Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن بهرام گور بنزد خاقان ترکان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن بهرام گور بنزد خاقان ترکان

poem-book-128

 

خسرو پرویز در ایوانی که انوشیروان ساخته بود بر تخت پدر نشست و فرمود تا دبیر منشور ایرانیان را برسم بزرگان بنویسد. در این کار بندوی کدخدا بود.سراسر خراسان را به گستھم داد. کشور دیگری را به گردوی داد و به بالوی شھر چاچ را. کلید گنجھا را به پور تخواره سپرد و فرمود تمام بزرگان بفرمان خراّد برزین شدند.
ھمه را خلعت داد.

ادامه داستان :

ھمه پادشاھند بر گنج خویش

کسی را که گرد آمد از رنج خویش

فردوسی ھمزمان نوشتن این داستان تنھا پسرش را از دست میدھد و میگوید:
مرا سال بگذشت بر شصت و پنج

نه نیکو بود گر بیازم بگنج

مگر بھره برگیرم از پند خویش

براندیشم از مرگ فرزند خویش

مرا بود نوبت برفت آن جوان

ز دردش منم چون تن بی روان

شتابم ھمی تا مگر یابمش

چو یابم به بیغاره بشتابمش

که نوبت مرا بود بی کام من

چرا رفتی و بردی آرام من

ز بدھا تو بودی مرا دستگیر

چرا چاره جستی ز ھمراه پیر

مگر ھمرھان جوان یافتی

که از پیش من تیز بشتافتی

جوان را چو شد سال بر سی وھفت

نه بر آرزو یافت گیتی برفت

ھمی بود ھمواره با من درشت

برآشفت و یکباره بنمود پشت

برفت و غم و رنجش ایدر بماند

دل و دیده من بخون در نشاند

کنون او سوی روشنایی رسید

پدر را ھمی جای خواھد گزید

برآمد چنین روزگار دراز

کزان ھمرھان کس نگشتند باز

ھمانا مرا چشم دارد ھمی

ز دیر آمدن خشم دارد ھمی

ورا سال سی بد مرا شصت و ھفت

نپرسید زین پیر و تنھا برفت

وی اندر شتاب و من اندر درنگ

ز کردارھا تا چه آید بچنگ

روان تو دارنده روشن کناد

خرد پیش جان تو جوشن کناد

ھمی خواھم از کردگار جھان

ز روزی ده آشکار و نھان

که یکسر ببخشد گناه مرا

درخشان کند تیرگاه مرا

اکنون داستان بھرام چوبینه،

که چون او سوی شھر ترکان رسید

بنزد دلیر و بزرگان رسید

ده ھزار سوار از پھلوانان بیدار دل به استقبال او رفتند. با پسر و برادرش وقتی به تخت خاقان رسید، برو آفرین کرد و بردش نماز. خاقان چون او را دید برپای جست و رویش را بوسید. از رنجھا و کار و پیکارش با شاه پرسید. چون بھرام برتخت سیمین نشست، دست خاقان را بدست گرفت و گفت: ای سپھدار ترکان و سالار چین، میدانی که از شھریار جھان کسی ایمن نیست. اگر مرا پذیرا باشی در این مرز بوم ترا یار و غمگسار باشم. وگرنه به ھندوستان میرم. خاقان به او گفت ترا ھمچون فرزند خودم میدانم و ترا سرفرازی میدھم. بھرام سوگند خواست.
خاقان به برتر خدای سوگند خورد که تا زنده است یار او خواھد بود. پس ایوان آراستند و خاقان برایش ھرگونه وسایل راحتی فراھم کرد و در مجلس و چوگان و شکار ھمیشه باھم بودند.
یکی از پھلوانان خاقان که نامش مقاتوره بود ھر روز از خاقان ھزار دینار میگرفت. بھرام به خاقان گفت فراد که او برای گرفتن دینار آمد پاسخی نده. روز بعد که خاقان به او نگاه نکرد مقاتوره خشمگین شد و گفت: این بزرگ پارسی که با سی یار به اینجا آمده ترا از عدل و داد دور کرده. بھرام گفت تو که سیصد سوار داری، نباید ھرروز یک خروار دینار از شاه بخواھی. مقاتوره خشمگین شد و کمانش را به بھرام نشان داد و گفت این نشان من است. بھرام یک تیر خدنگ به او داد و گفت این یادگار من است، شاید روزی بدردت بخورد. فردا در میدان نبرد مقاتوره تیر به کمر بند بھرام زد و پنداشت کارش را تمام کرده، از میدان بیرون رفت.

