشتم. اکنون با سپاھی گران خواھم آمد تا ببینیم کدخدا کیست. نامه ای ھم به پیروزخسرو نوشت.

چو پیروزخسرو چنان نامه دید

ھمه پیش و پس رای خودکامه دید

فرمود تا بساط می و رود پھن کردند و نیمه شب که اردشیر مست بود و ھمه یاران بد اندیش رفته بودند، شاه را پیروزخسرو خفه کرد. آنگاه نامه ای دراز به گراز نوشت. گراز بعد از دریافت نامه، با سپاه به تیسفون آمد و لشکر ھم دم نزد.

فرایین چو تاج کیان بر نھاد

ھمی گفت چیزی که آمدش یاد

گراز گفت که شصت سال بنده بودم و اکنون پسرم بعد از من تاج شاھی را بسر خواھد گذاشت. پسر بزرگش نھانی به او گفت: اکنون شاه جھان ھستی ولی ایمن مباش که از نسل شاھان اگر کسی پیدا شد، در این جایگاه نخواھی ماند. فرایین از سخن پسر خوشش نیامد و گفت خامی مکن. سپاھیان را فرا خواند و از شب تیره تا روز به آنھا دینار داد. خلعت ھای بی مورد بسیار به سپاه داد، بطوریکه از گنج اردشیر چیزی باقی نماند. ھمه با می در باغ و ایوان به خوشگزرانی مشغول و

ھمه شب بدی خوردن آیین اوی

دل مھتران پرشد از کین اوی

سواری گزیده از شھر استخر که مایه فخر بزرگان بود، بنام ھرمزد شھران گراز به ایرانیان گفت:

ھم اکنون بنیروی یزدان پاک

مر او را ز باره درآرم بخاک

ایرانیان پاسخ دادند:ھمه لشکر امروز یار توایم.شھران گراز بشورشگری تیر با زه ببست و

بزد تیر ناگاه بر پشت او

بیفتاد تازانه از مشت او

آن سپاه بزرگ پراکنده شد و مردم به جستجوی فرزندی از شاه پرداختند ولی کسی را پیدا نکردند.

یکی دختری بود پوران بنام

چو زن شاه شد کارھا گشت خام

بران تخت شاھیش بنشاندند

بزرگان برو گوھر افشاندند

پوران دخت گفت: بدخواه را از کشور دور می کنم و بر آیین شاھان پادشاھی میکنم. پیروزخسرو را پیدا کرد و در حضور بزرگان لشکر دستور داد کرهّ اسبی آوردند و اورا ھمچون سنگی به ران اسب بستند و در میدان کرهِّ زین ندیده می تاخت و اورا برزمین میکوبید. سرانجام جانش بخواری بداد.

ھمی داشت این زن جھان را بمھر

نجست از بر خاک باد سپھر

چون شش ماه گذشت ناگھان بیمار شد. یک ھفته بعد مُرد و نام نیکی از خود به یادگار گذاشت.

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

ز تاج بزرگان رسیده بکام

بیامد بتخت کیان برنشست گرفت

این جھان جھان را بدست

آزرم دخت چھار ماه پادشاھی کرد و ماه پنجم او نیز رفت و تخت بی شاه ماند.
کار چرخ گردنده این چنین بنظر می رسید که از پرورده خودش پرکین بود.

ز جھرم فرخ زاد را خواندند

بران تخت شاھیش بنشاندند

فرخ زاد گفت : من فرزند شاھنشھان ھستم و جز ایمنی در جھان چیز دیگری را نمی خواھم. چون یکماه از پادشاھی او گذشت، بنده ای در می او زھر ریخت و او خورد و یک ھفته بعد مُرد.

چنین است کردار گردنده دھر

نگه کن کزو چند یابی تو بھر

بخور ھرچه داری بفردا مپای

که فردا مگر دیگری آیدش رای

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد

بماه سفندار مذ روز ارد
در ابتدای روز بیست و پنجم اسفند که یزدگرد بتخت نشست گفت: زمانه طوریست که کسی نمیتواند درباره آن داوری کند. ھمه را بزرگ خواھم شمرد و آزارم به بزرگان نخواھد رسید.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*