Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : درخواست دوستی خاقان چین از انوشیروان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : درخواست دوستی خاقان چین از انوشیروان

poem-book-128

 

لشکرایرانیان به گرگان رسید و چندی بیاسود و چون خبر به سغد که خاقان چین آنجا بود رسید، خاقان گفت : زمین توان مقامت با سپاه مرا ندارد و ھمه خاک ایران را به چین می آورم . ولی چندی بعد از سپاه ایران آگاھی بیشتری به او رسید و خاقان در اندیشه فرو رفته و بزرگان لشکر برای مشورت جمع شدند . سپھدار خاقان به وزیرش گفت که این آگاھی را نمی توان دست کم شمرد . مردی خردمند به خاقان گفت تو با شاه ایران جنگ نکن و لشکر و پادشاھی را بباد نده .

ادامه داستان :

کسری از ھند و روم باژ میگیرد و خداوند تاجست و زیبای تخت.خاقان از لشکرش ده سخنگوی دانا برگزید و نامه ای با آفرین به شھریار نوشت و دخترش را به او تقدیم کرد.
فرستادگان خاقان یک ماه نزد شاه مھمان بودند.و با احترام و نامه شاه بازگشتند.
خاقان سه مرد گرانمایه و ھوشمند با سه کیسه دینار چون سی ھزار و دیبای چین برای شھریار فرستاد. کسری پاسخ داد:

مرا شاد شد دل ز پیوند تو

بویژه ز پوشیده فرزند تو

اینک راز دار خودم، مھران را می فرستم که دخترت را ببیند و برایم بیاورد.خاقان چون نامه کسری را خواند کلید شبستان خود را به مھران داد و با چھار پرستار او را نزد دخترانش فرستاد تا یکی را برای کسری انتخاب کند.
آنجا پنج پریچھر با تاج نشسته بودند مگر دختر خاتون که تاج و گردنبند و جواھر نداشت. مھران دختر بی تاج را برای کسری انتخاب کرد. خاقان شگفت زده شد و ستاره شناسان آمدند و موبد به اختر نگاه کرد.

چنین است راز سپھر بلند

ھمان گردش اختر سودمند

کزین دخت خاقان وز پشت شاه

بیاید یکی شاه زیبای گاه

چھل شتر از دیبای زربفت و صد اسب و صد شتر از گستردنی با

سیصد پرستار با ماھروی

برفتند شادان دل و راه جوی

تا لب رود جیحون عروس را بدرقه کردند و چون خبر به ایران رسید،

ببستند آذین بشھر و براه

درم ریختند از نو بر تخت شاه

از آموی و مرو تا بسطام و گرکان ھمه جا در مسیر راهِ بت چینی، مرد وزن جمع شده شادی میکردند.چون خاقان از شادمانی شاه و پیوند خرم او آگاه شد، از سغد و سمرقند و چاج لشکرش را به قجغارباشی فرستاد و

جھان شد پر از داد نوشین روان

بخفتند بر دشت پیر و جوان

پس از آن، از ھیتال و ترک و ختن در گلزریون جمع شدند و بزرگان نزد نوشین روان رفته یک دل و یک زبان گفتند: ترا بنده ایم، بفرمان تو در جھان زنده ایم . در راه تیسفون در آذرابادگان از ھرکشوری از گیلان و دیلم و کوه بلوچ و دشت سروچ، سپاھیان با نثارھدیه به پیش سراپرده شھریار آمدند.در راه، شاه ھمه جا را آباد و در ھر خانه ای چند فرزند می دید و شاخه درختان زیر بار میوه خمیده. فرستاده قیصر ھم از راه رسید و ھدیه و جامه و زر وسیم و دیبای رومی تقدیم کرد.

وزانجا بیامد سوی تیسفون

زمین شد ز لشکر که بیستون

وزان شھر سوی مداین کشید

که آنجا بدی گنجھا را کلید

جھاندار روزی بر تخت نشست و بوزرجمھر در کنارش چنین گفت که ای خجسته شاھنشاه پیروزگر، سخنی چند را به پھلوی بر روی کاغذ خسروی نوشتم و به گنجور سپردم تا نه از روی راز، بلکه بسادگی باز گفته شود.

ز روی ریا ھرچ گرد آورد

ز صد سال بودنش بر نگذرد

ز گیتی دو چیزست جاوید بس

دگر ھرچ باشد نماند بکس

سخن گفتن نغز و کردار نیک

نگردد کھن تا جھانست ریگ

کسری پرسید:ده دیو کدام ھستند؟ بوزرجمھر پاسخ داد: آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، سخن چین، دوروی و ناپاک دین .

دھم آنک از کس ندارد سپاس

بنیکی و ھم نیست یزدان شناس

پس از آن کسری پرسید:بزرگی به کوشش است یا به بخت؟ پاسخ داد که بخت و ھنر با یکدیگر جفت ھستند مثل تن و جان که تن پیداست و جان در نھان.

