Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : فرار خسرو پرویز به روم

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : فرار خسرو پرویز به روم

poem-book-128

 

خسرو و بهرام چون پیلان جنگی آشوفتند و بر سر ھم کوفتند، ولی سلاح بھرام بر خسرو کارگر نبود تا خورشید غروب کرد و جنگجویان برگشتند. خسرو به گستھم گفت: که باما کسی نیست در جنگ جفت. ما ده تنیم در مقابل سپاھی بزرگ.

ھزیمت بھنگام بھتر ز جنگ

چو تنھا شدی نیست جای درنگ

جوان بی تجربه بطرف پل نھروان رفت و بھرام ھم با سری پر ستیز به دنبالش .

ادامه داستان :

خسرو از روی پل ھمچون تگرگ بسوی بھرام تیر انداخت.

پیاده سپھبد سپر برگرفت

ز بیچارگی دست بر سر گرفت

سپاه از روی پل برگشت و خسرو

ھمی راند غمگین سوی تیسفون

دلی پر ز غم دیدگان پر زخون

در شھر را بستند و از آنجا به پیش پدر رفت و بردش نماز، ھمی بود پیشش زمانی دراز. خسرو به ھرمز گفت که ھرچه توانستم به بھرام گفتم ولی فایده نکرد.
اکنون تمام سپاھم به او گرویده و او را شاه می خوانند. بجز عربھا یاور دیگری ندارم. اگر فرمان دھی از اعراب سواران بی شماری تھیه کنم.
ھرمز گفت این درست نیست. اعراب یاور تو نیستند. آنھا برای پول ترا به دشمن خواھند فروخت. یزدان پشت تو خواھد بود. از این مرز و بوم بسوی قیصر برو.
چه آنھا از نسل فریدون و خویش تو ھستند. خسرو چون این را شنید زمین را بوسید و به بندوی و گردوی و گستھم گفت، بار بنه را ببندید و نزد قیصر برویم.
خبر رسید درفش سیاه بھرام که پیکرش اژدھاست به نھروان رسیده و چون خسرو این را شنید،

ھمی شد سوی روم برسان گرد

درفشی پس پشت او لاژورد

در راه بندوی گفت: کای شھریار، دلت را ببھرام رنجه مدار. چون چوبینه به ایوان شاه وارد شود، تاج و تخت را به ھرمز خواھد داد و مثل وزیر کنارش خواھد نشست. خسرو پاسخ داد که از بخت بد ھر اتفاقی خواھد افتاد. بھرحال باید به یزدان امیدمان را ببندیم. آن دو بیدادگر برگشتند و به ایوان شاه آمده و چون نزدیک تخت رسیدند، کمندی در گردنش افکندند و تن گرامی شاه را آویختند.
درفش بھرام که پدیدار شد،

جفا بیشه گستھم و بندوی تیز

گرفتند زان کاخ راه گریز

تا به خسرو رسیدند و از قیافه آنھا خسرو فھمید که ھرمز کشته شده. پس راه دراز بیابان را گزیده و بسرعت حرکت کردند.
چون بھرام به ایوان شاه وارد شد سی ھزار شمشیر زن را به دنبال خسرو فرستاد.
از آنطرف خسرو به کاروانسرائی رسید که نامش یزدان سرا بود. جائی برای سوکواری و سکونت راھبان و پیشوای آنھا. در آنجا نان فطیر با تره جویبار خوردند و خسرو بعد از آشامیدن سه جام می که راھبان از خرما در فصل گرما درست میکردند به خواب رفت. ھنوز بندوی سر بر زمین نگذاشته بود که راھب آمد و خبر داد که از دور گرد سپاھیان معلوم شده. بندوی به خسرو گفت تاج و قبای خودت را بمن بده بپوشم و با شتاب از اینجا دور شو. وقتی خسرو رفت، بندوی با آن جامه زرنگار روی بام رفت و ھمه گفتند که این خسرو است. بعد
بندوی پایین آمد و لباس خودش را بتن کرد و دوباره بالای بام رفت و به آواز بلند گفت: فرمانده شما کیست که پیغامی از طرف شاه جھان دارم؟ پور سیاوش که او را دید گفت: من فرمانده ھستم و اسمم بھرام است. بندوی گفت: جھاندار شاه میگوید من خسته راه ھستم و با پنج یارم در این خانه سوکواران امشب استراحت میکنیم و سپیده دم فردا با شما نزد بھرام گردن فراز خواھیم رفت.

چو سالار بشنید زو داستان

بگفتار او گشت ھمداستان

روز بعد بندوی بالای بام رفت و گفت که وقتی خسرو شما را دید بسوی روم رفت و اگر شما مثل عقاب ھم بپرید او را بجز روم جای دیگری پیدا نخواھید کرد. وقتی پور سیاوش بندوی را نزد بھرام آورد، بھرام به او گفت که ای بد کنش تو سپاه مرا فریب دادی و برای این گناھت ترا نخواھم کشت. بر پایش بند نھاده و او را به زندان انداختند.
روز دیگر بھرام بزرگان را بزانو جلوی تخت نشاند و ببانگ بلند گفت: کسی که برای شاھی پدرش را کشته به روم رفته و در جھان ناپدید شده. بدارنده آفتاب بلند قسم که یار شما خواھم بود. کسی مخالفتی نکرد و پیرمردی که نامش شھران گراز بود بپاخاست و گفت: کنون تخت ایران سزاوار توست. سپھبد خراسان پیش آمد و گفت این داننده کھن که این نیکویھا را گفت، دل انجمن را شاد کرد. ولی داستانی نغز ھست که زرتشت میگوید اگر کسی را یکسال پند بدھید و بعد از یکسال اصلاح نشود، بفرمان شاه او را بکشید. پس از آن فرخ زاد برپای خاست و گفت:
دست و زبان بدَان از تو دور باد. خزروان خسرو مثل شیر جلو آمد و به بھرام گفت: کسی را دنبال خسرو بفرست و از کار گذشته پوزش بخواه.

