Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی خسرو پرویز و عشق شیرین

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی خسرو پرویز و عشق شیرین

poem-book-128

 

خسرو پرویز به قیصر نامه ای نوشت، که مریم پسری زائیده که ھرگز ندیدی چنو کودکی. قیصر ھم ھدایای فراوان باندازه چھار بار باژ سالانه را ھمراه چھل مرد رومی که پیشرو آنھا فرزانه مردی بنام خانگی بود به ایران فرستاد. بعد از سخنان فراوان، قیصر از خسرو خواھش کرد صلیبی که مسیح را با آن به دارکشیدند و در گنج خسرو نگھداری میشود برای او فرستاده شود و خسرو بداند که او را روز و شب سه بار نیایش خواھد کرد. فرستادگان یک ماه نزدیک شاه خرم بودند. شاه پاسخ داد:
نخست بر خداوند مھر آفرین گفت و برای ھدایا سپاسگزاری کرد. و ادامه داد که فراموش نکرده وقتی ھمه به او پشت کردند و خوار شمردند،

تو تنھا بجای پدر بودیم

ھمان از پدر بیشتر بودیم

ھرچه در مورد دین پاک و روزه یکشنبه گفتی و سخنھای دلپذیر دیگر، دبیر ھمه را یکایک برای من خواند.

ادامه داستان :

در اندیشۀ دل نگنجد خدای

بھستی ھمو باشدت رھنمای

دیگر اینکه دار مسیح فقط یک قطعه چوب است و اگر آنرا به روم بفرستم در ھمه مرز و بوم بما خواھند خندند. آنچه را فرستادی به شیروی دادم تا در گنج خودش نگھداری کند. روز و شب نگران ھستم که کین کھن بین ایران و روم تازه گردد.
دخترت در دین مسیحی کوشاست و کمتر به من گوش می دھد. مھر شاه را بر نامه نھاده و در گنج را باز کرده صد وشصت بنداوسی که در پارس برابر پنج دینار بود و سیصد شتر بار ھریکی دوھزار درم و دیبای چینی و درّ خوشاب و یاقوت.

برفتند شادان ازان مرز و بوم

بنزدیک قیصر ز ایران بروم

فردوسی قبل از پرداختن به داستان خسرو شیرین این چنین گله میکند:
داستانھای قدیمی و کھن را با این سخنان نو کرده ام. بیست شش ھزار و ده ھزار سخنھای شایسته و غمگسار ھمراه با صد و سی نامه ھای غمگین پارسی. بیت بد را درآن کمتر از پانصد خواھی دید. معذالک بعلت بد گوئی و حسد دیگران درکار من، درمیان شھریاران و بخشندگان جھان کسی به این داستانھا واشعار نگاه نکرد و ھمین بدگوئیھا رابطه مرا با شاه بھم زد.

چنین گفت داننده دھقان پیر

که دانش بود مرد را دستگیر

وقتی خسروپرویز جوان بود و پدرش زنده، با شیرین دوستی داشت و دختری جز او را نمی پسندید. بعلت گرفتاری و رزم بھرام، شیرین را فراموش کرده بود تا که روزی ھوس شکار کرد و مثل شاھان با سیصد سوار عازم شکارگاه شد. نیزه داران و شیران و پلنگان رام شده و دویست مرد برنا در پیش حرکت می کردند که
ناگھان گردبادی برخاست. شیرین که از آمدن سپاه و شاه آگاه شد پیراھن زردی پوشید و تاجی بر سر نھاد. خسرو وقتی ببام ایوان آمد او را دید.

زبان کرد گویا بشیرین سخن

ھمی گفت زان روزگار کھن

بیاد آن ھمه روزھای خوش و پیوند گذشته از دیده خوناب زرد , ھمی ریخت بر جامۀ لاژورد

خسرو چھل خادم رومی را فرستاد تا شیرین را به مشکوی او ببرند. سپاھیان و بزرگان از شنیدن این خبر غمگین و پردرد شدند و سه روز نزد
خسرو نرفتند. روز چھارم به خسرو گفتند: مگر در ایران زنی جز این نبود .
شاھنشاه ھیچ پاسخی نداد. ولی روز بعد موبدان را جمع کرد و در تشتی خون گرم ریخت و پرسید این چیست؟ گفتند خون پلید. پس تشت را شست و با می و گلاب آنرا بی رنگ چون آفتاب کرد. خسرو گفت: شیرین را من بدنام کردم نه از کردار خودش. اکنون مثل این تشت او پاک شده و سزاوار رفتن به مشکوی من است.

ھمه مھتران خواندند آفرین

که بی تاج و تختت مبادا زمین

از آن پس بزرگی شاه فزونی گرفت و ھمیشه با دختر قیصر بود. شیرین به مریم حسادت می ورزید و بالاخره به او زھر داد. از مرگ مریم کسی خبر نداشت و خسرو بعد از یکسال شبستان زرین بشیرین سپرد. شیرویه شانزده ساله شد ولی قد و قامت مرد سی ساله را داشت. خسرو فرزانگان را آورد تا به او ھنر و علم بیاموزند. اما شیرویه فقط در فکر بازی بود. با دفتری در جلویش که کلیله روی آن نوشته شده و در دست چپش چنگال بریده گرگ و در دست راست شاخ گاو و آنھا را بھم میزد. موبد با تاسف، رفتار ناھنجار شیرویه را به اطلاع شاه میرسانید.
خسرو گفتار ستاره شمار را بیاد آورد و

ھمی گفت تا کردگار سپھر

چگونه نماید بدین کرده چھر

چون از پادشاھی خسرو بیست و سه سال گذشت، شیرویه مرد بزرگی شده ولی درفکر کودک و جوان بود. او را در ایوان بزرگی که کاخھای دیگر به آن متصل بودند ھمراه دوستان که شمار آنھا به سه ھزار میرسید زندانی کردند و چھل مرد را به نگھبانی ایشان گماشتند.

