Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : فرستادن برزوی حکیم به هند

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : فرستادن برزوی حکیم به هند

poem-book-128

 

راویان شاھنامه میگویند که در ھند مردی بود سرافراز با لشکر و بزرگمنش. او در ھمه جا معروف به جمھور بود و از مرز چین تا کشمیر از او فرمان میبردند.
او در شھر سندل زنگی میکرد و زنی ھوشمند و بادانش داشت. پسری از این کدبانو زاده شد که او را گو نامیدند. ناگھان جمھور بیمار شد و مرد. مای، برادر جمھور در شھر دنبر شاه بود. جھاندیدگان او را به شاھی برگزیدند و او با مادر گو ازدواج کرد و صاحب فرزندی شدند که نامش را طلخند نھادند. این کودک دو ساله بود و گو ھفت ساله که مای بیمار شد و مرد. بزرگان انجمن کردند و پس از رایزنی تصمیم گرفتند:

ھمان به که این زن بود شھریار

که او ماند زین مھتران یاد گار

دو موبد برای تریبت کودکان گزیدند تا که ھردو به سن مردی رسیدند.

ادامه داستان :

ولی با راھنمایی بد،

ز رشک اوفتادند ھردو برنج

بر آشوفتند از پی تاج و گنج

مردم شھر دو دسته شدند و بزرگان نزد مادر رفته و نگرانی خودشان را به آن زن فرزانه گفتند.گو پرمایه به مادر گفت:

بطلخند بسپار گنج و سپاه

من او را کھترم نیکخواه

مادر به او گفت که تندی مکن. باید اندیشید و به آنھا گفت:

مریزید خون از پی تاج و گنج

که برکس نماند سرای سپنج

چون طلخند پند مادر راشنید، از گفته ھای او خوشش نیامد و بمادر گفت اگر برادر به سال از من بزرگتر است ولی این دلیل بزرگی او نمی شود.من در این لشکر کسان زیادی دارم. آن دو از ایوان مادر با دلی جستجوگر و پراز غم بیرون رفتند.نظر عده ای از بزرگان به گو بود و عده دیگر بسوی طلخند.

خردمند گوید که در یک سرای

چو فرمان دو گردد نماند بجای

گو به طلخند گفت: ای برادر مگر نشنیدی که جمھور تا زنده بود برادر کوچکترش مثل بنده اش بود و او را ھمچون جان و تن خود می دانست.طلخند پاسخ داد که من این تاج و تخت را از پدر یافته ام و از این پس پادشاھی را با شمشیر بدست می آورم.

سپاھی و شھری ھمه جنگجوی

بدرگاه شاھان نھادند روی

گروھی با طلخند و گروھی با گو.دو لشکر مقابل ھم در دو میل صف کشیدند. گو مردی سخنگو را انتخاب کرد و پیش برادر فرستاد و پیام داد که بیا و آشتی کن و تاج وتخت برای تو. طلخند پاسخ داد: تو نه برادر من ھستی و نه دوست.لازم نیست چیزی بمن ببخشی. من آنرا با جنگ بدست می آورم. گو چون پاسخ برادر را شنید غمگین شد. مرد فرزانه ای را پیش خواند و پرسید چطور گنج و تاج را باو بدھم که جنگی در نگیرد. پس پیش طلخند برو و بگو که گو در رنج وعذاب است و تاج و تخت را بتو می سپارد.طلخند پاسخ داد: زبانت با شمشیر بریده باشد و تنت در آتش آتشکده بسوزد. گفتار خام ترا شنیدم و اکنون سپاه در دومیل ایستاده و روزگارت بسر آمده. آواز کوس و خروش کرنا بلند شد.گو به فرزانگان گفت: درفش را برپا دارید و تیغھا کشیده ولی یک قدم ھم جلو نروید و پیاده ھم از جای خودش تکان نخورد تا ببینیم طلخند چگونه حرکت خواھد کرد. از آنطرف طلخند دستور داد، ھمه تیغھای کینه را برکشیم، و اگر پیروز شدیم، گو را دست بسته نزد او ببرند.

دو پیل ژیان شاھزاده دو شاه

براندند ھردو ز قلب سپاه

خروش جنگ برآمد و تا غروب جنگیدند تا که آواز گو برآمد، که اگر کسی زینھار خواست با او جنگ نکنید. سپاھیان طلخند زینھار خواستند و او بر پشت پیلش تنھا ماند. گو او را به آواز خواند، که ای برادر به ایوان خودت برگرد. طلخند با ننگ بازگشت و در گنج را باز کرده و به سپاھیانش خلعت و دینار فراوان داد و پیامی
نزد گو فرستاد، که تخت و تاج برای تو چون علف ھرز در باغ است.

