Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست خاقان چین از بهرام گور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست خاقان چین از بهرام گور

poem-book-128

 

موبد چون آنھمه گنج را دید، نزد شاه آمد و بنرمی به شاه جھان گفت:خیز، که آمد ھمی گنجھای را جھیز.
بھرام به او گفت تا ببیند نام چه کسی بر گنجھا نوشته شده.موبد رفت و بران گاو مھر جمشید دید . شاه گفت : من گنج خودم را دارم واین گنج سزاوار من و سپاه من نیست. پس ھرچه بود بین مردم از زن بیوه گرفته تا یتیم و تھی دستان و کارگران، بمزد روان جھاندار جم، تقسیم کرد. از آن جایگاه سوی گنج خودش باز گشت و
پھلوانان گشورش را جمع کرد و درم داد یکساله لشکرش را.

ادامه داستان :

مجلس بزم براه انداختند و چون می لعل رخشان در جامھای بلورین نوشیده و شاد و خرم شدند، بھرام گور،

بیاران چنین گفت کای سرکشان

شنیده ز تخت بزرگی نشان

از ھوشنگ تا نوذر نامدار که یادگار آفریدون بود و حتی کیقباد که تاج فریدون را بر سر نھاد، ببینید از آن بزرگان چه چیز باقی ماند، بجز آفرینی که برآنھا میگوئیم .
چون دستشان از این روزگار کوتاه شد فقط سخن ماند زان مھتران یادگار .

که این را منش بود و آن را نبود

یکی را نکوھش دگر را ستود

یکایک بنوبت ھمه بگذریم

سزد گر جھان را ببد نسپریم

نبندم دل اندر سرای سپنج

ننازم بتاج و نیازم بگنج

چوروزی بشادی ھمی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

ھرانکس کزین زیر دستان ما

ز دھقان و از در پرستان ما

بنالد یکی کھتر از رنج من

مبادا سر و افسر و گنج من

پیر مردی بنام ماھیار که صد و شصت و چھار سال داشت، چون این سخنان را شنید، بپا خاست و گفت : از فریدون و جم تا کنون شاھی چون تو نبوده و اینگونه سخنان را از کھان و مھان کسی نشنیده.
بسی دفتر خسروان زین سخُن

سیه گردد و ھم نیاید ببُن
سه روز بعد شاه با بزرگان ایران و سیصد سوار به شکارگاه رفتند.از میان صد و شصت باز شکاری، بھرام یکی از این بازھا را گرامی تر می داشت که بدنی سیاه و منقاری زرد داشت و او را طغری میخواند.شکارگاه نزدیک دریا بود که شاه ھر ھفت سال یکبار به آنجا می رفت.چون به نزدیک دریا رسیدند بر طبل زدند و طغری به پرواز در آمد ولی ناگھان از دیده ھا ناپدید شد.شاه به دنبال طغری به باغی رسید که در آنجا پیر مردی بر تخت نشسته و سه دختر زیبایش با تاج پیروزه برسر درکنارش نشسته بودند.بھرام از دیدن آن دختران زیبا ، باز و طغری را فراموش کرد. پیر مرد زمین را بوسید و به بھرام گفت در اینجا دویست سوار دارم و نامم برزین است.در این باغ اگر شاه میل داشته باشند مھمان من باشند . بھرام گفت که به دنبال باز شکاریم طغری ھستم . برزین به شاه گفت آن
مرغ سیاه، با منقار زریر را اکنون دیده ام . کسی را به دنبال طغری فرستادند و او را بر شاخ درختی نشسته پیدا کردند و نزد بھرام آوردند . شادمان از بازگشت طغری،

ازان پس بیاورد جامی بلور

نھادند بر دست بھرام گور

برزین به سه دخترانش گفت :

بدین باغ بھرامشاه آمد ست

نه گردنکشی با سپاه آمد ست

برفتند ھرسه بنزدیک شاه

نھادند بر سر ز گوھر کلاه

شاه پرسید این دختران کیند؟ برزین پاسخ داد این دلبران پسندیده دختران منند.