کنون داستان گوی در داستان

ازان یک دل و یک زبان راستان

تختی بود شبیه طاق که آنرا طاق دیس می نامیدند و خسرو آنرا در میدان اسبدوانی نھاده بود. این تخت از زمان ضحاک ناپاک و ناپارسا باقی مانده بود که فریدون به مردی در دماوند بنام جھن برزین سی ھزار درم داد تا یک تاج زریّن و دو گشواره را طبق عھدنامه ساری و آمل برآن بگذارد. منوچھر و ایرج ھفت چشمه گوھر به آن افزودند و چون نوبت به کیخسرو رسید، فراوان بیفزود بالای تخت. لھراسب و بعد از او گشتاسب، ھمینطور تا زمان اسکندر، ھ

می برفزودی برو چند چیز

ز زرّ و ز سیم و ز عاج و ز شیز

اسکندر از بی دانشی یکباره ھمه را پاره کرد ولی بزرگان آنرا در نھان نگھداشتند تا به دوران خسرو پرویز میرسیم. بدستور خسرو با آن جواھرات فرشی بافته شد زربفت، برش بود و بالاش پنجاه و ھفت.

بروبر نشان چل و ھشت شاه

پدیدار کرده سر تاج و گاه

بزرگان برو گوھر افشاندند

که فرش بزرگش ھمی خواندند

باربد شنیده بود اگر به درگاه شاه راه یابد سرش به آسمان خواھد رسید. او به سالار و دربان درم داد تا بتواند خدمت شاه برسد. چون نومید بازگشت، عود خود را برداشت وبه باغ شاه رفت. باغبان مردی بنام مردوی بود. او باربد را دو ھفته آنجا نگھداشت تا بھنگام نوروز شاه به آن باغ رفت. در کنار سروی پنھان شد و بھنگام غروب که شاه شراب خرما را سرکشید،

سرودی بآواز خوش برکشید

که اکنون تو خوانیش داد آفرید

تمام مجلس در شگفت ماندند و شاه دستور داد تا سرتاسر آن جشنگاه را جستجو کنند، ولی اثری از خواننده پیدا نکردند. شاه جام دیگری خواست و وقتی شراب را سرکشید آواز باربد دوباره بلند شد. شاه گفت این حتماً فرشته است چون دیو سرود نمی خواند. پس شاه گفت تمام باغ را جستجو کنید تا دھان و برش پر زگوھر کنم، برین رود سازانش مھتر کنم. باربد چون این را شنید از میان شاخه ھای سرو فرود آمد و صورت را برخاک مالید و

بدو گفت شاھا یکی بنده ام

بآواز تو در جھان زنده ام

شاه از دیدار او شاد شد و تا ھنگام خواب شراب نوشید و باربد آواز خواند.

ببد باربد شاه رامشگران

یکی نامداری شد از مھتران

اکنون از مدائن سخن میگویم که خسرو افرادی را به روم و ھند و چین و شھرھای آباد فرستاد و سه ھزار کارگر آوردند. از میانشان صد نفر استاد کار رومی و ایرانی و اھل اھواز بیرون آورد که سی نفر از آنھا را گزید و از آن سی نفر دو  رومی و دو پارسی را انتخاب کرد.پس خسرو به مھندس رومی گفت که میخواھم ساختمانی بنا کنی که فرزندان من تا دویست سال، خرابی در اثر برف و باران وآفتاب در آن نبینند. مھندس پذیرفت و فنداسیونی ساخت به عمق ده شاه رش، حدود بیست متر و پھنای پنج شاه رش. چون دیوار ایوان بالا آمد، از شاه خواست که موبد و صد نفر کاردان با ریسمان ابریشمی، بلندی دیوار را اندازه گرفته و ریسمان را در جائی محفوظ در گنج شاھنشاه نگھدارند. پس از آن مھندس به خسرو گفت چھل روز صبر کنید و نباید در کار ضرب ایوان شتاب کرد. شاه گفت: ای بدگمان، چرا از من این ھمه زمان میخواھی؟ فرمود تا ھزار درم به او دادند که خیالش از بابت دستمزد راحت باشد. ولی چون

شب آمد بشد کارگر ناپدید

چنان شد کزان پس کس او را ندید

خسرو که شنید معمارش، فرعان گریخته تمام کارگران رومی را به زندان انداخت و تا سه سال اثری از آن معمار نبود. سال چھارم که معمار پیدا شد از شاه خواست تا او را با ھمان ریسمانی که در گنج شاه گذاشته ھمراه چند کاردان به محل ساختمان بفرستد. چون بلندی دیوار را دوباره اندازه گرفتند، متوجه ھفت رش، حدود دو متر، نشست دیوار شدند.
معمار گفت اگر ضرب طاق را چھار سال پیش شروع میکردم،

نه دیوار ماندی نه طاق و نه کار

برآوردمی بر سرای شھریار

خسرو دانست که او راست می گوید. مر او را یکی بدره دینار داد، بزندانیان چیز بسیار داد.

چو شد ھفت سال آمد ایوان بجای

پسندیدۀ خسرو پاک رای

نه کسی در جھان چنین طاقی دیده بود و نه کسی از پیشینیان مشابه آنرا بیاد داشت.تاج شاھنشاه با یک زنجیر زرین که بر ھر مھره آن گوھری نشانده بودند بر روی تخت عاج آویخته شده و بھنگام نوروز موبد نزدیک شاه ایستاده و پائین تر بزرگان و بعد از آن بازاریان و آخر جای کارگران بود.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*