Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان فتنه سوفزای

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان فتنه سوفزای

poem-book-128

 

قباد جوانی شانزده ساله بود و از تجربه شاھی کم بھره.سوفزای کار جھان را می راند و چنین بود تا که شاه بیست و سه ساله شد. سوفزای اجازه گرفت و با لشکر خودش به شیراز بازگشت.او از ھر کشور و ھر نامدار و ھر مھتری باژ میگرفت چون قباد را مدیون خودش می دانست. نزدیکان قباد او را از بیداد سوفزای آگاھی می دادند ولی او نمیدانست چکار باید بکند از آن جھت که در تمام ایران کسی را نمی شناخت که قدرت مقابله با سوفزای را داشته باشد. تا آنکه فرزانه ای درباره شاپور رازی و پھلوانیش به شاه گفت و قباد از این سخنان نیرو گرفت و کسی را با نامه ای دو اسبه چون باد خزان در ماه دی، نزد او فرستادند تا از ری به دربار بیاید.

ادامه داستان :

شاپور گفت : ای شھریار، دلت را بدین کار رنجه مدار. نامه ای تند به سوفزای بنویس که گنجت تھی شده و اکنون پھلوانی را فرستاده ام تا باژھا ایرا که بنام شاه گرفته ای نزد ما بیاورد. شاپور با نامه مھر شده و لشکر بسوی شیراز حرکت کرد و

چو آگاه شد زان سخن سوفزای

ھمانگه بیاورد لشکر زجای

زمانیکه دو سپاه بھم رسیدند، شاپور با سوفزای نشستند و از نیک و بد سخن فراوان گفتند و شاپور نامه شھریار را به سوفزای داد . نامه را که خواند، پژمرده و روانش تیره شد. شاپور گفت، که اکنون سخنرا نباید نھفت . شاه فرمان داده که ترا به بند بکشم . سوفزای خدمات خودش را برشمرد وپس از آن نشست تا شاپور پایش را بست.

بیاوردش از پارس پیش قباد

قباد از گذشته نکرد ایچ یاد

فرمود تا او را به زندان ببرند و ھرچه در خزانه شیراز بود به تیسفون آوردند. بعد از یک ھفته، دستور داد او را بکشند و چون خبر به مردم رسید،
خروشی برآمد ز ایران بدرد

زن و مرد و کودک ھمی مویه کرد

سپاھی و شھری ھمه یکی شدند و به ایوان شاه رفته و

بآھن ببستند پای قباد

زفرّ و نژادش نکردند یاد

برادر کوچکتر قباد، جاماسب را بر تخت نشاندند.سوفزای فرزندی خردمند و فرزانه بنام زرمھر داشت.شاهِ دست بسته را به او سپردند تا که کینه سوفزای را از او بستاند.ولی زرمھر یزدان پرست، کار بد شاه را ھیچ برویش نیاورد و به او احترام گذاشت.قباد از کارش درشگفت شد و پوزش خواست. ولی زرمھر گفت: ای شھریار، زبان را بدین باز رنجه مدار. پدرم کاری کرده که نمی بایست میکرد و من بنده و پرستنده تو ھستم و

