Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی نامه ای بر حرير سپيد

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی نامه ای بر حرير سپيد

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پیام کاوس به شاه مازندران   :

*‫

‫‫‫يکی نامه ای بر حرير سپيد‬
‫بدو اندرون چند بيم و اميد‬
‫دبيری خرمند بنوشت خوب‬
‫پديد آوريد اندرو زشت و خوب‬
‫نخست آفرين کرد بر دادگر‬
‫کزو ديد پيدا به گيتی هنر‬
‫خرد داد و گردان سپهر آفريد‬
‫درشتی و تندی و مهر آفريد‬
‫به نيک و به بد دادمان دستگاه‬
‫خداوند گردنده خورشيد و ماه‬
‫اگر دادگر باشی و پاک دين‬
‫ز هر کس نيابی به جز آفرين‬
‫وگر بدنشان باشی و بدکنش‬
‫ز چرخ بلند آيدت سرزنش‬
‫جهاندار اگر دادگر باشدی‬
‫ز فرمان او کی گذر باشدی‬
‫سزای تو ديدی که يزدان چه کرد‬
‫ز ديو و ز جادو برآورد گرد‬
‫کنون گر شوی آگه از روزگار‬
‫روان و خرد بادت آموزگار‬
‫همانجا بمان تاج مازندران‬
‫بدين بارگاه آی چون کهتران‬
‫که با چنگ رستم نداريد تاو‬
‫بده زود بر کام ما باژ و ساو‬
‫وگر گاه مازندران بايدت‬
‫مگر زين نشان راه بگشايدت‬
‫وگرنه چو ارژنگ و ديو سپيد‬
‫دلت کرد بايد ز جان نااميد‬
‫بخواند آن زمان شاه فرهاد را‬
‫گراينده ی تيغ پولاد را‬
‫گزين بزرگان آن شهر بود‬
‫ز بیکاری و رنج بی بهر بود‬
‫بدو گفت کاين نامه ی پندمند‬
‫ببر سوی آن ديو جسته ز بند‬
‫چو از شاه بشنيد فرهاد گرد‬
‫زمين را ببوسيد و نامه ببرد‬
‫به شهری کجا سست پايان بدند‬
‫سواران پولادخايان بدند‬
‫هم آنکس که بودند پا از دوال‬
‫لقبشان چنين بود بسيار سال‬
‫بدان شهر بد شاه مازندران‬
‫هم آنجا دليران و کندآوران‬
‫چو بشنيد کز نزد کاووس شاه‬
‫فرستاده ای باهش آمد ز راه‬
‫پذيره شدن را سپاه گران‬
‫دليران و شيران مازندران‬
‫ز لشکر يکايک همه برگزيد‬
‫ازيشان هنر خواست کايد پديد‬
‫چنين گفت کامروز فرزانگی‬
‫جدا کرد نتوان ز ديوانگی‬
‫همه راه و رسم پلنگ آوريد‬
‫سر هوشمندان به چنگ آوريد‬
‫پذيره شدندش پر از چين به روی‬
‫سخنشان نرفت ايچ بر آرزوی‬
‫يکی دست بگرفت و بفشاردش‬
‫پی و استخوانها بيازاردش‬
‫نگشت ايچ فرهاد را روی زرد‬
‫نيامد برو رنج بسيار و درد‬
‫ببردند فرهاد را نزد شاه‬
‫ز کاووس پرسيد و ز رنج راه‬
‫پس آن نامه بنهاد پيش دبير‬
‫می و مشک انداخته پر حرير‬
‫چو آگه شد از رستم و کار ديو‬
‫پر از خون شدش ديده دل پرغريو‬
‫به دل گفت پنهان شود آفتاب‬
‫شب آيد بود گاه آرام و خواب‬
‫ز رستم نخواهد جهان آرميد‬
‫نخواهد شدن نام او ناپديد‬
‫غمی گشت از ارژنگ و ديو سپيد‬
‫که شد کشته پولاد غندی و بيد‬
‫چو آن نامه ی شاه يکسر بخواند‬
‫دو ديده به خون دل اندر نشاند‬

‫چنين داد پاسخ به کاووس کی‬
‫که گر آب دريا بود نيز می‬
‫مرا بارگه زان تو برترست‬
‫هزاران هزارم فزون لشکرست‬
‫به هر سو که بنهند بر جنگ روی‬
‫نماند به سنگ اندرون رنگ و بوی‬
‫بيارم کنون لشکری شيرفش‬
‫برآرم شما را سر از خواب خوش‬
‫ز پيلان جنگی هزار و دويست‬
‫که در بارگاه تو يک پيل نيست‬
‫از ايران برآرم يکی تيره خاک‬
‫بلندی ندانند باز از مغاک‬
‫چو بشنيد فرهاد ازو داوری‬
‫بلندی و تندی و کندآوری‬
‫بکوشيد تا پاسخ نامه يافت‬
‫عنان سوی سالار ايران شتافت‬
‫بيامد بگفت آنچ ديد و شنيد‬
‫همه پرده ی رازها بردريد‬
‫چنين گفت کاو ز آسمان برترست‬
‫نه رای بلندش به زير اندرست‬
‫ز گفتار من سر بپيچيد نيز‬
‫جهان پيش چشمش نيرزد به چيز‬
‫جهاندار مر پهلوان را بخواند‬
‫همه گفت فرهاد با او براند‬
‫چنين گفت کاووس با پيلتن‬
‫کزين ننگ بگذارم اين انجمن‬
‫چو بشنيد رستم چنين گفت باز‬
‫به پيش شهنشاه کهتر نواز‬
‫مرا برد بايد بر او پيام‬
‫سخن برگشايم چو تيغ از نيام‬
‫يکی نامه بايد چو برنده تيغ‬
‫پيامی به کردار غرنده ميغ‬
‫شوم چون فرستاده ای نزد اوی‬
‫به گفتار خون اندر آرم به جوی‬
‫به پاسخ چنين گفت کاووس شاه‬
‫که از تو فروزد نگين و کلاه‬
‫پيمبر تويی هم تو پيل دلير‬
‫به هر کينه گه بر سرافراز شير‬
‫بفرمود تا رفت پيشش دبير‬
‫سر خامه را کرد پيکان تير‬
‫چنين گفت کاين گفتن نابکار‬
‫نه خوب آيد از مردم هوشيار‬
‫اگر سرکنی زين فزونی تهی‬
‫به فرمان گرايی بسان رهی‬
‫وگرنه به جنگ تو لشگر کشم‬
‫ز دريا به دريا سپه برکشم‬
‫روان بدانديش ديو سپيد‬
‫دهد کرگسان را به مغزت نويد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*