Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : برتخت نشستن شیروی

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : برتخت نشستن شیروی

poem-book-128

 

معمار گفت اگر ضرب طاق را چھار سال پیش شروع میکردم،

نه دیوار ماندی نه طاق و نه کار

برآوردمی بر سرای شھریار

خسرو دانست که او راست می گوید. مر او را یکی بدره دینار داد، بزندانیان چیز بسیار داد.

نه کسی در جھان چنین طاقی دیده بود و نه کسی از پیشینیان مشابه آنرا بیاد داشت. تاج شاھنشاه با یک زنجیر زرین که بر ھر مھره آن گوھری نشانده بودند بر روی تخت عاج آویخته شده و بھنگام نوروز موبد نزدیک شاه ایستاده و پائین تر بزرگان و بعد از آن بازاریان و آخر جای کارگران بود.

ادامه داستان :

اکنون از بزرگی خسرو سخن میگویم که از توران و ھند و چین و روم و ھر کشور آبادی برای این شاه باژ می بردند. ثروت و گنج ھای بی کران او بی نظیر و معروف به گنجھای ھفت گانه خسرو است. در مشکوی او دوازده ھزار کنیزک بکردار خرم بھار بود. دو ھزار و دویست پیل و شانزده ھزار اسب جنگی و دوازده ھزار شتر بارکش،

که ھرگز کس اندر جھان آن ندید

نه از پیر سر کاردانان شنید

اگر تخت یابی اگر تاج و گنج

وگر چند پوینده باشی برنج

سرانجام جای تو خاکست و خشت

جز از تخم نیکی نبایدت کشت

چون شاه عادل بیدادگر میشود، آفرین ھای گذشته به نفرین تبدیل میگردد و مردم از ایران بسوی اجنبی و شھرھای دشمن میروند.در مرز روم مردی بی ھنر نگھبان بود بنام گراز و در دربار، زاد فرخ نزد خسرو بسیار گرامی بود. در اواخر عمر خسرو پرویز این دو باھم متحد شدند. گراز نامه ای به قیصر نوشت:

بدو گفت برخیز و ایران را بگیر

نخستین من آیم ترا دستگیر

قیصر لشکری از روم بسوی مرز ایران فرستاد. خسرو چاره ای زیرکانه اندیشید و نامه ای به گراز نوشت و از او بخاطر به دام انداختن قیصر سپاسگزاری کرد.
نامه را به مردی سخن دان و دانا داد و به او گفت نامه را مثل جاسوسان ببر و سعی کن رومیان دستگیرت کنند و ترا نزد قیصر ببرند. قیصر وقتی نامه را دید، از آن جایگاه لشکرش را عقب کشید و به گراز نوشت:

مرا خواستی تا بخسرو دھی

که ھرگز مبادت بھی و مھی

خسرو نامه ای نوشت و گراز را با سپاھش فرا خواند. گراز از ایرانیان و خارجیھا دوازده ھزار سوار را گزین کرد و تا خرۀ اردشیر آمد. خسرو فرمود تا زاد فرخ نزد آن سپاه برود و به آنھا بگوید: شما نیکخواه من بودید. چرا از پیمان خود برگشتید و با قیصر ھم پیمان شدید. سپاھیان
چون پیغام خسرو را شنیدند رنگ از رخسارشان پرید. ولی زادفرخ که با گراز یکدل بود، در نھان به آنھا گفت از شاه نترسید او گناھی از شما آشکارا ندیده.
زادفرخ نزد شاه بازگشت و شاه از او خواست کسانی را که با قیصر ھمکاری کرده اند، نزد او بیاورد. زادفرخ بازگشت و به سپاھیان گفت:

شما را چرا بیم باشد ز شاه

بگیتی پراکنده دارد سپاه

از آزار من مترسید و برمن و بر شاه دشنام دھید.

ھرآنکس که بشنید زو این سخن

بدانست کان تخت نو شد کھن

ھمه یکسر از جای برخاستند

بدشنام لبھا بیاراستند

زادفرخ به شاه گفت که ھمه لشکر برعلیه او شورش کرده اند و از ترس جانش به آنجا باز نخواھد گشت.
خسرو می دانست که او دروغ میگوید ولی از بیم برادرش رستم که ده ھزار شمشیرزن تحت فرمانش بود چیزی نگفت. زادفرخ که پیرمرد زیرکی بود، به بزرگان و تخوار که فرمانده سپاه بود گفت باید شیروی را برتخت نشاند و از بدیھای خسرو ھمه یاد کرد. پس تخوار به زندان شیروی رفت و به او آواز داد.
ولی شیروی

