Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کشته شدن بهرام گور بدست ترکان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کشته شدن بهرام گور بدست ترکان

poem-book-128

 

خراد برزین فھمید که بھرام امید فتح ایران را به خاقان داده. پس چاره دید که با خاتون صحبت کند. مردی را پیدا کرد که با خاتون خیلی نزدیک بود و سخنھا را با او تکرار کرد. آن مرد به خراد برزین گفت: بھرام داماد خاتون است و او را مغز و پوست خودش می داند. یک ترک پیر که نامش قلون بود و ھمیشه پوستین می پوشید و غذایش کشک و برزن بود به خراد برزین گفت: دختر خاتون بیمار است. اگر دختر خاتون را سلامت کنی دل
او را بدست خواھی آورد.

ادامه داستان :

خراد برزین

بنزدیک خاتون شد آن چاره گر

تبه دید بیمار او را جگر

پس فرمود تا انار آوردند و تره جویبار آوردند و به دختر خوراند. یک ھفته بعد حال دختر خوب شد. خاتون در گنج را گشود تا خلعت به خراد برزین بدھد اما او گفت این را نگھدار تا به موقع از تو خواھشی بکنم.
از آنطرف بھرام به مرو رفت و لشکری بیاراست. خبر به خاقان دادند. خاقان گفت اگر بدون مھُر من کسی به ایران حمله کند او را به دو نیم خواھم کرد. با ناراحتی قلون را خواست و گفت خنجری زیر پوستینت پنھان کن و به بھانه رسانیدن پیغام از طرف دخترم نزدیک بھرام شو و

بزن کارد و نافش سراسر بدر

وزان پس بجه گر بیابی گذر

قلون ھمین کار را کرد و نزدیک بھرام شد تا راز گوید بگوش، بزد دشنه و ز خانه برشد خروش. خون از تن بھرام روان شد و خواھرش بر بالین او آمد و سر خسته او را در آغوش گرفت و نالید:

ھمی گفتم ای خسرو انجمن

که شاخ وفا را تو از بن مکن

که از تخم ساسان اگر دختری

بماند بسر بر نھد افسری

بھرام زخمی، بزاری و سستی زبان گشود و گفت: ای خواھر پاک و راد، پند تو ھیچ کم وکاستی نداشت. ولیکن من خودم زندگیم را به سر آوردم. پندھای تو برمن کارگر نبود.

یلان سینه را گفت یکسر سپاه

سپردم ترا بخت بیدار خواه

مواظب خواھر من باش و در این سرزمین دشمن نمانید.ھمه پیش خسرو بروید و اگر او شما را بخشید، جز او را مخوانید خورشید وماه. مرا در شھر ایران دخمه کنید.
بھرام را در تابوت زرین نھادند و تنش را به دیبای جنگی بیاراستند. خاقان جھاندیدگان را پیش خواند و آنچه را که بر بھرام گذشته بود، به آنھا گفت و ھمه گریان شدند.ھمه چین از مرگ بھرام زار و گریان شدند. خاتون صاحب گنج بھرام شد و ھیچ یادی از او نکرد. و ھرچه دنبال خراد برزین گردید او را پیدا نکرد. بندگان بھرام در چین جامه ھای کبود پوشیدند

بیک چند با سوک بھرام بود

که خاقان ازان کار بد نام بود

چون خراد برزین به خسرو رسید، آنچه را که دیده و شنیده بود برایش تعریف کرد. خسرو به قیصر و به ھر پادشاھی نامه نوشت

که دارای دارنده یزدان چکرد

ز دشمن چگونه برآورد گرد

یک ھفته مجلس آراستند و در ھر برزنی ساز و می برپا بود.

بخراّد برزین چنین گفت شاه

که زیبد ترا گر دھم تاج و گاه

خاقان پس از مدتی بیاد اقوام بھرام افتاد و به خودش گفت: مردم مرا نکوھش خواھند کرد و دیگر کسی برای سوگند و پیمان من ارزشی قائل نخواھد شد. فرمود تا برادرش خویشان بھرام را ببیند و به آنھا بگوید:

من خود جگر خسته ام

بدین سوک تا زنده ام بسته ام

نامه ای جداگانه به گردیه نوشت و گردیه از خاقان سپاسگزاری کرد و گفت: خود من علاقه ای به رفتن ایران ندارم ولی بعد از چھار ماه سوکواری، سواری فرستم بنزدیک شاه و ھرچه شاه بگوید گوش خواھم داد.
و از آن پس گردیه گفت که عیب از خاقان نیست. او شاه بزرگ توران است. اما چون ترک و ایرانی بخواھند خویشی کنند، عاقبت خوشی نداشته اند. به داستان سیاوش و افراسیاب نگاه کنید. بیائید پنھانی به ایران برویم. من نامه ای به گردوی نوشته ام که درد و رنج ما را به شاه بگوید. پس ھزار و صد شصت یل برگزید و بنه را بار سه ھزار شتر کردند و