بکو شش نیابد بزرگی بجای

مگر بخت نیکش بود رھنمای

و دیگر که گیتی فسانه ست و باد

چو خوابی که بیننده دارد بیاد

چو بیدار گردد نبیند بچشم

اگر نیکویی دید اگر درد و خشم

کسری پرسید شھر آباد کجاست؟
چنین داد پاسخ که آباد جای

ز داد جھاندار باشد بپای

کسری پرسید مرد دانا و ھوشیار کیست؟

چنین داد پاسخ که دانای پیر

که با آزمایش بود یاد گیر

شاه پرسید چه کسانی زندگی راحتی دارند ولی در دل ناراحت ھستند؟

بدو گفت با دانشی پارسا

که گردد برو ابلھی پادشا

پرسید شگفت انگیزترین چیزی که دیده ای کدام است؟ گفت مردی را ببینم که کلاھش به ابر بلند میرسد ولی دست راستش را از چپ تشخیص نمی دھد و دیگری دانائی که گردش آسمان و ستارگان را برایت می گوید و

فلک رھنمونش بسختی بود

ھمه بھر او شوربختی بود

یک روز شاه بر تخت عاج نشست و فرستاده شاه ھند با ھزار بار شتر از مشک و عنبر و سیم زر جویای شرفیابی شد.پس آن فرستاده نامه ای از شاه ھند، ھمراه پیغامی به زبان ھندی و تخت شطرنج را به نوشین روان داد.مھره ھای شطرنج، پیاده و پیل و رخ و اسب و وزیر و شاه را گفته و جای آنان را در خانه خودشان به کسری نشان داد. پس از آن شاه ھند می گوید:

ھمان باژ و ساوی که فرمود شاه

بخوبی فرستم بران بارگاه

ولی اگر نامداران ایران از این دانش به ستوه آمده و تاب مقاومت با دانش ما را نداشته باشند، از بوم و بر ھند نباید باژ و ساو بخواھند.
گفته شد که یک ھفته زمان لازم باشد و روز ھشتم پاسخ می دھیم.بوزرجمھر گفت:

من این نغز بازی بجای آورم

خرد را بدین رھنمای آورم

بوزرجمھر شطرنج را آورد و پراندیشه نشست و بگشاد چھر.ھمی جست بازی چپ و دست
راست، ھمی راند تا جای ھر یک کجاست.یکروز و یک شب چون فن بازی را دریافت، بسوی شاه ایران شتافت و فرستاده ھند را پیش خواند.رزمگاه شطرنچ را آراستند و جای شاه را در قلب سپاه جای دادند.

چپ و راست صف برکشیده سوار

پیاده بپیش اندرون نیزه دار

وزیر ھوشیار در کنار شاه تا که راه زرم را به شاھنشاه نشان دھد و اسبان مبارز در دوطرف و در دست چپ پیل پرخاشجوی.
چون بوزرجمھر حرکت سپاه را شروع کرد ھمه در شگفت شدند.فرستاده ھندی غمگین شد و مات و مبھود بماند.

بشطرنج و اندیشه ھندوان

نگه کرد و بفزود رنج روان

بوزرجمھر خرد را بکار گرفت و تخت نرد را اندیشید. از عاج فرمود دو مھره درست کردند و زرمگاھی ساخت شطرنج وار.
شاه فرمود تا دو ھزار شتر گنج از روم و چین وھیتال و مکران و ایران آماده کردند. فرستاده شاه ھند را پیش خواند و نامه ای نوشت.

دگر گفت کای نامور شاه ھند

ز دریای قنوج تا پیش سند

تخت شطرنج و پیغام شما را شنیدم.
اکنون موبد ھوشمندم را ھمراه دوھزار شتر بار گران می فرستم که امیدوارم مورد پسند شما باشد. پشت تخت شطرنج، تخت نرد درست کردیم تا به بازی با ھم نبرد کنیم. بوزرجمھر که به ھند رسید، برھمن با شادی از او استقبال کرد و نامه نوشین روان را به شاه ھند داد. تخت نرد را پیش آورد و ناموران ھند ھفت روز زمان خواستند و در کشور تیزھوشان جمع شدند و روز ھشتم گفتند که کسی سرتا پای این مھره بازی را نمی داند. از ھر دانشی از بوزرجمھر پرسش کردند و یکایک ھمه را پاسخ داد.خروشی از ھمه دانایان برآمد،

که اینت سخنگوی داننده مرد

نه از بھر شطرنج و بازی نرد

پس دوھزار شتر آوردند و باژ یکساله را یکسر بدرگاه شاه ایران فرستادند.
بوزرجھر از قنوج برافراخته سربگردان سپھر بازگشت با دلی شاد و نامه شاه ھند که بھندی نوشته شده بود.

شگفتی تر از کار بوزرجمھر

که دانش بدو داد چندین سپھر

راویان شاھنامه میگویند که در ھند مردی بود سرافراز با لشکر و بزرگمنش. او در ھمه جا معروف به جمھور بود و از مرز چین تا کشمیر از او فرمان میبردند.
او در شھر سندل زنگی میکرد و زنی ھوشمند و بادانش داشت. پسری از این کدبانو زاده شد که او را گو نامیدند. ناگھان جمھور بیمار شد و مرد. مای، برادر جمھور در شھر دنبر شاه بود. جھاندیدگان او را به شاھی برگزیدند و او با مادر گو ازدواج کرد و صاحب فرزندی شدند که نامش را طلخند نھادند. این کودک دو ساله بود و گو ھفت ساله که مای بیمار شد و مرد. بزرگان انجمن کردند و پس از رایزنی تصمیم گرفتند:

ھمان به که این زن بود شھریار

که او ماند زین مھتران یاد گار

دو موبد برای تریبت کودکان گزیدند تا که ھردو به سن مردی رسیدند.

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*