Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آوردن کتاب کلیله از هند توسط برزو

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آوردن کتاب کلیله از هند توسط برزو

poem-book-128

 

در آن میان پزشکی سخنگوی و آزموده بود بنام برزو که از ھر دانشی بھره ای داشت. روزی بھنگام بار عام به شاه گفت که در دفتر ھندوان نوشته ای دیده که در کوه ھند گیاھی چینی ھست چون حریر رومی و اگر آنرا بر مرده بریزند زنده می شود. اکنون اگر شھریار دستور دھد این راه دشوار را خواھم پیمود و آنرا بدست خواھم آورد. شاه گفت: این نشدنی است، مگر آزمایش بشود. نامه ای از طرف من به ھند ببر و در گنج را گشود و برزو را با سیصد شتر به ھند فرستاد.

ادامه داستان :

در ھند، برھمن ھرکه را که در کوه بود به کمک گرفت و پیاده ھمه کوھساران را پیمودند. از گیاه خشک و تر و پژمرده و روئیده ھرچه بود بر تن مرده پاشیدند و یکی زنده نشد. برزو که دلش از تشویر شاه سوزان گشته بود از خردمندان ھندی پرسید: آیا دانائی را میشناسید که پاسخی برای این داشته باشد؟ به او گفتند که پیر مردی ھست از ما بزرگتر و با دانش تر. برزو را نزد او بردند و از آن نوشته ھندی که خوانده بود پرسید. پیر دانا زبان برگشاد و از ھر دانشی سخن راند و ادامه داد چون از آن ھمه رنج
چیزی پدید نیامد، ناچار به آن از زاویه دیگر باید نگاه کرد. گیاه چون سخن دان است و دانش چون کوه که ھمواره شکوه آدم به دانش اوست.

تن مرده چون مرد بیدانش است

که دانا بھر جای با رامش است

بدانش بود بی گمان زنده مرد

چو دانش نباشد بگردش مگرد

چو مردم ز دانایی آید ستوه

گیا چو کلیله ست و دانش چو کوه

کتابی بدانش نماینده  راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

برزو با این شنیده از قنوج نزد شاه برگشت و آنچه را دیده و شنیده بود باز گو کرد که بجای گیاه، دانش پیداه کرده است و گفت: در ھند کتابی ھست که به ھندی آنرا کلیله می نامند. خواھشی و آرزوئی از شھریار دارم که بفرمان آن پیروزگر شھریار رنج من در جھان پنھان نماند. شاه به بوزرجمھر گفت: که این آرزو را نشاید نھفت. برزو بدستور و با کمک شاه با خط پھلوی آن زمان کلیله را نگاشت.
و چنین بود تا زمان اعراب که چون مامون روشن روان به قدرت رسید، کلیله را به عربی ترجمه کردند. تا زمان نصر که ابوالفضل وزیر او بود، فرمود تا به پارسی دری نوشته شود.

گزارنده را پیش بنشاندند

ھمه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراکنده را

بسفت اینچنین درّ آگنده را

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ

که دوری تو از روزگار درنگ

کسری روزی بقصد شکار از مدائن خارج شد. آنقدر تاخت تا میشھای کوھی و ھوان پراکنده شدند و تنھا با بوزرجمھر از دشت به مرغزاری رسیدند. خسته سرش را برزمین گذاشت و خوابید. شاه بازو بندی داشت که چند گوھر روی آن بود. مرغی سیاه کنار بازوان برھنه کسری فرود آمد و گوھرھا را یکایک بخورد و از بالین او پرید. بوزرجمھر ناراحت و از کارِ گردان سپھر فرو مانده بود. شاه چون بیدار شد به او پرخاش کرد ولی بوزرجمھر خاموش بماند. شاه خشمگین بر اسب نشست و حرفی نزد. چون به کاخ رسیدند دستور داد بوزرجمھر را در کاخ زندانی کنند. بوزرجمھر خویشاوندی داشت که خدمتکار شاه بود و آداب خدمت به شاه را به او یاد می داد. کسری روزی بعد از نھار حال بوزرجمھر را پرسید.
بوزرجمھر پاسخ فرستاد که حال من از حال شاه بھتر است. خدمتکار پاسخ بوزرجمھر را برای شاه آورد و شاه از آن پاسخ برآشفت و فرمود تا او را ببندند و در چاه بیاندازند. روز بعد کسری پرسید که حال آن کم خرد چطور است؟ بوزرجمھر پاسخ فرستاد که روز من آسانتر از روز شاه است. فرستاده برگشت و از آن پاسخ، شاه مثل پلنگ برآشفت و روز چھارم پیغام داد که پیراھنت را با میخ و آھن گداخته میپوشانم .
بوزرجمھر پاسخ داد که روزمن بھتر از روز نوشین روان است. از گفتار او روی شاه زرد شد و به دژخیم گفت برو و به او بگو که اگر چنین پاسخ بدھی گردش رستاخیز را نشانت می دھم. بوزرجمھر گفت: زندان و تنور پر از میخ با بند در چاه بھتر از تخت شاه است وقتی که بخت از ما برمیگردد.

