Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست رومیان از انوشیروان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست رومیان از انوشیروان

poem-book-128

 

 

خورشید که طلوع کرد خروش سواران برآمد و چون تیرباران شروع شد، کمی بعد کودک و مرد و زن، ھمه، پیر و برنا، پیش گرانمایه شاه آمدند و گفتند که دستور و فرمان و گنج از آن توست.پس فرمود تا دیگر جنگ نکنند و به مردم بسیار بخشش کرد و از آن جایگاه حرکت کرد.پیک کارآگاھان خبر آورد که سپاه قیصر نزدیک می شود و پھلوانی سترک بنام فرفوریوس در پیش آنست.

ادامه داستان :

و این گفته شد پیش بیدار شاه

پدید آمد از دور گرد سپاه

دو سپاه با ھم درگیر شدند و بھر سو ز رومی تلی کشته شد.فرفوریوس از جنگ خسته و درفشش نگونسار شد.در آنجا دژی بود بنام قالینوس و شھربزرگی در کنارش که جنگجویان رومی زیادی در آن بودند.چون خورشید تابنده زرد شد، آن شھر تقریباً ویران شده بود که شاه به سپاھیان دستور داد از شھر خارج شده و اگر فریاد زن و مرد پیر و یا غارت بگوش برسد، بدن غارت کننده را پر از کاه خواھد کرد.روز بعد، مردم آن شھرستان و دژ، مرد و زن به درگاه شاه آمدند و گفتند:

چو قیصر گنھکار شد ما که ایم

بقالینوس اندرون بر چه ایم

رومیان را شاه بخشید و از آن جایگاه لشکر را به انطاکیه راند.سه روز در آنجا درنگ کرد و روز چھارم در آن شھر جنگی شروع شد که سه روز طول کشید.
بزرگان و آنکس که گنجور قیصر بود، بشاه جھاندار دادند گنج.اسیران و آن گنج را شاه به مدائن فرستاد.شاه به موبدان گفت که انطاکیه چون خرم بھشت است و دستور داد بند از دست و پای اسیران باز کردند و شھری ساختند و نامش را زیب خسرو نھاد.مال فراوان به مردم بخشید و یک رومی مسیحی را در آن شھر فرمان و گنج و کلاه داد.از انطاکیه لشکر را بسوی قیصر برد.قیصر فیلسوفی بنام مھراس را با گنج فراوان نزد کسری فرستاد.کسری آن باژ و ساو را پذیرفت و از آنجا بسوی شام رفت و روزگاری آنجا بماند و

ازان مرز چون رفتن آمدش رای

بشیروی بھرام بسپرد جای

از آنجا درفش سپاه بسوی اردن آورده شد.

چنین بود آن شاه خسرو نژاد

بیاراسته بد جھان را بداد

زن پارسا و ھوشمند گنج است بویژه اگر اندام و صورت زیبا داشته باشد. این چنین بود ھمسر شاه که مسیحی بود.آنھا صاحب کودکی شدند خورشیدچھر که او را نوش زاد نامیدند.

ز دین پدر کیش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

شھریار آنچنان از او تنگدل بود که او را در کاخ جند شاپور زندانی کرده تا از ایران و باختر دور باشد.آنگاه که شاه از روم باز میگشت، از ناتندرستی در اردن ماند و کسی خبر برای نوش زاد برد که کسری مرده است.

ز مرگ پدر شاد شد نوش زاد

که ھرگز ورا نام نوشین مباد

میگویند که سی و چھار سال داشت و در کاخ را گشود و سپاھی از مسیحیان دور خود جمع کرد .نامه ای به قیصر
نوشت که بزرگ جندشاپور تویی.خبر به مدائن رسید و نگھبان مرز مدائن سواری نزد شاه فرستاد و او را از کار نوش زاد آگاه کرد.شاه غمگین و عصبانی نامه ای با داغ و درد نوشت:

که دشنام او ویژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

گرفتنش بھتر از کشتن است مگر آنکه کینه ورزی کند.سرش را از بالین ناز بردارید و گرز و شمشیر را از او دریغ ندارید.رام برزین چون آنچه را که کسری گفته بود شنید، با سپاه از مدائن بیرون شد.مسیحیان آن مرز و بوم
به سپھداری شماس در برابر رام برزین صف کشیدند.رام برزین نوش زاد را نصیحت کرد ولی نوش زاد پاسخ داد که ای پیر فرتوتِ سر پر زباد، من تسلیم بشو نیستم و از دین مادرم برنمیگردم.جنگ آغاز شد و

بگرد اندرون خسته شد نوش زاد

بسی کرد از پند پیروز یاد

او نالید و گریان، اسقف را خواست و گفت:مرا برسم مسیحیان خاک کنید و دخمه و تخت لازم ندارم.این را گفت و لب برھم نھاد.
او را درتابوت گذاشته و سه فرسنگ روی دست نگھداشتند و به خاکش سپردند.

ھمه جند شاپور کریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

چه پیچی ھمی خیره در بند آز

چو دانی که ایدر نمانی دراز

گذر جوی و چندین جھان را مجوی

گلش زھر دارد بسیری مبوی

نشاط و طرب جوی و سستی مکن

گزافه مپرداز مغز سخن

شبی در خواب انوشیروان دید پیش تختش درختی خسروانی روئیده و خوش از می و رود رامشگران ولی گرازی تیز دندان آنجا نشسته بود.چون خورشید طلوع کرد وآواز خوش پرندگان شنیده شد، شاه غمگین بر تخت نشست و تعبیر خوابش را از موبدان پرسید.از دانایان پاسخی نیافت، پس چاره در آن دید که به ھرسو کسی را با ده ھزار درم بفرستد تا خوابگزاری دانا برایش پیدا کنند.یکی از حکیمان دربار که نامش آزادسرو بود برای اینکار به مرو رفت.
در مرو موبدی را با زند و اوستا دید که با خشم و تندی به کودکان درس میداد.
کودکی ھوشیار و بزرگتر از دیگران در کلاس بنام بوزرجمھر درس اوستا می خواند. افسار را پیچاند و از استاد تعبیر خواب را پرسید.استاد جواب داد که این کار من نیست و دانش من فقط در زند و اوستا است.بوزرجمھر به آزادسرو گوش
می داد و گفت:این کار منست، گزاریدن خواب کار من است.ولی،

نگویم من این گفت جز پیش شاه

بدانگه که بنشاندم پیش گاه

پس آزادسرو اسب و درم به

بوزرجمھر داد و باھم از مرو بیرون رفتند تا به جائی رسیدند که چشمه ای بود و ھنگام خوردن و خواب بود.زیر درختی پیاده شدند و چیزی خوردند و در آن سایه بوزرجھر خوابید و چادری روی خود کشید.مار سیاھی از سر تا پای بوزرجمھر را بویید و آرام از درخت بالا رفت.کودک که از خواب بیدار شد، مار برآن شاخه باریک درخت ناپدید شد.آزادسرو که بیدار بود و ھمه چیز را در شگفتی می دید، نام یزدان را چندین بار بر زبان آورد و

بدل گفت کین کودک ھوشمند

بجایی رسد در بزرگی بلند

وزان بیشه پویان براه آمدند

خرامان بنزدیک شاه آمدند

آزادسرو داستان رفتن به مرو و یافتن کودک و مار سیاه را به شاه گفت. کسری بوزرجمھر را پیش خواند و از خواب خودش سخن براند. بوزرجمھر پاسخ داد که در میان بتان شبستان تو، مردی برنا ھست که خود را آرایش کرده و لباس زنانه پوشیده.کسری دستور داد تا که زنان شبستان با ناز و شرم ھمه مقابل او راه بروند و مردی دیده نشد. گزارنده خواب گفت: اینطور نمی شود. چھره را از زیر چادر شرم بیرون آورید و بار دیگر راه بروید. اینبار غلامی ببالای سرو و چھره کیان پیدا شد. تن غلام به لرزه افتاد.
در آن شبستان ھفتاد کنیز بود. دختریکه صاحب آن غلام بود به شاه گفت که این برادر کوچک من است و این جامه را از شرم شاه پوشیده. چون نوشین روان این را شنید ھردوی آنان را به دژخیم سپرد و به گزارنده خواب کیسه پول داد.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*