بدو گفت شاه ای سرافراز مرد

چشیده زگیتی بسی گرم و سرد

نیابی تو دامادی بھتر زمن

گو شھریاران سر انجمن

برزین گفت : می و میگسار برتو شاد باشد.اگر مرا بپذیری، تاج وتخت ترا پرستش خواھم کرد و این سه دختر پرستنده ات خواھند بود و پیش پای تو چون بنده. اکنون آنچه دارم بار دویست شتر خواھم کرد و ھمراه دخترانم تقدیم شاه میکنم . بھرام خندید و گفت:
ھرچه داری ھمین جا بماند، تو با جام می سوی رامش گرای.دختران برزین، ماه آفرید و فرانک و شنبلید را بر تخت زرین سوار و بمشکوی شاه فرستادند و بھرام یک ھفته در مشکوی خود، بسی خورد و بخشید و شادی نمود. بدینگونه سالھا بھرام درشکار و بخشش و شادی و خوشگذرانی بود.

پس آگاھی آمد بھند و بروم

بترک و بچین و بآباد بوم

که بھرام را دل ببازیست بس

کسی را ز گیتی ندارد بکس

چون خاقان چین این سخنان را شنید، از چین و ختن لشکری جمع کرد و رو بسوی ایران گذاشت.از آن سو قیصر روم ھم لشکربه ایران کشید.

ھمه پیش بھرام گور آمدند

پر از خشم و پیکار و شور آمدند

بگفتند با شاه چندی درشت

که بخت فروزانت بنمود پشت

بھرام گفت

که دادار کیھان مرایاورست

که از دانش برتران برتراست

دل شاه بھرام بیدار بود،

ازین آگھی پر از تیمار بود

پس آگھی آمد ببھرامشاه، که آمد ز چین اندر سپاه . جھاندار گستھم را پیش خواند، ز خاقان چین چند با او براند.
پھلوانان دیگر مھرپیروز بھزاد و مھربرزین خرداد و بھرام پیروز بھرامیان و خزروان رھام که یکی شاه گیلان و یکی شاه ری بودند و ھمچنین دادبرزین رزم آزمای که شاه زاولستان بود، ھمراه قارن برزمھر و دادبرزین، سی ھزار سپاه از ایرانیان برگزیدند و آماده کارزار شدند . بھرام تخت شاھی را به برادرش نرسی سپرد و از آن جایگاه بسوی آذرآبادگان رفت. بزرگان فکر کردند که بھرام قصد فرار دارد و از این بابت لب به شکایت گشودند.

چون لشکر به دریا رسید، رسولی از طرف قیصر آمد.از آنطرف نرسی با سپاه اندکش چاره آن دید، موبدی که
نامش ھمای بود با نامه و ھدیه و باژ نزد خاقان فرستاد که ما با ترکان جنگ نداریم.دل شاه ترکان بدان گشت شاد.و خاقان چون گل برشکفته، به ترکان گفت: ایران را بی جنگ بدست آوردیم و چون با سپاه به مرو برسم، آنجا خواھم ماند تا باژ ایران برسد.سپاه خاقان در مرو سر به خوردن نھادند و کسی از بھرام یادی نمیکرد. بساط چنگ و رباب انداخته و به شکار و می و مجلس شب و روز ایمن از جنگ مشغول بودند.از آنطرف بھرام شب و روز توسط کارآگاھان وضعیت خاقان را زیر نظر داشت. تا آنکه لشکر را از آذرگشسب از طریق اردبیل به آمل
و گرگان آورد و از گرگان به نسا، تا بنزدیک مرو رسید.کارآگاھان خبر دادند که خاقان بی خیال در شکارگاه است . بھرام یک روز در آن رزمگاه استراحت کرد و بھنگام روز، ھمه گوش پر ناله بوق شد.

چو خاقان ز نخجیر بیدار شد

بدست خزروان گرفتار شد

سیصد تن از نامداران چین را اسیر کردند و بھرام از آن شکارگاه تا مرو، ھمراه قارن فارسی درپشت سپاه، تاخت تا آنجا که در مرو از چینیان کسی باقی نماند.
در مرو کمی استراحت کرد و دلش رای رزم بخارا گزید.بزرگان ترک نزد بھرام رفته و به او گفتند که خاقان گناھکار بود و اکنون اسیر توست. تو خون بیگناھان را مریز و اگر از ما باژ می خواھی، خواھیم داد. شاه دلش سوخت و باژ ھرساله آنان را پذیرفت. از آنجا به شھر فرب آمد و یک ھفته آنجا ماند و بزرگان چین را فراخواند و جیحون را مرز قرار داده و مرد خردمندی بنام شمر را شاه توران زمین تعیین کرد و ھمه شھر توران بدو گشت شاد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*