بدو گفت بھرام کای جنگجوی

نکشتی مرا سوی خرگه مپوی

بھرام دوپای او را با تیر به زین دوخت و نزد خاقان آمد و گفت که مقاتوره گورکن می خواھد. خاقان خندید ولی در نھان، شگفت آمدش زان سوار جھان. پس گوھر شاھوار بگنجور بھرام فرستاد.
در کوھستان چین، حیوان وحشی و دام بیش از حد گمان وجود داشت. حیوانی بود به بزرگی اسب با تنی زرد و گوش دھان سیاه و با چنگانی مثل شیر که آنرا شیر کپّی می خواندند. مردم از کشتن این حیوان درمانده بودند. روزی دختر زیبای خاقان پیاده در دشت و خاقان در دشت دیگر مشغول شکار، که شیر کپّی به دختر خاقان حمله کرده و

بیک دم شد او از جھان در نھان

سرآمد بران خوب چھرجھان

خاتون بدیدار بھرام رفت و خواھش کرد شیر کپّی را بکشد. بھرام لباس رزم پوشید.

کمند و کمان برد و شش چوبه تیر

یکی نیزه دو شاخ نخجیرگیر

چون نزدیک کوه رسید به راھنمایان گفت بازگردنند. و چون نزدیک شیر کپّی رسید، کمان را بمالید و بر زه نھاد، ز یزدان نیکی دھش کرد یاد. با تیر اول حیوان غرید و با دست به سنگ کوبید که آتش از سنگ بلند شد. تیر دوم را بر سرش زد و تیر سوم و چھارم را بر دھانش زد بطوریکه دھان و زبانش را بھم دوخت و تیر پنجم را به چنگش زد که نیرو و جھش را از او گرفت. پس از نیزه با شمشیر تن اژدھا را به دو نیم کرد. سر از تنش جدا کرد و از کوھسار فرود آمد.

ھمه ھم زبان آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

خاقان دخترش را به بھرام داد و منشور نو بر حریر نوشت:ب فرمان او شد ھمه کشورش. بھرام کاری جز داد و خورد و شکار نداشت و ھمه چین بنده او بودند تا خبرھا به ایرن رسید. خسرو با بزرگان مشورت کرد و نامه ای به خاقان نوشت که تو گفتی با خنجر نامه را نوشته: بنده بی خرد و ناسپاس و بیکار و بی نام که کردار او در جھان برکسی پوشیده نیست، نزد تو آمد و تو او را پذیرفته و چو پرمایگان دست بگرفتیش. اگر آن بنده را با دست و پای بسته نزد ما بفرستی سودمند خواھد بود وگرنه از ایران به توران سپاھی خواھم فرستاد که روز روشن را سیاه کند.
خاقان پاسخ داد که این چنین سخن گفتن زیبنده خاندان کھن شما نیست. من نمیتوانم باکسی که عھد کرده ام پیمان شکنی کنم. نامه را چون شھریار خواند، بزرگان را فراخواند و آنھا گفتند این کار با نامه نگاری عملی نیست باید مرد پیر و دبیری را نزد خاقان بفرستی. چون بھرام داماد خاقان است، از او بد گفتن آسان نیست. باید بخوبی و در نھان سخن گفت.
ازآن سو بھرام که از نامه آگاه شد، به خاقان گفت سپاھی بمن بده و ترا شاه ایران و روم خواھم کرد. خاقان پراندیشه شد و دانندگان و پیران را فرا خواند و گفتار بھرام را به آنھا گفت. فرزانگان و خویشان نزدیک به خاقان گفتند که سرآمدن حیات ساسانیان کار دشواریست. خاقان دو نفر از بزرگان چین بنام حسنوی و زنگوی را ماموریت داد که مواظب بھرام باشند و سپاھی به آنھا سپرد که گذرھای جیحون را پاک نگھدارند و در ماه اسفند روی بسوی ایران نھادند.
چون آگاھی به شاه رسید که گرگ از بیشه بیرون آمده به خراد برزین گفت چھارماه وقت صرف کن و ھرچه میخواھی به خاقان بگو. در گنج را گشودند وبا ھدایای فراوان راه چین را درپیش گرفتند. خاقان بارگاه را آراست و گوینده پس از سخنان شیرین، یاد اسفندیار و کیخسرو و رستم را کرد که ھمگی از جھان نسیبشان یک دخمه بود.

کنون شاه ایران بتن خویش توست

ھمه شاد و غمگین بکم بیش توست

خاقان به او گوش داد و ھدایا را آوردند و جایی خرم برایش درست کردند و مدتی به شکار و بزم با خاقان گذراند. روزی به خاقان گفت: بھرام بد گوھر است و ھمانطوریکه پیمان خود را با شاه شکست فرجام کار ھم با تو ھمین خواھد بود.
اگر او را نزد شاه بفرستی، ھمه چین و ایران مال تو خواھد شد. خاقان گفت از این سخنھا نگو که من پیمان شکن نیستم. خراد برزین فھمید که بھرام امید فتح ایران را به خاقان داده. پس چاره دید که با خاتون صحبت کند. مردی را پیدا کرد که با خاتون خیلی نزدیک بود و سخنھا را با او تکرار کرد. آن مرد به خراد برزین گفت: بھرام داماد خاتون است و او را مغز و پوست خودش می داند. یک ترک پیر که نامش قلون بود و ھمیشه پوستین می پوشید و غذایش کشک و برزن بود به خراد برزین گفت: دختر خاتون بیمار است. اگر دختر خاتون را سلامت کنی دل
او را بدست خواھی آورد.

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*