Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ انوشیروان و جانشینی هرمز

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ انوشیروان و جانشینی هرمز

poem-book-128

 

کسری نامه ای به ھرمز، فرزندش نوشت و او را پند فراوان داده و گفت:

نھادیم بر سر ترا تاج زر

چنان ھم که ما یافتیم از پدر

تو بیدار باش و جھاندار باش .

بدانش فزای و بیزدان گرای .

زبان را مگردان بگرد دروغ .

ھمیشه یکی دانشی پیش دار

ورا چون روان و تن خویش دار

مده مردم بی نام را ساز جنگ

که چون باز جویی نیاید بچنگ

ھزینه باندازه گنج کن .

بکردار شاھان پیشین نگر

نباید که باشی مگر دادگر

که نفرین بود بھر بیداد شاه

تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

کجا آن سر و تاج شاھنشھان

کجا آن بزرگان و فرخ مھان

از ایشان سخن یادگار است و بس

سرای سپنجی نماند بکس

گزافه مفرمای خون ریختن

وگر جنگ را لشکر انگیختن

به این پند نامه من نگاه کن و دلت را به این سرای سپنجی مبند.

به گیتی نگر کین ھنرھا کراست

چو دیدی ستایش مر او را سزاست

ادامه داستان :

موبد از نوشین روان فراوان پرسید و پاسخ شنید.پرسید زیبایی تخت کدامست؟

چنین داد پاسخ که یاری نخست

بباید ز شاه جھاندار جست

دیگر بخشش و دانش و رسوم بارگاه و دلی پر از بخشایش و دادخواھی.ششم آنکه کسی به سمَِت بالا منصوب نشود مگر لیاقت آنرا داشته باشد.ھفتم که نیک و بد جھان از او پنھان نباشد.چون خرد و دین و بخت داشته باشد، سزاوار تاج و تخت باشد.ھشتم آنکه دشمن بداند از دوستی با شھریار آزاری نخواھد دید.

نماند پس از مرگ او نام زشت

بیابد بفرجام خرم بھشت

موبد از مردم بد کنش پرسید و شاه چنین پاسخ داد که آز و نیاز دو دیو بد گوھر و دیرساز ھستند.
ھرکس که بیش از حد آرزو داشته باشد این دیو به خوی او باز میگردد و کسی که پستی را بدون کوشش برگزیند، خاک را بر گنج ترجیح داده و این ھردو دیوند.
پرسید در باره آنکس که بد کرد و مرد چه میگوئید؟

چنین داد پاسخ که کردار نیک

بیابد بھر جای بازار نیک

نمرُد آنک او نیک کردار مرد

بیاسود و جان را بیزدان سپرد

نیاسود ھرکس کزو باز ماند

وزو در زمانه بد آواز ماند

پرسید بد تر از مرگ چیست؟

ھرآنکس که در بیم و اندوه زیست

بران زندگی زار باید گریست

پرسید به نیکی یزدان گراینده کیست؟

اگر دادگر باشدی شھریار

ازو ماند اندر جھان یاد گار

به سر زمین آباد کسری آگاھی آمد: تو زنده باشی که قیصر مرد. کسری پر اندیشه شد و فرستاده ای جھاندیده را با نامه ای پر سوگ و درد نزد فرزند برومند قیصر فرستاد،

که یزدان ترا زندگانی دھاد

مسیحا روان ترا یار باد

فرستاده که به درگاه قیصر رسید، او را در جای دوری نشاندند و بعد از یک ھفته که ھمه به حضور قیصر رسیدند، فرستاده شاه ایران آمد و پاسخ نامه را خواست.

بدو گفت قیصر نه من چاکرم

نه از چین و ھیتالیان کمترم

فرستاده برگشت و آمد دمان، بمنزل زمانی نجستی زمان.شاه از گفتار او تنگدل شد و سپاھی از مداین بسوی دشت روان شد. چون آگاھی بقیصر رسید، با سیصد ھزار سوار رومی از عموریه به حلب آمده و در ھر دری منجنیق برپا کردند. از آنجا با سی ھزار به مقابل شھریار آمدند و در دو ھفته بسیاری کشته شدند. خندقی کندند و شبانه در آن آب انداختند که سپاه شاه نمیتوانست از آن عبور کند. مدتی گذشت و سیصد ھزار سپاھی متوقف شده پشت خندق، پولشان برای ادامه جنگ کم شده بود. کسری به بوزرجمھر گفت به مازندران برود و از گنج آنجا بار کرده
بیاورد. بوزرجمھر گفت این راه درازیست. در این شھرھای اطراف، بازرگانان و دھقانان با خوشحالی بما وام خواھند داد. دریکی از شھرھا کفشگری بود که چھل من درم را وزن کرده و به فرستاده شاه داد ولی گفت کودکی دارم که میخواھم دبیر شاه بشود. کسری چون این درخواست را شنید، فرمود تا بار شترھا را به کفشگر بازگردانند . ولی فردای آن شب پیامبری از طرف قیصر آمد، پر از درد و پوزش کنان از گناه. فرستادگان که چھل فیلسوف رومی بودند پیچان و لرزان به حضور شاه رسیدند و شاھنشاه با مھربانی آنھا را پذیرفت و گفت از قیصر جوان
کینه ای در دل ندارد و ھرچه باژ گذشته بوده می بخشد و عھدی تازه درست میکنیم. فرستادگان زمین را بوسیدند و ده چرم گاو پر کرده از درم، به گنج شاه سپردند.

