Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی انوشیروان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی انوشیروان

poem-book-128

 

قباد از آن پس گفت و شنود زیادی با مزدک داشت و مزدک ھمی گفت ھر کو توانگر بود تھی دست با او برابر بود
چون این سخنان را قباد از او شنید، از گفتارش شاد شد و به دین او گروید و مزدک را در دست راست خودش نشانید.

درویشان و کارگران بدور او جمع شدند و دین تازه مزدک در جھان منتشر شد.

ادامه داستان :

چنان شد که روزی مزدک بشاه گفت:دین پرستان ما نمیتوانند در ایوان خدمت شاه برسند چون این جایگاه تنگ است.فرمود تا تخت شاھی را بیرون بردند و در دشت صد ھزار مزدکی شادان به دیدار شاه آمدند.مزدک بشاه گفت:

چنان دان که کسری نه بر دین ماست

زدین سر کشیدن ورا کی سزاست

و از راه راست پنچ چیز است که انسان را منحرف می کند.رشک و کینه و خشم و نیاز و پنجم آز.اگر بر این پنچ دیو چیره باشی راه پادشاھی کیھان را یافته ای.
علت این پنچ، مال دنیا و زن است که باعث کاستی دین بھی می شوند.و از این دو رشک و آز و نیاز با خشم و کین بوجود می آید.

چو این گفته شد دست کسری گرفت

بدو مانده بد شاه ایران شگفت

کسری با خشم دست خود را کشید و گفت: اگر به من فرصت بدھید به شما خواھم گفت که دین مزدک یکسر کژی
است.مزدک گفت چقدر فرصت از شاه گیتی فروز می خواھی؟ کسری به او گفت پنج ماه و بر این قرار گذاشتند و کسری از ایوان خارج شد و بھر جا که داننده و خردمندی بود کسی را فرستاد و دانش پژوھان آمدند.آنھا باھم نشستند و به کسری دانش خود را آموختند.پس از آن کسری نزد قباد رفت و مزدک را فرا خواند.

که اکنون فراز آمد آن روزگار

که دین بھی را کنم خواستار

مزدک ھم آمد و کسری در پیش گروه بمزدک گفت که ای مرد دانش پژوه، با این دین نو که زن و مال دنیا را بمیان آوردی، پدر چگونه پسرش را می شناسد و ھمینطور پسر چگونه پدر را می شناسد.اگر مردم ھمه یکسان باشند چگونه بزرگان و زیردستان را میتوان پیدا کرد. اگر کسی بمیرد، ارث او به چه کسی می رسد؟ اگر ھمه کدخدا
باشند پس کارگر کجا خواھد بود؟ اگر ھمه گنج دار باشند پس گنجور کیست؟ تو ھمه را به دوزخ می فرستی و کار بد را بد نمی شماری.قباد چون اینرا شنید برآشفت و از دین مزدک بیزار شد.ھمانگاه مزدک را به کسری سپرد که با او و سران آن صدھزار مزدکی ھرچه می خواھد بکند.کسری باغی داشت که دیوار آن بلند تر از دامنه کوه بود.سران مزدکی را در آن باغ ھمچون درخت بزیر خاک کرد با سرھایشان بیرون خاک. آنگاه به مزدک گفت که به آن باغ برود.مزدک وقتی در باغ را گشود از ھوش رفت.کسری فرمود داری بلند درست کردند.

نگون بخت را زنده بر دار کرد

سر مرد بی دین نگون سار کرد

سپس کشتن مزدکیان را شروع کرد و از آن پس بزرگان که اموال و زن و فرزندشان ایمن شد، باغھایشان را آراستند.قباد چندی شرمسار بود و از نفرین مزدک یاد میکرد. بدرویشان بخشش کرد و برای آتشکده ھا خلعت فرستاد. از کسری چنان شاد شد که از آن پس با او مشورت میکرد و ھرچه میگفت گوش میداد.از شاھیش چون چھل سال گذشت، غم روز مرگ را بیاد آورد و نامه ای بر حریر نوشت که تخت و تاج را به کسری می سپارم تا بعد از مرگم، یزدان از این پور من خوشنود باشد.

بھشتاد شد سالیان قباد

نبد روز پیری ھم از مرگ شاد

تن او را به دیبا آراستند و گل و مشک و کافور بر آن افشاندند و در دخمه شاھی با تاج بر تخت مھی نھادند.چون موبد سوگواری را تمام کرد، نامه قباد را خواندند و بشاھی کسری آفرین خواندند.

ورا نام کردند نوشین روان

که مھتر جوان بود و دولت جوان

چوکسری نشست از بر تخت عاج

بسر بر نھاد آن دل افروز تاج

بزرگان گیتی در دربار جمع شدند و کسری خطاب به ایشان گفت:از کردگارسپھر،

دل ما پر از آفرین باد و مھر

بفرمان اویست بر چرخ مھر

اگر به زیردستان بیدادگری کنید، این نشانه بی خردی و دشمنی با شاه است.

ھمه یکسر از جای برخاستند

برو آفرین نو آراستند

شاھنشاه دانندگان را به پیش خواند و کشور را به چھار بخش کرد.نخستین خراسان که قم و اصفھان جزئی از آن بود. آذرابادگان از ارومینیه تا اردبیل.سیوم پارس و اھواز و مرز خزر از شرق تا غرب.

چھارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاھی و آباد بوم

در این مرزھا ھرکس صاحب دسترنج خود خواھد بود و بجای یک سوم مالیات که قباد وضع کرده بود، کسری مالیات را یک دھم تعین کرد.
در جھان کارآگھان خود را پراکنده کرد که نیک و بد از او پنھان نباشد و ویرانیھا آباد شود

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*