Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : علاقمند شدن انوشیروان به بوذرجمهر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : علاقمند شدن انوشیروان به بوذرجمهر

poem-book-128

 

 

در آن شبستان ھفتاد کنیز بود. دختریکه صاحب آن غلام بود به شاه گفت که این برادر کوچک من است و این جامه را از شرم شاه پوشیده. چون نوشین روان این را شنید ھردوی آنان را به دژخیم سپرد و به گزارنده خواب کیسه پول داد.

ادامه داستان :

فروزنده شد نام بوزرجمھر

بدو روی بنمود گردان سپھر

او سخن گوی ھفتاد دانشمند شد و روز و شب از ھرموبدی چیزی می آموخت.

ھمی دانش آموخت و اندر گذشت

وزان فیلسوفان سرش برگذشت

چنان بود که روزی موبدان و ردان و ستاره شناسان و خردمندان جمع بودند و بعد از خوردن شام، جام می
خواستند و شاه به آن دانندگان گفت که ھر دانشی دارید برایم بگوئید. از ایشان ھرکس که داناتر بود چیزی گفت. چون بوزرجمھر سخنھا را شنید، برپای خاست و گفت:ھرچند بی مایه ام و در دانش در کمترین پایه ام ولی نکوھش نباشد اگر نزد نوشین روان دھان باز کنم.کسری به او نگاه کرد و گفت:که دانش چرا باید اندر نھفت.

بدو گفت روشن روان آن کسی

که کوتاه گوید بمعنی بسی

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دیریاب

سر راستی دانش ایزد ست

چو دانستیش زو نترسی بد ست

ز نیرو بود مرد را راستی

ز سستی دروغ آید و کاستی

ز دانش چو جان ترا مایه نیست

به از خامشی ھیچ پیرایه نیست

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

چو دانا ترا دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

مگو آن سخن کاندرو سود نیست

کزان آتشت بھره جز دود نیست

از گفتار بوزرجمھر حکیمان ھمه چھره ھایشان باز شد و در شگفت شدند که چگونه آن مرد جوان این چنین مقام بزرگی یافته.

میان مھان بخت بوزرجمھر

چو خورشید تابنده شد بر سپھر

در پیشگاه شاھنشاه ھمه برخاستند و بر او آفرین گفتند و شروع کردند به پرسش از او. مرد جوان که مغز و دلش با خرد جفت بود به پرسش آنان جواب می داد.ھفته دیگر شھریارِ روشندل، حکیمان را فرا خواند و از بوزرجمھر درباره قضا و قدر، ھنر ھنگام نبرد پرسش شد و جواب شنیدند.
یکی گفت که در این خانه موقت، خردمند بی درد و رنج نیست.چکار باید کرد که آغاز و فرجام زندگی نیکو باشد؟

بدو گفت شو دور باش از گناه

جھان را ھمه چون تن خویش خواه

ھران چیز کانت نیاید پسند

تن دوست و دشمن دران بر مبند

چون یک ھفته از این پرسش و جواب گذشت، دوباره شاه دانایان را فرا خواند و بوزرجمھر به پرسشھا پاسخ داد.و ھمینطور ادامه دادند تا یک ماه و یک ھفته گذشت و شاه بر تخت نشست در یک طرف موبد که وزیرش بود و در طرف دیگر یزدگرد دبیر و گردا گرد آنھا موبدان تا به سخنان بوزرجمھر جوان گوش بدھند.پس یزدگرد دبیر پرسید: آن سه عیب کدامند که مردم دارند و نیازی به آن نیست؟

چنین داد پاسخ که باری نخست

دل از عیب جستن ببایدت شست
ھیچ کس در جھان بی عیب نیست، چه در آشکار و چه در نھان. اگر بزرگ باشی بر تو رشک میبرند و اگر زیردست باشی از آن بابت درماتم خواھی بود. سوم سخن چین دوروی. مدتھا این چنین بود که کسری به گفتار بوزرجمھر گوش می داد و دلش بدیدار او خرم بود.
انوشیروان وزیری خردمند بنام مھبود داشت.دو فرزند مھبود آشپزان شاه بودند و شاه بجز از دست این دو چیزی نمی خورد. یکی از بزرگان دربار بنام زروان به مھبود و دو فرزندش حسادت می کرد. چنان بود تا یک روز مرد جھودی بھره پولش را از زروان طلب میکرد و در میان صحبتشان از جادو و افسون سخن گفتند. زروان راز دلش را به مرد جھود گفت و نقشه کشیدند که مھبود را از میان بردارند. روزی که دو فرزند مھبود خورشھا را روی سر گذاشته، پیش شاه میبردند، زروان با خنده به آن دو گفت که این بوی خوش چیست. جوان پارچه روی خورش را کنار زد و ھمینکه چشم آن جھود به خورش افتاد، آنرا با جادو مسموم کرد. زروان سریع به سر سفره شاه رفت و گفت که

