Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز گفتار دهقان يکی داستان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز گفتار دهقان يکی داستان‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن رستم به نخجیرگاه توران و در بند شدن رخش  :

*

‫‫‫‫‫‫‫ز گفتار دهقان يکی داستان‬
‫بپيوندم از گفته ی باستان‬
‫ز موبد برين گونه برداشت ياد‬
‫که رستم يکی روز از بامداد‬
‫غمی بد دلش ساز نخچير کرد‬
‫کمر بست و ترکش پر از تير کرد‬
‫سوی مرز توران چو بنهاد روی‬
‫جو شير دژاگاه نخچير جوی‬
‫چو نزديکی مرز توران رسيد‬
‫بيابان سراسر پر از گور ديد‬
‫برافروخت چون گل رخ تاجبخش‬
‫بخنديد وز جای برکند رخش‬
‫به تير و کمان و به گرز و کمند‬
‫بيفگند بر دشت نخچير چند‬
‫ز خاشاک وز خار و شاخ درخت‬
‫يکی آتشی برفروزيد سخت‬
‫چو آتش پراگنده شد پيلتن‬
‫درختی بجست از در بابزن‬
‫يکی نره گوری بزد بر درخت‬
‫که در چنگ او پر مرغی نسخت‬
‫چو بريان شد از هم بکند و بخورد‬
‫ز مغز استخوانش برآورد گرد‬
‫بخفت و برآسود از روزگار‬
‫چمان و چران رخش در مرغزار‬
‫سواران ترکان تنی هفت و هشت‬
‫بران دشت نخچير گه برگذشت‬
‫يکی اسپ ديدند در مرغزار‬
‫بگشتند گرد لب جويبار‬
‫چو بر دشت مر رخش را يافتند‬
‫سوی بند کردنش بشتافتند‬
‫گرفتند و بردند پويان به شهر‬
‫همی هر يک از رخش جستند بهر‬
‫چو بيدار شد رستم از خواب خوش‬
‫به کار امدش باره ی دستکش‬
‫بدان مرغزار اندرون بنگريد‬
‫ز هر سو همی بارگی را نديد‬
‫غمی گشت چون بارگی را نيافت‬
‫سراسيمه سوی سمنگان شتاف‬
‫همی گفت کاکنون پياده دوان‬
‫کجا پويم از ننگ تيره روان‬
‫چه گويند گردان که اسپش که برد‬
‫تهمتن بدين سان بخفت و بمرد‬
‫کنون رفت بايد به بيچارگی‬
‫سپردن به غم دل بيکبارگی‬
‫کنون بست بايد سليح و کمر‬
‫به جايی نشانش بيابم مگر‬
‫همی رفت زين سان پر اندوه و رنج‬
‫تن اندر عنا و دل اندر شکنج‬

‫چو نزديک شهر سمنگان رسيد‬
‫خبر زو بشاه و بزرگان رسيد‬
‫که آمد پياده گو تاجبخش‬
‫به نخچرگه زو رميدست رخش‬
‫پذيره شدندش بزرگان و شاه‬
‫کسی کاو بسر بر نهادی کلاه‬
‫بدو گفت شاه سمنگان چه بود‬
‫که يارست با تو نبرد آزمود‬
‫درين شهر ما نيکخواه توايم‬
‫ستاده بفرمان و راه توايم‬
‫تن و خواسته زير فرمان تست‬
‫سر ارجمندان و جان آن تست‬
‫چو رستم به گفتار او بنگريد‬
‫ز بدها گمانيش کوتاه ديد‬
‫بدو گفت رخشم بدين مرغزار‬
‫ز من دور شد بی لگام و فسار‬
‫کنون تا سمنگان نشان پی است‬
‫وز آنجا کجا جويبار و نی است‬
‫ترا باشد ار بازجويی سپاس‬
‫بباشم بپاداش نيکی شناس‬
‫گر ايدونک ماند ز من ناپديد‬
‫سران را بسی سر ببايد بريد‬
‫بدو گفت شاه ای سزاوار مرد‬
‫نيارد کسی با تو اين کار کرد‬
‫تو مهمان من باش و تندی مکن‬
‫به کام تو گردد سراسر سخن‬
‫يک امشب به می شاد داريم دل‬
‫وز انديشه آزاد داريم دل‬
‫نماند پی رخش فرخ نهان‬
‫چنان باره ی نامدار جهان‬
‫تهمتن به گفتار او شاد شد‬
‫روانش ز انديشه آزاد شد‬
‫سزا ديد رفتن سوی خان او‬
‫شد از مژده دلشاد مهمان او‬
‫سپهبد بدو داد در کاخ جای‬
‫همی بود در پيش او بر به پای‬
‫ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواند‬
‫سزاوار با او به شادی نشاند‬
‫گسارنده ی باده آورد ساز‬
‫سيه چشم و گلرخ بتان طراز‬
‫نشستند با رودسازان به هم‬
‫بدان تا تهمتن نباشد دژم‬
‫چو شد مست و هنگام خواب آمدش‬
‫همی از نشستن شتاب آمدش‬
‫سزاوار او جای آرام و خواب‬
‫بياراست و بنهاد مشک و گلاب‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*