وز آنجا بیامد سوی تیسفون

سپاھی پس پشت و پیش اندرون

انوشیروان که ھفتاد و چھار ساله شده بود، شش پسر گرانمایه داشت که ھمگی راد و بینا دل و شاه فش بودند.

از ایشان خردمند و مھتر بسال

گرانمایه ھرمزد بد بی ھمال

شاه به بوزرجمھر گفت رازی در دل دارم: برای فرزندان خردمندی که دارم، از یزدان سپاسگزارم و از ایشان ھرمز را تیزھوشتر می بینم. او را بخوان و آزمایش کن. موبدان و بوزرجمھر جمع شدند و از ھرمز پرسشھا کردند.

بیک روز تا شب برآمد زکوه

ز گفتار دانا نیامد ستوه

شاھنشاه کسری از او خیره ماند و بسی آفرین کیانی بر او بخواند.از این گفتگو انجمن شاد شد و دل شھریار از غم آزاد شد.

نبشتند عھدی بفرمان شاه

که ھرمزد را داد تخت و کلاه

چون مرکب کاغذ از باد خشک شد، آنرا مھر کردند و به موبد سپردند. آنگاه انوشیروان ھرمز را نصحیت به نیکو کاری و دادگستری کرد و گفت قباد ھشتاد ساله بود که در پادشاھی یاد مرا کرد و اکنون من ھفتاد چھار ساله ھستم که ترا شھریار جھان می کنم.

فراوان بران نامه ھر کس گریست

پس از عھد یک سال دیگر بزیست

از مرزبان پیرھرات، مردی جھاندیده و سخن دان که نامش ماخ بود پرسیدم:از ھرمز چه بیاد داری؟ آن پیر خراسان تعریف کرد که وقتی ھرمز به تخت نشست، گفت:

جھان را بداریم در زیر پر

چنانچون پدر داشت با داد و فر

و به این ترتیب،

خردمند و درویش زان ھرک بود

بدلش اندرون شادمانی فزود

و اینطور بود تا جایگاھش مستحکم شد و از راه پدر برگشت. ھرکس را که نزد پدرش ارجمند بود از خود رنجانید و یکایک از بین برد. سه مرد از دبیران انوشیروان، چون ایزد گشسب و برزمھر و ماه آذرش که مقام وزیری داشتند را بیھوده به زندان انداخت. ایزدگشسب در زندان با موبد پاک سرشت که نامش زردھشت بود گفتگو کرد و از او خواست تا شاه را پند بدھد. جاسوسان آنچه را شنیده بودند به ھرمز گفتند. شاه از ایزدگشسب خشمگین شد و کسی را به زندان فرستاد واو را کشت. ھرمز موبد را نیز به نھار دعوت کرد و در غذای او زھر ریخته و با اصرار لقمه ای به او خوراند.

بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت

ھمی راند تا خانۀ خویش تفت

موبد کسی را نزد ھرمز فرستاد و گفت: بخت از تو برگشته و شکایتت را پیش یزدان می برم، جائیکه ھردو برابر ھستیم. بدرود باش ای بداندیش و بدان که روزکارت سیاه خواھد شد.جھاندار خونریز و نا سازگار از بد روزگار یادی نکرد و بھرام آذرمھان را خواست و به او گفت فردا من درباره دوستت از تو سوالی میکنم و تو جواب بده که او بدکار و اھرمن است.
روز بعد در میان موبدان شاه درباره سیمای برزین پرسید و بھرام گفت که ویرانی شھر ایران از اوست. سیمای برزین گفت تو یار منی، به بد بر تن من گواھی مده.
بھرام آذرمھان گفت بیاد داری که کسری از من و تو و ایزد گشسب و برزمھر پرسید: تخت شاھی را به کی بسپارم و ھمه ما گفتیم ھرمز از نژاد خاقان ترک است و بد گوھرست و تو گفتی که ھرمز سزاوار تخت شاھیست. از این جھت چنین لب به دشنامت گشودم. ھرمز چون اینرا شنید، بھرام آذرمھان را به زندان فرستاد. بھرام از زندان به شاه پیغام داد که در خزانه صندوقی سیاه ھست و در آن نوشته ای از انوشیروان نگھداری می شود. ھرمز دستور داد آن صندوق را آوردند و نگاه کرد به خط انوشیروان نوشته شده بود که ھرمز دوازده سال سلطنت می کند و جھان پر آشوب می شود و از ھرسو دشمنی و بدنژادی سربلند می کند و دو چشمش را خویشاوند زنش کور خواھد کرد.

ز خوی بد آید ھمه بدتری

نگر تا سوی خوی بد ننگری

ھرمز از آن پس زندگیش خوش نبود و سالی دو ماه به استخر می رفت که شھری بود خنک با ھوای روشن. قانونی وضع شد که اگر اسبی به مرغزاری رفته و صدمه ای به محصول برساند، گوش و دم اسب بریده بشود و صاحب اسب به کشاورز خسارت بدھد. ھرمز پسری داشت که او را پرویز نام نھاده و گاھی او را خسرو صدا می کرد و لحظه ای از او جدا نمیشد. روزی اسب پرویز به کشتزاری خسارت زد. چون پرویز این را شنید، پوزش کنان نزد پدر رفت تا گناھش را ببخشد. ولی موکل از بیم ھرمز دوان به کشتزار رفته و با خنجر دم و گوش اسب را بریده و از گنجینه خسارت را به کشاورز دادند.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*