خورشگر بیامیخت با شیر زھر

بد اندیش را باد زین زھر بھر

نوشین روان به دو جوان نگاه کرد ومیدانست که مادرشان آشپز بوده. جوانان ھم از روی پاکی و راستی از کاسه شیر نوشیدند و ناگھان روی زمین افتادند، تو گوئی که ھلاک تیر شده اند. چون شاه این دید برآشفت و فرمود تا مھبود و کسان او در جھان باقی نمانند و اموالشان تاراج شود. به این ترتیب زروان بکام خودش رسید و نزد او ھم جھود مقامی ارجمند یافت.
مدتی گذشت تا روزی در شکارگاه، شاه داغ مھبود را روی اسبی دید و یاد او را کرد. دبیران و زروان و وزیر شاه از جادو و افسون می گفتند که زروان سخن از جادو و شیر و زھر به میان آورد. روزگار کھن بر نوشین روان تازه شد و از مھبود و دو پسرش یاد کرد. شاه به زروان نگاه کرد، ولی او خاموش بماند.
شھریار با دلی پر درد و غم بمنزل رسید و چون زروان به پرده سرای آمد، شاه درباره جادو و شھد و زھر سخن گفت و از مھبود و پسرانش پرسید.

چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید

ز زروان گنھکاری آمد پدید

کسری به او گفت که راست بگوید. او ھم یکسره گناه را به گردن مرد جھود انداخت. کسی را دنبال جھود
فرستادند و چون آمد، زنھار خواست و راز نیرنگ را آشکار ساخت.

جھاندار بشنید خیره بماند

رد و موبد و مرزبان را بخواند

فرمود تا آنھا را به دارکشیدند، سنگ باران و تیرباران کرده و سرھایشان را جلوی شیر انداختند.

جھان را نباید سپردن ببد

که بر بد گمان بی گمان بد رسد

از خویشان مھبود چند نفری را پیدا کردند وھرچه اموال زروان و مرد جھود بود به آنان داده و از یزدان طلب بخشش کردند.

اگر بد دل سنگ خارا شود

نماند نھان آشکارا شود

وگر چند نرمست آواز تو

گشاده شود زو ھمه راز تو

ندارد نگه راز مردم زبان

ھمان به که نیکی کنی در جھان

چو بیرنج باشی و پاکیزه رای

ازو بھره یابی به ھر دو سرای
پس از آنکه این چنین براه راست آمد، در این جھان، بزرگی را بجز در خوبی ندید. جھانی که در دشت ھای آن، بزرگ و کوچک، گرگ و میش با ھم به آبشخور می آیند.بند زره را از گردن باز کرده و پھلوانان گره جوشن ھایشان را گشودند. شھری بنا کرد به آیین روم که پھنای آن از دو فرسنگ ھم بیشتر بود. از روم و ھند ھرکه استاد بود و ھنری داشت از ایران و نیمروز ھمه را جمع کرد تا در آن شھر کار کنند. اسیران بربر و روم و ھرجای دیگر را در آن شھر خانه ای داد و در ھرسوی آن کشتزارھا و باغھای میوه درست کردند. شھر چون بھشت
آراسته شد، کسری آنرا سورستان نامید تا جھاندار جشن ھایش را آنجا برپا کند. و به این ترتیب جز آبادانی و دادگستری در جھان کار دیگری نداشت. خاقان چین که از شھرت کسری با خبر شده بود به فکر دوستی با او افتاد و ھدایای فراوان با نامه ای بر حریر بسوی شاه ایران با صد ھزار آفرین فرستاد. در ھیتال پھلوانی بنام غاتفر سالارشان بود. چون از کار خاقان آگاه شد به سرکشان ھیتال گفت که اگر شاه ایران و خاقان باھم دوستی کنند، شھرھای ما را میتوانند ویران کنند. لشکر غاتفر گنج و خواسته ھای خاقان را که برای کسری فرستاده بود در راه تاراج کردند. چون آگاھی به خاقان رسید، سپاھی را از قجغارباشی، با خویشان ارجاسب و افراسیاب بسوی گلزریون با دلی پر ازخشم روانه کرد. یک ھفته جنگ طول کشید و روز ھشتم جھان برای غاتفر چون شب لاجورد سیاه شد و ھیتالیان شکست خورده و آنھا که باقی ماندند بھر سو فرار کردند. شاه چغانی فرستاده ای حضور کسری فرستاد و از او کمک خواست. کسری با موبد موبدان اردشیر و یزدگرد دبیر مشورت کرد. آنھا به شاه گفتند:

ھمه مزر ھیتال آھرمنند
دو رویند و این مرز را دشمنند

برسر ایشان ھرچه آمده سزاوارش ھستند. ولی شاه گفت:

بسوی خراسان کشم لشکری

بخواھم سپاھی ز ھر کشوری

جھان را از بدان پاک می کنم و با بخشش و دادگری کشوری نو بنا می کنم. لشکر به گرگان رسید و چندی بیاسود و چون خبر به سغد که خاقان چین آنجا بود رسید، خاقان گفت: زمین توان مقامت با سپاه مرا ندارد و ھمه خاک ایران را به چین می آورم. ولی چندی بعد از سپاه ایران آگاھی بیشتری به او رسید و خاقان در اندیشه فرو رفته و بزرگان لشکر برای مشورت جمع شدند. سپھدار خاقان به وزیرش گفت که این آگاھی را نمی توان دست کم شمرد. مردی خردمند به خاقان گفت تو با شاه ایران جنگ نکن و لشکر و پادشاھی را بباد نده.

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

One comment

  1. مرسی.عالی بود.مخصوصا که اسم دختر داییم اینا هم هستش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*