بسوگند پیمان کنم

که ھرگز وفای ترا نشکنم

قباد چون از زرمھر ایمنی یافت، راز خود را با او در میان گذاشت و گفت پنچ نفر ھستند که رازدار من ھستند.زرمھر بند از پای قباد باز کرد و آن پنج تن را آورد و شبانه از شھر بیرون رفته تا بسوی شاه ھیتال بروند. آن ھفت مرد تازان چو گرد به اھواز رسیدند و در آنجا یک ھفته مھمان دھقانی شدند.دھقان دختری زیبا داشت که قباد از دیدن او، خرد از مغز جوانش ناپدید شد. به زرمھر گفت که پیش دھقان رفته، آن دختر را برایش خواستگاری کند. قباد انگشتری را که ارزشش را در جھان کسی نمی دانست به دختر داد و یک ھفته آنجا ماندند و روز ھشتم به طرف شاه ھیتال رفتند. قباد با شاه ھیتال عھد کرد که اگر پادشاھی را پس بگیرد، کاری به مرز بوم او نداشته باشد.شاه ھیتال سی ھزار شمشیر زن با رمه و اسلحه به قباد داد و او از ھیتال به سوی اھواز
روانه شد. چون به نزدیکی خانه دھقان رسیدند، مردم زیادی از خانه ھایشان بیرون دویدند و به شاه مژده دادند که ھمسرش فرزندی بدنیا آورده است. قباد شادکام به خانه وارد شد و ھمانگاه فرزندش را کسری نام نھاد. از آن دھقان سوال کرد که نژاد از که داری؟ دھقان گفت که پدرم گفته نژاد ما از آفریدون است.

زگفتار او شا دتر شد قباد

ز روزی که تاج کیی بر نھاد

پس لشکر به سوی تیسفون روانه شد. بزرگان و سالخوردگان از میان دو شاھزاده، قباد را برگزیدند و با عذرخواھی به پیشباز او آمدند. قباد گناه آنان را و
ھمچنین جاماسب را بخشید و بر تخت شاھی نشست.
برین گونه تا گشت کسری بزرگ یکی کودکی شد دلیر و سترگ قباد ھمه کارھای ایران و توران را سر و سامان داد. او به روم لشکر کشید و آنان را چون موم در دست فرمانبردار خود کرد. به ساکنان دو شھر مندیا و فارقین
دین زرتشتی آموخته و در آنجا آتشکده بنا کرده و چشن نوروز و سده برگزار کردند. پی مداین را ساختند و بین اھواز و پارس شھری بنا کرد که در آن بیمارستان درست کردند. آن شھر را قباد نام نھاد که این روزھا اعراب به آن حلوان میگویند. رودخانه ھای زیادی درست کردند که ھمه جا زمینھا آبیاری شدند.

بیامد یکی مرد مزدک بنام

سخنگوی با دانش و رای و کام

قباد دلاور به این مرد گرانمایه گوش می داد و او را نگھبان گنج و گنجور خود کرد.خشکسالی در جھان گسترده شد و ابری در ھوا دیده نمی شد. مزدک از شاه سخنی پرسید و از او پاسخی خواست: کسی را مار می گزد که جان از تنش بیرون می پرد. دیگری پادزھر دارد. حال سزای این مرد چیست که پادزھر دارد و به آن دیگری نمی دھد تا بمیرد. شھریار پاسخ داد که این مرد تریاک دار یک انسان جنایت کار است و او را باید کشت. مزدک گفت: ای شاه پیروز بخت، سخن گفتم و پاسخش را دادی. با این پاسخ درَِ بسته را برایم باز کردی. مزدک به مردم گفت: ھر جائی که گندم را پنھان کرده اند، تاراج کنید چه در انبار شھر و چه در انبار قباد. کارآگاھان به شاه خبر دادند که مردم انبار شاه را تاراج کرده اند و گناھش گردن مزدک است. قباد مزدک را پیش خواند و از تاراج انبارش به او
گفت.مزدک پاسخ داد من ھرچه از شاه سخن شنیدم آنرا به مردم گفتم.

بشاه جھان گفتم از مار و زھر

ازان کس که تریاک دارد بشھر

شاه فرمودند که خون مردِ تریاک دار را باید ریخت. گرسنگی زھر است و نان تریاک. اگر شاه دادگر باشی، انبار گندم لازم نداری.

زگفتار او تنگ دل شد قباد

بشد تیز مغزش ز گفتار داد

از آن پس گفت و شنود زیادی با مزدک داشت و مزدک ھمی گفت ھر کو توانگر بود تھی دست با او برابر بود
چون این سخنان را قباد از او شنید، از گفتارش شاد شد و به دین او گروید و مزدک را در دست راست خودش نشانید.

درویشان و کارگران بدور او جمع شدند و دین تازه مزدک در جھان منتشر شد.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*