Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : نبرد خسرو پرویز با بهرام چوبین

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : نبرد خسرو پرویز با بهرام چوبین

poem-book-128

 

گستھم و بندوی سواری را با دو اسب به آذرگشسب فرستادند تا نزد خسرو شود.
شاه نو با سپاه از بردع و اردبیل و ارمینیه به تیسفون آمد و ھمه شھر ز آگاھی آرام یافت. خسرو اندوھگین وارد شھر شد و نزد پدر رفت.

چو خسرو نشست از بر تخت زر

برفتند ھرکس که بودش ھنر

گرانمایگان را فرا خواند و گفت: پیشه من جز راستی نخواھد بود و از یزدان این تخت را می پذیرم.

نباشد شما را جز از ایمنی

نیازد بکردار آھرمنی

ھرکس که گفتار شاه را شنید بر او آفرین خواند. خسرو پرویز ھر شب به دیدن ھرمز میرفت.

ادامه داستان :

شبی به پدرش گفت: ای یادگار انوشیروان، می دانی اگر پشت من بودی حتی پشت انگشتت ھم از سوزن خراشی بر نمی داشت. ھرمز به خسرو گفت از تو سه خواھش دارم: ھر بامداد، کنی گوش ما را بآواز شاد. دیگر آنکه دانائی از رزم دیرینه و شھریاران گذشته برایم سخن بگوید. سوم آنکه در سوک چشم من به کسی خشم نکنی. بھرام چون داستان کور کردن ھرمز و نشستن خسرو به تخت را شنید، شگفت زده شد و غمگین در فکرفرو رفت.

بنه بر نھاد و سپه برنشست

بپیکار خسرو میان را ببست

خسرو که از این لشکرکشی آگاه شد، جاسوسانی فرستاد و برایش خبر آوردند. خسرو به وزیرانش گفت: کار بزرگی در پیش داریم.

ازان پس ببندوی و گستھم گفت

که ما با غم و رنج گشتیم جفت

سن من از شما کمتر است. بگویید تا چاره چیست؟ پس سپاه را از تیسفون بیرون کشید.

بگستھم و بندوی فرمود شاه

که تا برنھادند ز آھن کلاه

لشکر را ھمی راند تا چشمه نھروان.
بھرام و خسرو بھم رسیدند که یکی گشاده روی بود و دیگری غمگین.
چون بھرام روی شاھنشاه را دید، از خشم رنگ چھره اش عوض شد و گفت: ای سرکشان این روسپی زادۀ بد نشان از پستی به مردی رسیده و حالا به نبرد آمده.
این را گفت و سر اسب سیاه وسفیدش را پیچاند و برگشت. بدو مانده بد لشکر اندر شگفت. شاه از میدان جنگ ھمراه تنی چند از ایرانیان به نھروان آمد و پرسید چه کسی بھرام چوبین را خوب می شناسد؟ گردوی گفت ای شھریار آن مرد با قبای سپید و حمایل سیاه، سوار بر اسب ابلق را نگاه کن.

ازان پس به بندوی و گستھم گفت

که بگشایم این داستان از نھفت

که گر خر نیاید بنزدیک بار

تو بار گران را بنزد خر آر

چو بفریفت چوبینه را نرهّ دیو

کجا بیند او راه کیھان خدیو

ھرآن دل که از آز شد دردمند

نیایدش کار بزرگان پسند

چوبینه جز جنگ چیز دیگری نمی خواھد. ولی باید با او سخن گفت و در پرسش از او پیش دستی کنم، ازان به که در جنگ سستی کنم. این جنگ به آشتی منتھی می شود و در آشتی سودمندی خواھد بود. خسرو خرامان به پیش سپاه آمد و به بھرام گفت: ترا با سپاه مھمان می کنم و سپھدار ایرانت می خوانم.
مرد ابلق سوار پاسخ داد بزرگی بر تو مباد که چیزی از داد و شاھی نمی دانی و از من تلخی روزگار را خواھی چشید. بھرام چون این پاسخ را شنید رخسارش سرخ شد و گفت که ای ناسپاس، نگوید چنین مرد یزدان شناس. چگونه است که مھمانی از دور برایت بیاید و تو بجای سور به او دشنام بدھی؟ کسری پدربزرگم و ھرمز پدرم بوده اند. چه کسی را شایسته تر از من برای شاھی میدانی؟ بھرام به او گفت که ای بدنشان،

ترا با سخنھای شاھان چکار

نه فرزانه ای نه جنگی سوار

خسرو به او گفت: از مغز تو خرد گسسته شده.

