Home / Literature / سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : دل نماندست که گوی خم چوگان تو نيست

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : دل نماندست که گوی خم چوگان تو نيست

sadi

 

‫‫‫

‫دل نماندست که گوی خم چوگان تو نيست‬ ‫

خصم را پای گريز از سر ميدان تو نيست‬

‫تا سر زلف پريشان تو در جمع آمد‬

‫هيچ مجموع ندانم که پريشان تو نيست‬

‫در تو حيرانم و اوصاف معانی که تو راست‬

‫و اندر آن کس که بصر دارد و حيران تو نيست‬

‫آن چه عيبست که در صورت زيبای تو هست‬

‫وان چه سحرست که در غمزه فتان تو نيست‬

‫آب حيوان نتوان گفت که در عالم هست‬ ‫

گر چنانست که در چاه زنخدان تو نيست‬

‫از خدا آمده ای آيت رحمت بر خلق‬

‫وان کدام آيت لطفست که در شأن تو نيست‬

‫گر تو را هست شکيب از من و امکان فراغ‬

‫به وصالت که مرا طاقت هجران تو نيست‬

‫تو کجا نالی از اين خار که در پای منست‬ ‫

يا چه غم داری از اين درد که بر جان تو نيست‬

‫دردی از حسرت ديدار تو دارم که طبيب‬ ‫

عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نيست‬

‫آخر ای کعبه مقصود کجا افتادی‬ ‫

که خود از هيچ طرف حد بيابان تو نيست‬

‫گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد‬

‫ور بخوانی عجب از غايت احسان تو نيست‬

‫سعدی از بند تو هرگز به درآيد هيهات‬

‫بلکه حيفست بر آن کس که به زندان تو نيست‬

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*