Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی خسرو

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی خسرو

poem-book-128

 

پرموده پاسخ داد که راز جھان تا توانی مجوی. گستاخ مشو، اگر تو نوی، ھست گیتی کھن. راز این جھان را کسی نمی داند، و ھرگز چھره خودش را بما نشان نخواھد داد. اگر دمار ترکان را درآوری، مطمئن باش فرجام کار کین خواھی خواھد بود. من ناگھان پیش تو نخواھم آمد، چون تامین جانی ندارم.

تو یک بنده ای و من یک شھریار

بر بنده من کی شوم زار و خوار

اگر از شاه تو زینھار بخواھم برایم عار نخواھد بود و پس از آن گنج و قلعه من از آن تو خواھد بود.
بھرام از این پیغام شاد شد و نامه ای به ھرمز نوشت که خاقان چین زینھار می خواھد.

ادامه داستان :
‫ھرمز دبیران را فراخواند، نامه ای بر حریر نوشتند و بر مھر ومنشور یزدان گواه

که پرموده خاقان چو یار منست

بھرمزد در زینھار منست

ھرچه در حصار بود صورت برداری کردند و خاقان سرافراز با لشکر از قلعه بیرون رفت ولی به بھرام یل ھیچ نگاه نکرد. بھرام ننگش آمد ھرچند که شاھی را
به چنگ آورده بود. فرستاد و خاقان را پیاده پیش سپاه آوردند. پرموده گفت: اکنون که شاه ایران بمن زینھار داده و مرا برادر خطاب کرده، گنج و تختم را به تو سپرده ام و نزد شاه میروم و تو دیگر بامن کاری نداری. بھرام از گفتار پرموده بخشم آمد و تازیانه ای بر او زد و پایش را بستند و در خرگاه تنگی جای دادند.
خراد برزین که این را دید گفت:که این پھلوان را خرد نیست جفت. و نزد دبیر آمد و گفت این پھلوان سترگ

بیک پرّ پشه ندارد خرد

ازیرا کسی را بکس نشمرد

بھرام متوجه شد که کار زشتی کرده. بند از پای خاقان باز کرده وبر اسبی با زین و یراق زرین نشاند وبا تیغ ھندی در غلاف زرین. بھرام در کنار او براه افتاد و در ھنگام خداحافظی خواھش کرد از بی ادبی او با شاه صحبت نکند. خاقان گفت من از بختم به یزدان گله میکنم. گردون مرا بند کرده نه بنده.

که تخم بدی تا توانی مکار

چو کاری برت بر دھد روزگار

خراد برزین و خردمندان نامه ای به شاه نوشتند و ھرچه در آشکار و نھان بود به او گفتند. بھرام بخشم آمد و دستور داد بروند و از اموال قلعه صورت برداری کنند. سه شب و روز ھم نتوانستند آنھمه گنج را که از زمان ارجاسب و افراسیاب آنجا بود شمارش کنند. کمر بند سیاوش با مھره ھای گوھر. گوشواره که نظیرش در جھان دیده نشده ھمانکه کیخسرو به لھراسب داد و از او به گشتاسب رسید و ارجاسب آنرا در قلعه نھاد.
از آنطرف پرموده وقتی به شاه رسید ھردو پیاده دست در دست ھم انداختند.ھرمز دستور داد سزاوار مقامش جایگاھی برای خاقان ساختند.

چو آسوده پرموده از رنج راه

بھشتم یکی سور فرمود شاه

ھرمز به خاقان گفت تو از من رنج فراوان دیده ای. بیا تا سوگند ھای کھن را نو کنیم و بتاج و خوشید و ماه و
آذرگشسب سوگند بخوریم که وقتی برگشتی با من دشمنی نکنی. سوگند خوردند و برخاستند و به خوابگاه رفتند. چون آفتاب زد شاه برای خاقان خلعت فرستاد و او را دو منزل بدرقه کرد. بھرام چون از بازگشت خاقان مطلع شد پوزش کنان و پرشرم به پیشواز او رفت و چون او را دید آفرین کرد و با خاقان براه افتاد. خاقان ھیچ به او نگاه نمی کرد و بدینگونه سه روز با او راه آمد و روز چھارم خاقان کسی را فرستاد که برگردد. بھرام ھم بتندی به بلخ بازگشت و مدتی غمگین و پشیمان از کرده خود بود.
ھرمز نامه ای به بھرام نوشت که ای دیو ناسازگار چرا از فرمان من سرپیچیدی و اکنون خلعتی که سزاوار توست برایت میفرستم. آنگاه دوکدانی سیاه با دوک و پنبه با رنگ و بوی ناخوش و پیراھنی سیاه و عمامه سرخ و شلوار زرد برایش فرستاد. بھرام چون نامه و خلعت را دید، شکیبائی و خاموشی برگزید. پس آن جامه سرخ و زرد را پوشید و دوکدان را درپیش خود نھاد و گفت تا تمام بزرگان به دیدنش بروند. پیر و جوان در شگفت بودند و بھرام گفت که این خلعت شاه است.ھمه گفتند که ای نامور پرھنر پھلوان