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت

ببند یم ھر دو بناکام رخت

نه این پای دارد بگیتی نه آن

سرآید ھمی نیک و بد بی گمان

ز سختی گذر کردن آسان بود

دل تاجداران ھراسان بود

چون شھریار این پاسخ را شنید، به فکر افتاد و دستور داد تا از آن جای تنگ، بوزرجمھر را به ایوان خودش بردند.چندی گذشت تا که رسولی از طرف قیصر نزد شاه آمد با نامه و ھدیه و جعبه ای که قفلی برآن بود. قیصر گفته بود اگر موبدان شما بگویند در این جعبه چیست بدون آنکه دست به فقل آن بزنند، باژ را میفرستم و اگر از این دانش موبد تیزھوش شما ناگزیر بماند، نباید که از ما باژ بخواھید. شاه به فرستاده گفت: یک ھفته شاد باش، برامش دل آرای و آزاد باش، تا که فرزانگان من جواب را بیابند. موبدان که به جعبه و قفل بی کلید نگاه کردند، بنادانی خویش خستو شدند.
شاه به فکر بوزرجمھر افتاد و کسی را نزد او فرستاد.بوزرجمھر چون داستان را شنید از زندان آمد و سر و تن را شست، بپیش جھانداور آمد نخست. در راه خانه بوزرجمھر به ھمراھش گفت که چشمم از این زنجھا تیره شده. تو نگاه کن که چه کسی پیش می آید، حالش را بپرس. زنی خوب چھر را دیدند که به تندی راه می رفت. زن گفت که شوھر دارد و حامله است. زن دیگری پدید آمد و گفت که شوھر دارد ولی بچه ندارد. زن سومی پدید آمد که گفت ھرگز شوھر نداشته. بوزرجمھر چون این سخنان را شنید به فکر فرو رفت و بفرمود تا رفت نزدیک تخت. شاه از او پوزش خواست و زبان برگشاد، ھمی کرد زان قفل و زان درج یاد. موبدان و ردان و فرستاده قیصر را پیش خواندند. بوزرجمھر گفت: در این صندوق سه مروارید رخشان ھست. یکی سوراخ شده، دیگری نیم سوراخی دارد و سومی دست نخورده. دانای رومی کلید را آورد و در آن جعبه سه گوھر بود، آنچنان که دانای ایران گفته بود. شھنشاه بی تاب شد و از گذشته دلش تنگ شد، چرا با بوزرجمھر جفا کرده، درحالیکه جز مھر و وفا از او چیز دیگری ندیده.
بوزرجمھر ازآن بازوبند و مرغ سیاه گفت که

این بودنی کار بود

ندارد پشیمانی و درد سود

چو آرد بد و نیک رای سپھر

چه شاه و چه موبد چه بوزرجمھر

کار شاه باید شکار و رزم باشد و می و شادی و داد و بخشش و بزم.وزیران باید در رنج کدخدائی و نگھداری گنج باشند. این چنین بود نوشین روان که ھم شاه بود و ھم پھلوان.در ھرجا کارآگاھانی داشت و ھمه کارھا را به وزیرش نسپرده بود.
یکی از کارآگاھان که موبدی بود نیکخواه به او گفت که گاھی گنھکار پوزش می خواھد و دوباره گناه میکند. در پاسخ شاه گفت: منشور و فرمان من آنست که آنکس که خستو شود برگناه، چون بیمار است و ما چون پزشک. اگر یک دارو کارگر نشد، ما از پزشکی دست بر نخواھیم داشت. موبد دیگر گفت: سپھدار گرگان در بیشه ای خوابش برده و بارو بنه او را بسرقت برده اند.

بتوقیع پاسخ چنین داد باز

که ھستیم ازان لشکری بی نیاز

کجا پاسبانی کند برسپاه

ز بد خویشتن را ندارد نگاه

موبد دیگر گفت: اسیران رومی را که آورده اند در میان آنھا کودکان شیرخوار ھستند. بتوقیع و فرمان گفت: کودکان را اسیر نباید شمرد باید آنھا را نزد مادرانشان بفرستید. ھر کارآگاھی گزارشی داد و فرمان شاه را شنید تا که موبدی گفت: فراخان سالار در بلخ سیصد ھزار درم از مردم بزور گرفته و در گنج نھاده. شاه گفت: ما از کسی که مردم از او ناراحت ھستند درم قبول نمیکنیم. ازھرکس که پولی گرفته شده به او پس بدھید.

که درد دل مردم زیردست

نخواھد جھاندار یزدان پرست

پی کاخ آباد را بر کنید

بگل بام او را توانگر کنید

شود کاخ ویران تر از ھرچ بود

بماند پس از مرگ نفرین و دود

کسری نامه ای به ھرمز، فرزندش نوشت و او را پند فراوان داده و گفت:

نھادیم بر سر ترا تاج زر

چنان ھم که ما یافتیم از پدر

تو بیدار باش و جھاندار باش .

بدانش فزای و بیزدان گرای .

زبان را مگردان بگرد دروغ .

ھمیشه یکی دانشی پیش دار

ورا چون روان و تن خویش دار

مده مردم بی نام را ساز جنگ

که چون باز جویی نیاید بچنگ

ھزینه باندازه گنج کن .

بکردار شاھان پیشین نگر

نباید که باشی مگر دادگر

که نفرین بود بھر بیداد شاه

تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

کجا آن سر و تاج شاھنشھان

کجا آن بزرگان و فرخ مھان

از ایشان سخن یادگار است و بس

سرای سپنجی نماند بکس

گزافه مفرمای خون ریختن

وگر جنگ را لشکر انگیختن

به این پند نامه من نگاه کن و دلت را به این سرای سپنجی مبند.

به گیتی نگر کین ھنرھا کراست

چو دیدی ستایش مر او را سزاست

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*