ھمی راند چون باد لشکر براه

برخشنده روز و شبان سیاه

از لشکر بسیاری گریان نزد خاقان رفته زینھار خواستند. خاقان برادرش را با شش ھزار ترکان جنگی دنبال گردیه فرستاد و گفت مرو را
گورستان آنھا کن. روز چھارم دو سپاه بھم رسیدند.
پس از سخن گفتن گردیه، ایزد گشسب و یلان سینه به لشکر چین تاختند و ھمه لشکر چین بھم برشکست و سراسر ھمه شد رود خون. چون پیروز شدند بسوی ایران حرکت کردند. از آموی سپھدار به خاقان نامه ای نوشت که اکنون در آموی خواھم نشست تا بفرمایید چکار کنم.
وقتی خسرو خیالش از بھرام راحت شد، به وزیرش گفت که اندیشه تا کی بود در نھفت. قاتل پدرم را ھرروز می بینم، مثل اینکه خویش من است. پس خوان گستراندند و می خوردند و بندوی را در بند کرده دست و پایش را بریدند تا روانش را به خسرو سپرد. پس خسرو کسی را به خراسان فرستاد و گفت به گستھم بگو تا این نامه را خواندی به اینجا بیا. گستھم از ساری و آمل به گرگان رسید و خبردارشد که خسرو، بندوی را به کین پدر کشته. خروشان از آنجا به بیشه نارون برگشت تا که به سپاه گردیه برخورد. چون یلان سینه و ایزدگشسب را دید از اسب پیاده شد و گریان آنچه را بر بندوی گذشته بود، به ایشان گفت و آنھا را از رفتن نزد شاه بازداشت. از یلان سینه، گردیه را خواستگاری کرد.
از آنطرف گردوی چون نزد شاه رسید، داستان درگیری خاقان را با گردیه به او گفت.

چنین تا برآمد برین چند گاه

زگستھم پردرد شد جان شاه

برآشفت روزی بگردوی گفت

که گستھم با گردیه گشت جفت

شاه گفت: باید به گردیه نامه ای نوشت که اگر

گستھم را زیر سنگ آوری

دل و خانۀ ما بچنگ آوری

گردوی به شاه گفت: برای این کار زن خودم را نزد او میفرستم. زن چاره گر نامه را گرفت و سخنھا را شنید و

ھمی تاخت تا بیشه نارون

فرستادۀ زن بنزدیک زن

گردیه که نامه را با خط شاه خواند، آنرا با پنج تن از یارانش در میان گذاشت و شبانه بر سر گستھم ریختند و او را کشتند.
گردیه به شاه نوشت آنچه فرمودید انجام شد و شاه ھم در پاسخ، آن گرانمایه زن را بدرگاه خواند. خسرو کسی را نزد برادرش فرستاد و بر آیین دین گردیه را خواستگاری کرد. دو ھفته بعد در میدان گردیه با زره و نیزه ھنرنمایی کرد.

بدو مانده خسرو اندر شگفت

بدان برز و بالا و آن یال و کفت

پس گردیه را بجای چھار سالار نگھبان جان خود کرد. روزگاری دراز براینگونه گذشت و گردیه به چیزی نیاز نداشت.
خسرو خواست بر و بوم ری را با پیلان بکوبد و مردم را از آنجا بیرون کند ولی بجای این کار شخصی زشت روی و بد اندیش را حاکم شھر کرد. او فرمان داد ناودان خانه ھا را کندند و گربه ھای شھر را ھمه کشتند. شھر پر از موش شد و در بارندگی آن شھر آباد، یکسر خراب شد. در ماه فروردین، بزرگان ببازی بباغ آمدند. گردیه با بچه گربه ای در بغل به شاه گفت آن بد اندیش را از ری بیرون کن و آن شھر را بمن بسپار. پس ھمین طور شد و

ازان پس چو گسترده شد دست شاه

سراسر جھان شد ورا نیک خواه

تمام شاھان ایران توانگر و بنده شاھنشاه شدند.
خسرو از ایرانیان چھل و ھشت ھزار پھلوان جھاندیده و سوار جنگی برگزید تا برای نگھبانی به چھار گوشه ایران بروند . دوازده ھزار را به مرز روم فرستاد.
دوازده ھزار را به زابلستان و لشکر دوازده ھزارنفری را به الانان و دوازده ھزار را به خراسان فرستاد تا از مرز ھیتال و چین نگھداری کنند.

چو بر پادشاھیش شد پنج سال

بگیتی نبودش سراسر ھمال

سال ششم از دختر قیصر فرزندی به دنیا آمد که خسرو او را قباد نام نھاد ولی شیروی صدایش میکردند. شاه سه شب بعد از تولدش از اخترشناسان آینده او را پرسید. ستاره شمار پاسخ داد:

ازاین کودک آشوب گیرد زمین

نخواند سپاھت برو آفرین

شاه غمگین شد و به موبد گفت: ز گفتار ایشان مکن ھیچ یاد. به قیصر نامه ای نوشت، که مریم پسری زائیده که ھرگز ندیدی چنو کودکی. قیصر ھم ھدایای فراوان باندازه چھار بار باژ سالانه را ھمراه چھل مرد رومی که پیشرو آنھا فرزانه مردی بنام خانگی بود به ایران فرستاد. بعد از سخنان فراوان، قیصر از خسرو خواھش کرد صلیبی که مسیح را با آن به دارکشیدند و در گنج خسرو نگھداری میشود برای او فرستاده شود و خسرو بداند که او را روز و شب سه بار نیایش خواھد کرد. فرستادگان یک ماه نزدیک شاه خرم بودند. شاه پاسخ داد:
نخست بر خداوند مھر آفرین گفت و برای ھدایا سپاسگزاری کرد. و ادامه داد که فراموش نکرده وقتی ھمه به او پشت کردند و خوار شمردند،

تو تنھا بجای پدر بودیم

ھمان از پدر بیشتر بودیم

ھرچه در مورد دین پاک و روزه یکشنبه گفتی و سخنھای دلپذیر دیگر، دبیر ھمه را یکایک برای من خواند.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*