که تا زنده باشد جھاندار شاه

نباشد سپھبد سزاوار گاه

واگر از خسرو بیم داری از پارس و تیسفون دل بکن و در خراسان آسوده زندگی کن. سپس زاد فرخ از تاریخ و گردش روزگار سخن گفت: کسی در جھان این شگفتی را ندیده که خسرو از تخت و تاج گریخته و از دست سپاه به دشمن پناه ببرد. این را گفت و گریان نشست. از گفتار او بھرام زرد شد. سنباد با شمشیر در دست برپای خاست و گفت کاین نامور پھلوان، بزرگست و با داد و روشن روان. او از نژاد کیان است و بھتر است او برتخت بنشیند. بابوی، پھلوان ارمنی که این را شنید، شمشیر را کشید و گفت:

که بھرام شاھست و ما کھتریم

سر دشمنان را بپی بسپریم

بھرام که این سخنان را شنید شاد شد و چون شب شد قلم و کاغذ خواست و دبیر آمد تا تمام ایرانیان عھد نامه ای بنویسند،

که بھرام شاھست و پیروز بخت

سزاوار تاج است و زیبای تخت

چون جھان شد ز دیدار خورشید زرد، بھرام شاه برتخت نشست و کلاه کیانی را برسر نھاد و دبیرش عھد کیان را آورد که بر صفحه پرنیان،

گوایی نوشتند یکسر مھان

که بھرام شد شھریار جھان

بھرام به ایرانیان گفت: ھرکس که با ما ھمداستان نیست بیشتر از سه روز در ایران نماند و روز چھارم نزد خسرو برود. همه از ته دل بر او آفرین خواندند و ھرکس که از پادشاھی دلخسته بود، از آن مرز بوم پراکنده شده و بطرف روم رفتند.
بندوی بعد از ھفتاد روز در زندان به زندان بانش بھرام، ھمان کسی که فریب داده بود گفت: از شاه ایران نا امید مشو. این تاج وتخت برای بھرام باقی نخواھد ماند.

بانگشت بشمر کنون تا دو ماه

که از روم بینی بایران سپاه

بھرام گفت اگر به اوستا و زند سوگند بخوری که خسرو بمن زینھار خواھد داد، برای چوبینه دامی خواھم گستراند و او را در بزمگاه ھلاک میکنم. پس چون سوگند بندوی را شنید، بند از پای او باز کرده و گفت بھرام امروز چوگان بازی میکند و دمارش را در خواھم آورد. بھرام زندان بان زنی ناپاک داشت که آرزوی مرگ شوھر را میکرد و در دل از چوبینه خوشش می آمد. کسی را نزد بھرام
چوبینه فرستاد که مواظب باش بھرام زیر لباس زره پوشیده و قصد جانت را دارد.
چوبینه گفتار زن را شنید و روز چوگان زره را در زیر لباس بھرام دید.

بدوگفت ای بترّ از خار گز

بمیدان که پوشد زره زیر خز

اینرا گفت و شمشیر کشیده، سرو پایش را درید. بندوی چون باخبر شد، از آن شھر بسوی اردبیل گریخت. بھرام چون از میدان آمد به مھروی گفت نگھبان بندوی باشد. ولی او گفت کای شھریار، دلت را ببندوی رنجه مدار. او بعد از کشته شدن یارش فرار کرده.

چنین گفت کانکس که دشمن ز دوست

نداند مبادا ورا مغز و پوست

کسی را کجا کور بد رھنمون

بماند براه دراز اندرون

ھرانکس که گیرد بدست اژدھا

شد او کشته و اژدھا زو رھا

وگر آزمون را کسی خورد زھر

ازان خوردنش درد و مرگست بھر

بندوی با اندک سپاھی که توانست جمع کند گریخت و در راه به موسیل ارمنی رسید. براو نماز گزاشت و موسیل به او گفت از این راه مرو تا ببینیم خسرو در روم آیا آشتی میکند یا نبرد. بندوی آنجا ماند و از آنجا یاران خود را فراخواند.
از آنطرف خسرو بدون راھنما از بیابان بی آب و علف به شھر باھله رسید.
بزرگان شھر او را پذیرا شدند.در ھمان زمان پیکی از طرف چوبینه رسید که به بزرگ باھله نوشته بود، سپاھش را به دنبال خسرو خواھد فرستاد. خسرو چون این نامه را دید، ھمی تاخت تا پیش آب فرات. گرسنه بودند و به دنبال شکار رفتند تا کاروانی را دیدند. آن ساربان چون خسرو را دید،

بدو گفت من قیس بن حا رثم

ز آزادگان عرب وارثم

آتش افروختند و گاوی را کباب کرده خوردند و زمانی بخفتند. مرد تازی گفت ھفتاد فرسنگ بیابان در پیش داری. شتر و آذوقه گرفتند و براه ادامه دادند تا به بازرگانی از خره اردشیر رسیدند که نامش مھران ستاد بود.
خسرو از دور خراد برزین را دید که بطرف او می آمد. از بازرگان خداحافظی کرده و وقتی به خراد برزین رسید باھم بطرف روم رھسپار شدند. در راه به شھری رسیدند که قیصر آنرا کارستان نام نھاده بود. مسیحیان که از دور سپاه خسرو را دیدند به داخل شھر رفته و درھا را بستند.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*