ندانم که آمختت این بدتنی

ترا با چنین کیش آھرمنی

خسرو تاج از سرش برداشت و نیایش کنان سر سوی خورشید کرد و گفت: ای روشن دادگر، درخت امید از تو آید ببر. گنجی ندارم و وقت نیایش گلیم می پوشم. تو سپاه مرا پیروز گردان و تاج و تخت را به بنده نده.
دل موبد و ھیربد را خوش میکنم. پس از جای برخاست و به بھرام چوبینه به آواز گفت:

که ای دوزخی بندۀ دیونر

خرد دور و دور از تو آیین و فر

اگر من سزاور شاھی نیستم، ھرگز زیر دست نخواھم بود. بھرام پاسخ داد که تو سزاوار فرزندی ھرمز نیستی. تو داغ بر چشم شاھان گذاشته ای. این مجادله خیلی طولانی شد و بھرام از اعقابش، اشکانیان و آرش گفت و خسرو از داستان باستان یاد کرد

که ھرگز بنادان و بی راه و خرد

سلیح بزرگی نباید سپرد

که چون باز خواھی نیاید بدست

که دارنده زان چیز گشتست مست

و گفت تو نام مرا بر سکه زدی و حالا می خواھی مرا بکشی. باز ھم ادامه دادند تا آنکه با تنی پرگداز به لشکرگاه خود باز گشتند.
خواھر بھرام به او گفت

اگر خسرو از جوانی شود تیز و تند

مگردان تو در آشتی رای کند

بھرام گفت که او را زشاھان نباید شمرد. خواھر دانا به او گفت:

نگر تا چه گوید سخن گوی بلخ

که باشد سخن گفتن راست تلخ

ھرکسی که عیب ترا با تو بگوید حقیقت را بر تو آشکار میکند. زندگی و شھر خودت را ویران نکن. تخت و تاج ساوه شاه و بزرگی در جھان را تو مدیون ھرمز ھستی. وقتی نوذر بیدادگر شد ھمه خواستند سام را شاه کنند ولی،

بران مھتران گفت ھرگز مباد

که جان سپھبد کند تاج یاد

که خاک منوچھر گاه منست

سر تخت نوذر کلاه منست

برادر، این را به آن دلیل گفتم که تخت را فقط پیروز بخت خواھد یافت که فرّ و نژاد داشته باشد و خردمند و روشن دل و پر از داد باشد.
بھرام گفت راست میگویی ولی دیگر کار از کار گذشته و اگر خودم را کوچک کنم، سر به مرگ خواھم گذاشت.
از آنطرف شھریار جوان وقتی از پل نھروان گذشت در جمع بزرگان به مشورت نشست و از شبیخون ھم صحبت کردند ولی گستھم به او گفت که شبیخون مھر را از دلھا بیرون میکند.گردوی ھم گفت:

بدین رزمگه امشب اندر مباش

ممان تا شود گنج و لشکر به لاش

خسرو گفتار آنھا را پسندید. درآن میان بزرگانی چون خراد برزین و گستھم و شاپور و اندیان و بندوی و نستود بودند.
از اینطرف بھرام با بزرگانش نشست و خبر آوردند که خسرو می خواھد شبیخون بزند. پس در تمام لشکر آتش افروختند و از لشکر صد ھزار دلیر شمشیرزن را گزیده و از خاقانیان سه ترک سترک را فرمانده آنان کرد تا بھنگام بانگ خروس جنگ را آغاز کنند. چون صبح شد، یکی از آن ترکان بسوی خسرو تاخت وخواست بر سر شھریار بزند ولی خسرو سپر را بالای سر گرفت و

بزیر سپر تیغ زھرآبگون

بزد تیغ و انداختش سرنگون

جنگ ادامه پیدا کرد

تا رسیدند بھرام و خسرو بھم

دلاور دو جنگی دو شیر دژم

برھم چون پیلان جنگی آشوفتند و بر سر ھم کوفتند، ولی سلاح بھرام بر خسرو کارگر نبود تا خورشید غروب کرد و جنگجویان برگشتند. خسرو به گستھم گفت: که باما کسی نیست در جنگ جفت. ما ده تنیم در مقابل سپاھی بزرگ.

ھزیمت بھنگام بھتر ز جنگ

چو تنھا شدی نیست جای درنگ

جوان بی تجربه بطرف پل نھروان رفت و بھرام ھم با سری پر ستیز به دنبالش .

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*