چو ارج تو اینست نزدیک شاه

سگا نند بر بارگاھش سپاه
بھرام گفت: از شاه گیرد سپاه آبروی. ھمه سربسر بندگان اوھستیم.او دھنده است و ما گیرنده. چند ھفته ای گذشت. بھرام در بیشه ای پردرخت گوری را دید و بدنبال گور رفت تا به جای تنگی رسید و از آنجا دشتی پدید آمد و در آن قصری بود. افسار اسبش را به ایزدگشسب داد و وارد کاخ شد. یلان سینه آمد و پرسید سالار ما کجاست؟ پس به دنبال بھرام به داخل کاخ پا نھاد. کاخی فرخنده که مثل آنرا در ایران ھم ندیده بود پدیدار شد، با زنی، ببالا چو سرو و برخ چون بھار، نشسته بر تخت زرین و بھرام در کنارش با بتان پری روی بر گِرد تخت. چون آن زن یلان سینه را دید به اوگفت: برو و به دوستت بگو نگران بھرام نباشد و ھم اکنون او بر میگردد. سفره ای پھن کردند و خوردنی آوردند و چون نان خورده شد، بھرام به آن زن گفت، که با تاج تو مشتری باد جفت. بھرام چون از کاخ
بیرون آمد، تو گفتی ببارید از چشم خون. از پی گور از آن بیشه بیرون و بشھر آمدند. خراد برزین به بھرام نگاه کرد و پرسید این شگفتی شکارگاه چه بود؟
پھلوان پاسخی نداد و ناراحت به سوی ایوان خود رفت. روز بعد بھرام فرشی از دیبای چین گستراند و بر کرسی زرین مثل شاھنشاه نشست، نھاده بسر بر کلاه مھی. دبیر بزرگ که این کار بھرام را دید به خراد برزین آنچه را که فھمیده بود گفت و چاره را در گریختن از بلخ یافتند و شبانه فرار کردند. بھرام چون آگاه شد، یلان سینه را با صد سوار دنبالشان فرستاد. یلان سینه توانست دبیر را دستگیر و نزد بھرام باز گرداند. ولی بھرام بعداً آنچه را که از او گرفته بود و حتی منصب او را پس داد. خراد برزین خود را به ھرمز رسانید و ھمه رازھا برگشاد از
نھفت. موبد به شاه گفت که آن گور دیوی بود در نھان. آن کاخ جادوستان و آن زن جادوگر است که چون بھرام از او برگشت، پرمنش و مست شد. اکنون چاره اینست که آن سپاه را از بلخ به اینجا بیاوری. ھرمز از فرستادن دوکدان و جامه ھای ناھنجار پشیمان بود تا آنکه بعد از مدتی بھرام سبدی پر از خنجر برای شاه فرستاد. شاه دستور داد تا خنجرھا را شکسته و در سبد گذاشته و برای بھرام پس فرستادند. بھرام گفت:ھدیه شاه را ببینید و این را مدارید خوار. یک روز دوک و جامه زرنگار برایمان می فرستد و یک روز خنجر شکسته. بیدار باشید که خراد برزین سخنھای پوشیده را آشکار کرده و اکنون باید یک بیک چاره جان کنید. از این مدتی گذشت تا که بھرام گرانمایگان چون ھمدان گشسب و دبیر بزرگ و یلان سینه و بھرام گرد و پیداگشسب را برای مشورت فرا خواند. خواھر بھرام که نامش گردیه بود از پشت پرده گفتار آنان را شنید و به آن انجمن وارد شد و سخن گفت. مدتھا گفتگو کردند و در پایان رامشگر با می و رود آمدند و

بیاد اسفندیار و ھفتخوان بخوردند می

که آباد بادا برو بوم ری
بھرام نامه ای به خاقان نوشت و پوزش کنان گفت:

تو باید که دل را بشویی ز کین

نداری جدا بوم ایران ز چین

بھرام پھلوانی که سالار خراسان بود از بلخ سوی ری فرستاد و ھمچنین سکه بنام خسرو پرویز زده ھمراه بازرگانان و خلعت فراوان، نامه ای برای ھرمز فرستاد و نوشت:

ھرآنگه که خسرو نشیند بتخت

پسرت آن گرانمایۀ نیکبخت

بفرمان او کوه ھامون کنم

بیابان ز دشمن چو جیحون کنم

چون ھرمز نامه را خواند و سکه ھا را دید به پسرش بد گمان شد.در نھان مردی را خواست و فرمان داد تا خسرو را از بین ببرد. مرد پاسخ داد بھتر است بجای خون ریختن زھر در جام شرابش بریزم. دربان این گفتگو را شنید و به خسرو آگاھی داد. خسرو پرویز شبانه از تیسفون به آذرابادگان فرار کرد. چون این خبر به بزرگان کشور مثل بادان پیروز، شیرزیل وھمچنین شیران و وستوی و از عمان چون خنجست و پیل مست، از کرمان چون بیورد گرد و از شیران سام اسفندیار رسید،

یکایک بخسرو نھادند روی

سپاه و سپھبد ھمه شاھجوی

ھمه گفتند که ای فرزند شاه، تو زیبنده این تاج و تخت ھستی و اگر بخواھی از شھرھای ایران سیصدھزار سوار نخواھند گذاشت گزندی به تو برسد.
خسرو به آنھا پاسخ داد که از بیم شاه و اطرافیان او به اینجا آمده ام و اگر شما در مقابل آذرگشسب سوگند بخورید، من از اھریمن ترسی نخواھم داشت.

یلان چون شنیدند گفتار اوی

ھمه سوی آذر نھادند روی

خسرو وقتی خیالش راحت شد کارآگاھانی فرستاد تا ببیند پدرش چه میخواھد بکند.
ھرمز چون شنید خسرو رفته، کسانی را دنبالش فرستاد و دو تن از نزدیکان او، گستھم و بندوی را بدون دلیل به زندان فرستاد و ھرکس را که با خسرو نسبتی داشت زندانی کرد.
شاه به آیین گشسب دستور داد با سپاھی به جنگ بھرام برود. آیین گشسب ھم از شاه خواست تا ھمشھری او را که مردی ناپاک بود، از زندان آزاد کرده و در سپاھش بگمارد. وقتی لشکر به شھر ھمدان رسید، در آنجا توقف و استراحت کردند. پیرزنی اختر شناس به او گفت کاین مرد کیست، که از زخم او برتو باید گریست؟

آیین گشسب چون اینرا شنید، داستانی کھن بیادش آمد که تو برای ھمسایه ای دزد و بیکار و بی مایه زاری میکنی و او خونت را خواھد ریخت پس نامه ای به شاه نوشت: اشتباه بود این ھمسایه که بدتر از تخم اژدھاست از
زندان آزاد می شد. اگر فرمان دھی باید سر از تنش جدا کنند. نامه را مھر کرد و به ھمسایه داد تا به شاه بدھد. در راه ھمسایه نامه را باز کرد و خواند و فوراً از راه تیسفون بازگشت. در خیمه آذرگشسب را تنھا و بدون سلاح دید. با شمشیر گردن او را زد و سرش را برداشت و بسوی بھرام رفت. بھرام پرسید این سرکیست؟ به بھرام گفت: آیین گشسب است که بجنگ تو آمده بود. بھرام گفت این مرد پارسا میخواست شاه را با ما آشتی دھد. فرمود ھمسایه نگون بخت را زنده به دار کردند. سواران آذرگشسب بیشترشان پیش بھرام ماندند و بقیه برگشتند. ھرمز پس از آن در را روی خود ببست، ندیدش کسی با می بدست. در تیسفون

سر بندگان پر شد از درد و کین

گزیدند نفرینش بر آفرین

در زندانھا را شکستند و در شھر و بازار شرم و حیا را کنار گذاشتند.

که ھرمز بگشتست از رای و راه

از این پس مر او را مخوانید شاه

با گستھم سپاھیان ھمصدا شدند که نفرین بر این شاه، کجا دست یازد بخون پسر. مردم به ایوان شاه ریختند و تاج از سرش برداشتند و نھادند پس داغ بر چشم شاه واو را کور کردند ولی زنده اش نگھداشتند.

کسی کو خریدار نیکو شود

نگوید سخن تا بدی نشنود

گستھم و بندوی سواری را با دو اسب به آذرگشسب فرستادند تا نزد خسرو شود.
شاه نو با سپاه از بردع و اردبیل و ارمینیه به تیسفون آمد و ھمه شھر ز آگاھی آرام یافت. خسرو اندوھگین وارد شھر شد و نزد پدر رفت.

چو خسرو نشست از بر تخت زر

برفتند ھرکس که بودش ھنر

گرانمایگان را فرا خواند و گفت:پیشه من جز راستی نخواھد بود و از یزدان این تخت را می پذیرم.

نباشد شما را جز از ایمنی

نیازد بکردار آھرمنی

ھرکس که گفتار شاه را شنید بر او آفرین خواند. خسرو پرویز ھر شب به دیدن ھرمز میرفت.

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*