بدو گفت گریان که خسرو کجا ست

رھا کردن ما نه کار شما ست

تخوار گفت اگر شاھی را نمی خواھی برادر کوچکترت که پانزده سال دارد بر تخت خواھد نشست. شب ھنگام، شھر و بازار شلوغ شد. ھمان شب شیرین چون
آواز پاسبانان را شنید، خسرو را از خواب بیدار کرد. خسرو چاره را این دید که در باغ پنھان شود. نیمروز، شاه گوھری از کمرش باز کرد و به باغبان که او را نمی شناخت داد تا گوشت و نان بخرد. باغبان تا گوھر را به نانوا داد، نانوا فھمید که از گنج خسروی آمده و باغبان را نزد زادفرخ بردند. باغبان گفت که شاه در باغ است و

ز درگاه رفتند سیصد سوار

چو باد دمان تا لب جویبار

چون خسرو از دور سپاه را دید شمشیرش را از غلاف کشید. سپاھیان از دیدن شاه به گریه افتاده بازگشتند و به زادفرخ گفتند که ما بندگانیم و او خسروست. زادفرخ خودش
نزد شاه رفت و گفت:

ھمه شھر ایران ترا دشمنند

به پیکار تو یکدل و یک تنند

چون این سخنان را از زادفرخ شنید، پیشگویی ستاره شمار بیادش آمد که مرگت میان دو کوه و بدست بنده ای خواھد بود. از آنجا او را سوار بر پیل به تیسفون فرستادند. قباد به وزیر فرمود چیزی از بدیھای خسرو گفته نشود و از او مراقبت کنید. سال سی و ھشتم سلطنت خسرو پرویز بود که قباد تاج بر سر نھاد و آرام بر تخت نشست .

چو شیروی بنشست بر تخت ناز

بسر بر نھاد آن کیی تاج آز

بزرگان بر او آفرین خواندند و او از دانا و گوینده پیر، اشتاگشسب و خراّد برزین خواست پیامی شامل اندرز و پوزش برای پدرش فرستاده و از قول او بگویند که من این تخت و تاج را به میل خودم بدست نیاوردم، بلکه ایرانیان آنرا بخاطر مکافات بدی ھای تو به بمن دادند که شرح آن بدی ھا از این قرار است:
یکی اینکه پاک زاده پسر خون پدر را نمی ریزد. دیگر اینکه دسترنج بسیاری از کشورھای جھان گنج ھای تو را پر کرده. سوم اینکه دلیران این مرز و بوم از فرزندان خود و پیوندشان شاد نبوده اند، چون ھمه را بین چین و روم پراکنده کردی. دیگر اینکه قیصر به تو سپاه و دختر و گنج داد. در مقابل دار مسیح را که در گنج تو ارزشی ندارد، خواست و به او ندادی. دیگر اینکه شانزده پسر داری که شب و روز ایشان در زندان است. آنچه را که پیش آمده از یزدان بدان و به کردار زشت خود بنگر.
به یزدان قسم که این گناه من نبوده و من دنبال تاج و تخت نبوده ام. اکنون پوزش این گناھان را به این نامداران ایران بگو.
دو مرد دانا این پیغام را که شنیدند با دلی پرداغ و درد تا کشور تیسفون تاختند و طبیب شاه را زره پوشیده بر در منزل با لشکری آراسته دیدند. کلینوش از دیدارشان شاد، برپای خاست. خراد برزین گفت:

بایران و توران و روم آگھی ست

که شیروی بر تخت شاھنشھی ست

چرا این جوشن و خود را پوشیده ای؟ گلینوش پرسید: اول بگو برای چه کاری اینجا آمده ای تا پاسخ بشنوی. خراد برزین گفت پیغامی از طرف فرخ قباد دارم.

تو اکنون ز خسرو برین بار خواه

بدان تا بگویم پیامش ز شاه

دو مرد خردمند وقتی خسرو را دیدند، پیشش نماز بردند. جھاندار بر تخت پادشاھی بزرگی که بر پیکرش نقش میش و گرگ حک شده و مزین به زر و گوھر بود تکیه داده و اوستای قطوری در دست داشت. چون آن دو مرد گرانمایه را دید، اوستا را به بالین نھاد و گفت از آن کودک زشت کامِ بی منش آنچه پیام داری بگو.

گشادند گویا زبان این دو مرد

بر آورد پیچان یکی باد سرد

خسرو به آن ناموران گفت: این عیبھای دروغین نزد بزرگان فروغی نمیگیرد.
اکنون پاسخ مرا بشونید تا پس از مرگم یادگاری باشد. نخستین از ھرمز سخن گفتی. از بدگوییھا، پدرم برآشفت و من از ترس جانم به بردع فرار کردم و شنیدم که با شاه بدرفتاری شده. بھرام گناھکار به جنگ من آمد و از او روز جنگ گریختم. ولی بفرمان یزدان وقتی ایران و توران آرام شد و از چوبینه خلاص شدم نخستین به کین خواھی پدر پرداختم و بندوی و گستھم که گناھکار بودند بفرمان ما کشته شدند. دیگر از زندان خودت سخن گفتی.