به آتش شوی ناگھان سوخته

روان آژده چشمھا دوخته

چو بشنید گو آن پیام درشت

دلش را ز مھر برادر بشست

گو اندوھگین شد و فرزانه ای به او گفت

که این نامور تا نگردد ھلاک

بگردد چو مار اندرین تیره خاک

تو در پاسخ با او درشتی نکن و او را به آشتی دعوت کن. پس گو

سپھبد فرستاده را پیش خواند

بخوبی فراوان سخنھا براند

به او گفت: برو و به برادرم بگو این زیبنده شھریار نیست که اینطور حرف بزند. من ھر چه گنج دارم برایت می فرستم و اگر جز جنگ چیز دیگری نمی خواھی،

ازین مرز آباد ما بگذریم

سپه را ھمه پیش دریا بریم

دور سپاه گودالی بسازیم و آب دریا را در آن بریزیم تاکه ھرکس شکست خورد راه فرار نداشته باشد. این چنین کردند و دو لشکر برابر ھم صف کشیدند و دو شاه گرانمایه بر پشت پیلان در قلب سپاه جای گرفتند. از دریا باد وموجی برخاست و طلخند از پشت پیل نگاه کرد و زمین را مثل دریای نیل دید. بادھا ھمه بسوی طلخند وزیدن گرفتند و او نه از راه آب و نه از راه خشکی راه گریز داشت.

بران زین زرین بخفت و بمرد

ھمه کشور ھند گو را سپرد

نه آن ماند ای مرد دانا نه این

ز گیتی ھمه شادمانی گزین

اگر چند بفزاید از رنج گنج

ھمان گنج گیتی نیرزد برنج

از قلب سپاه گو که نگاه کرد درفش برادرش را ندید.پس سواری را فرستاد تا میل به میل دنبالش بگردند. فرستاده برگشت و خبرناخوش را آورد.

سپھبد فرود آمد از پشت پیل

پیاده ھمی رفت گریان دو میل

تابوتی از عاج ساختند و تابوت طلخند را بقیر و کافور و مشک پوشاندند. گو از آنجایگاه لشکر را براه منزل مادر براند. چون به ایوان مادر رسید، گریان به او گفت:

ای مھربان گوش دار

که ما بیگناھیم زین کارزار

بدو گفت مادر که ای بد کنش

ز چرخ بلند آیدت سرزنش

پاسخ داد که ای مھربان به من بدگمان مشو. ترا به رزمگاه می برم و نشانت می دھم که برادرم چطور مرد.

بدو گفت مادر که بنمای راه

که چون مُرد بر پیل طلخند شاه

در میدان دو مرد گرانمایه ھمانند آن کنده و رزمگاه در قلب سپاه قرار گرفتند. صف لشکر و آرایش کارزار بیاراستند. دو رخ مبارز در دوصف و پیاده در پیش. سه خانه پیل پیش رفت و سه خانه ھم شتر جلو آمد. کسی پیش رخ کینه خواه نرفت. کسی حرکتی نکرد. بآواز به شاه گفتند: برگرد. ولی رخ و اسب و وزیر و پیاده راه را برشاه بسته بودند. شاه به چھار سو نگاه کرد و از ھر طرف راه براو بسته بود.
شد از رنج وز تشنگی شاه مات

چنین یافت از چرخ گردان برات

ز شطرنج طلخند بد آرزوی

گو آن شاه آزاده و نیکخوی

مادر به بازی نگاه کرد و دلش برای طلخند پرخون شد. شب و روز با درد و خشم به این بازی شطرنج چشم دوخته و

ھمه کام و رایش بشطرنج بود

ز طلخند جانش پر از رنج بود

بدین گونه بد تا چمان و چران

چنین تا سر آمد بر و بر زمان

درگاه نوشین روان به موبدان با ھر دانشی آراسته بود.در آن میان پزشکی سخنگوی و آزموده بود بنام برزو که از ھر دانشی بھره ای داشت. روزی بھنگام بار عام به شاه گفت که در دفتر ھندوان نوشته ای دیده که در کوه ھند گیاھی چینی ھست چون حریر رومی و اگر آنرا بر مرده بریزند زنده می شود. اکنون اگر شھریار دستور دھد این راه دشوار را خواھم پیمود و آنرا بدست خواھم آورد. شاه گفت: این نشدنی است، مگر آزمایش بشود. نامه ای از طرف من به ھند ببر و در گنج را گشود و برزو را با سیصد شتر به ھند فرستاد.

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*