یکی کاخ بدُ کرده زندانش نام

ھمی زیستی اندرو شادکام

از گفتار اختر شناشان و نامه ای که از ھند برایم فرستادند، میدانستم که در سال سی ھشتم سلطنت چه بر سرم خواھد آمد و تخت شاھی را بتو سپردم. زندان ما جای دیوان بوده چون در اندیشه ما کشتن نبوده است.
دیگر از ثروت و گنج ما گفتی.

ز کس ما نجستیم جز باج و ساو

ھر آنکس که او داشت با باژ تاو

چون دشمنان ما پراکنده شدند، گنج ما ھم جمع شد. چون دیھیم ما بیست و شش ساله شد، از ھر گوھری گنج ما پر شد. این را بدان که گنج من پشت توست و زمانه اکنون در مشت توست. ثروت آرایش پادشاھی است و جھان بی درم در تباھی خواھد بود. شاه بی درم بیدادگر میشود و تھی دست ھوش و ھنر نخواھد داشت.
دیگر از کار سپاه گفتی که آنھا را پراکنده کردم. این از بی دانشی توست. این را بدان که ایران چون باغیست خرم بھار و پر از نرگس و نار و سیب و بھی. سپاه و اسلحه دیوار باغ است. اگر دیوار باغ را خراب کنی، فرقی بین باغ و دشت و راغ  نیست.
دیگر اینکه از قیصر گفتی. قیصر با انتخاب پرویز بعنوان داماد از بلا دور شد.
میدانست که بھرام کمر به از میان برداشتن او بسته. از این رو بمن سپاه داد و من در روز جنگ با سپاه ایرانیان و کمک یزدان پیروز شدم و پاداش نیاطوس را به خوبی دادم. زادفرخ و گشسب میدانند که چه گنج بزرگی را به رومیان دادم.

ز دار مسیحا که گفتی سخن

بگنج اندر افکنده چوبی کھن

از آن ھمه فیلسوفان و موبدان رومی در شگفتم چرا آن کشته را یزدان می خوانند که روی چوب خشک تباه شد.

گر آن دار بیکار یزدان بدی

سر مایۀ اورمزد آن بدی

دیگر اینکه گفتی پوزش بخواھم. تو توبه کن و براه یزدان بیا. یزدان بر سر من تاج گذاشت. آنرا پذیرفتم و شاد بودم. از روی دانائی آنرا پس دادم، وقتی باز خواست. من از یزدان پوزش خواھم خواست نه از کودکی که فرق نیک و بد را نمی شناسد.

مرا بود شاھی سی و ھشت سال

کس از شھریاران نبودم ھما ل

اشتاد و خراد برزین نزد شیرویه رفتند و یکایک پیغام شاه را به شیروی بی مغز و بی دستگاه دادند.
شیروی چون آن پیام را شنید سخت گریست و دلش از تاج و تخت ترسان شد.
شیروی به آشپز خسرو گفت به او خورشھای چرب و شیرین بدھد ولی خسرو از غذای آنھا نمی خورد و فقط دستپخت شیرین را می خورد که یار و غمخوارش بود. باربد چون از وضع شاه آگاه شد از جھرم به تیسفون آمد و زمانی نزد شاه ماند و از آواز او نگھبانان ھم به گریه می افتادند و می خواند: کجا آن ھمه برز و بالا و تاج. کجا آن ھمه بزم و ساز و شکار.کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب. کجا آن ھمه بخشش روز بزم.

پسر خواستی تا بود یار و پشت

کنون از پسر رنجت آمد بمشت

باربد انگشتان خودش را برید و چون به خانه رسید تمام آلات موسیقی را سوزاند.

بزرگان در درگاه قباد بی پرده به او گفتند این درست نیست که نشسته بیک شھر بی بر دو شاه، یکی گاه دارد یکی زیرگاه. شیروی ترسید و گفت:

بجویید تا کیست اندر جھان

که این رنج برما سرآرد نھان

مردی زشت روی نزد زادفرخ آمد و بدو گفت کاین رزم کار منست، چو سیرم کنی این شکار منست. زاد فرخ یک کیسه دینار و خنجری تیز به او داد. چون نزد خسرو آمد، بدو گفت کای زشت نام تو چیست، که زاینده را بر تو باید گریست. گفت نام من مھرھرمزد و در شھر غریبم. خسرو چادری بر سر کشید تا صورت قاتلش را نبیند. مھرھرمزد جنجر بدست، درِ خانه پادشاه را بست و جگرگاه شاه جھان را درید.

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*