Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستانهای از پادشاهی بهرام گور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستانهای از پادشاهی بهرام گور

poem-book-128

 

 

مردی بنام کبروُی، از بزرگان با چندین شتر بار میوه خدمت رسید . بھرام او را پذیرفت و در میان پھلوانان نشاندش . کبروی دو من شراب را به یکبار سرکشید و چون از دیدار شاه خرم شده بود گفت که اگر ھفت جام دیگر ھم می بخورم با ھوشیاری به ده می روم و کسی نخواھد دانست که من مست ھستم .

پس از خروج از آن بارگاه خرم به دشتی رسید و در سایه کوه به خواب رفت. از کوه کلاغی سیاه فرود آمد و دو چشمش را در آن خوابگاه بیرون آورد.
نگھبانان کبروی خروشان شده و خبر را به شاه رسانیدند. بھرام غمگین شد و فرمانی صادر کرد:

حرامست می در جھان سر بسر

اگر زیردست است اگر نامور

یکسال گذشت و ھمه شراب را حرام می دانستند و شاه وقتی مجلسی را برپا می کرد به آن دستور عمل میکرد.

ادامه داستان :

چنین بود تا روزی فرزند کفشگری زن گرفته بود و نزد مادرش از ناتوانی شب زفاف میگفت.مادر به جوان ھفت ھشت جام می خوراند و او گستاخ به حجله رفت و از آن جایگاه دلشاد بیرون آمد.آنروز از خانه شیران شاه، شیری گریخته بود و با آن جوان کفشگر مست در کوچه روبرو شد.کفشگرمست دو گوش شیر را گرفت و بر پشت شیر ھمچو خر سوار شد تا شیربان شاه با زنجیر و کمند رسیدند و شیر را گرفته و خبر آن دلیری را به شاه دادند.بھرام در شگفتی بماند و به موبد گفت تا ببیند این جوان از نسل کیست.چون سخن به درازا کشید مادر جوان، داستان شب زفاف و خوراندن شراب به فرزندش را بازگو کرد.شاه از این داستان به خنده افتاد و گفت سزاوار نیست که این داستان به ھمه گفته نشود و از این پس شراب حلال است.و باید آنقدر شراب خورد که شیر را به زیر آورد و نه
آنقدر خورد که کلاغ چشمتان را در بیاورد.

باندازه بر ھر کسی می خورید

بآغاز و فرجام خود بنگرید

چو می تان بشادی بود رھنمون

بکوشید تا تن نگردد زبون

سه روز بعد شاه با سپاه به شکارگاه آمد.درحالیکه ھرمز در دست چپش و موبد در دست راست سخن از جم و فریدون می گفت، آنروز تا غروب نه آھو و نه گور در آن شکارگاه ندیدند. بھرام ناراحت در بازگشت به جای سرسبزی رسید، پر از مردم و چارپای.شاه از اینکه بزرگان ده به استقبالش نیامده بودند تنگدل شده، فرمان داد تا که ھمه یکسر بزرگ ده باشند.چه کارگر و چه کدخدا ھمگی در یک مقام باشند.چیزی نگذشت که تمام ده رو به ویرانی آورد.چون یکسال گذشت بھرام بار دیگر از آن راه به شکار رفت و در آن جای آباد، دھی را ندید.درختان
ھمه خشک و بی مردم و چارپای .

دل شاه بھرام ناشاد گشت

ز یزدان بترسید و پر داد گشت

به موبد چنین گفت کای روزبه

دریغست ویران چنین خوب ده

در آنجا مرد سالخورده ای را یافتند و از او سوال کردند که این ده آباد را چه کسی ویران کرد؟ او پاسخ داد که روزی شھریار از اینجا گذر میکرد و موبد بی خردی به ما گفت که شما ھمه بطور یکسان بزرگ ده ھستید. این را گفت و ده پرآشوب و غارت و کشتن شد و چنین شد که بر ما باید گریست.

ازین گفته پر درد شد روزبه

بپرسید و گفت از شما کیست مه؟

چنین داد پاسخ که مھتر بود،

بجایی که تخم گیا بر بود

بدو روزبه گفت مھتر تو باش

بدین جای ویران بسربر تو باش

گنج و دینار به او داد و گفت اگر کمکی از درگاه شاه خواستی، ھرچه باشد برایت خواھم فرستاد.سه سالی گذشت و بھنگام بھار، شھریار برای شکار با روزبه بطرف آن ده رفت .بھرام ھمه جا را آباد و خرم دید و پرسید:چه کردی که ویران بدُ این خوب ده؟ پاسخ داد که از یک اندیشه کھن این ده آباد شد:

ھمان چون بیک شھر دو کدخدای

بود بوم ایشان نماند بجای

چوبشنید شاه این سخن گفت زه

سزاوار تاجی تو ای روزبه

و او را خلعت خسروی داد.
ھفته دیگر شھریار پس از گرفتن شکار بیش از اندازه، شادان بسوی شھر می آمدند که از دور آتشی دیدند و از سوی دیگر دھی پدید آمد.به نزدیک آسیای ده که رسیدند، چشنی برپا بود و دختران زیبا آواز می خواندند، که جاوید ماناد بھرامشاه

شکارش نباشد جز از شیر و گور

ازیراش خوانند بھرام گور

بھرام که آواز ایشان را شنید، عنان اسب را بسوی آنان پیچاند و فرمود تا میگساران می آورند و چھار دختر بنام ھای مشک، سیسنک، نار و سوسنک با دستبد به نزدیک شاه رفتند.بھرام که از ھر چھار دختر دلش به شور افتاده بود پرسید:که ای گلرخان دختران که اید؟ یکی گفت:کای سرو بالا سوار، پدرمان آسیابان پیری است که شبھا برایمان شکار می آورد.
در ھمان زمان آسیابان از کوه با شکار رسید و چون بھرام را دید، آن پیر آزاده، پیشانی بر خاک مالید.شاه فرمود تا یک جام زرین پر از شراب به او دادند و پرسید این چھار خورشید روی وقت شوھرشان است.پیر مرد آفرین کرد و گفت:
آنھا شوھر ندارند و تا به این سن رسیده اند، دوشیزه و پاکیزه اند. بدو گفت بھرام کاین ھر چھار بمن ده وزین بیش دختر مکار پیر مرد موافقت کرد و گفت من سیم زر و جھاز برایشان ندارم .

بدو گفت بھرام کاین ھر چھار

پذیرفتم از پاک پروردگار

فرمود تا خادمان آن بتان را به مشکوی شاه ببرند.فردای آن روز بزرگ ده به دیدن آسیابان آمد و گفت:

شھنشاه بھرام داماد توست

بھر کشوری زین سپس یاد توست

ھفته دیگر شاه با موبدان و سرداران سپاه در شکارگاه بود.سواری ھم چون بادِ دمان با گرازی در دست به میان سپاه آمد و پرسید بھرام شاه کجاست که با او صحبتی خصوصی دارم.بھرام لشکریان را از اطراف خود دور کرد و سوار گفت:در این مرز دھقانم و کدخدا.به دنبال آب، چاه میکندم که گنجی را پیدا کردم. بھرام با او به محل گنج در آن دشت خرم رفته و فرمود تا کارگران آمدند و چون شب شد آتش روشن کردند و زمین را کندند. از میان خاک چیزی چون کوه پدید آمد.خانه ای بود از خشت پخته و چون تبر زدند درش پیدا شد.موبد آن در را باز کرد.خانه ای دید پھن و دراز با دو گاومیش زرین با یاقوت سرخ آمیخته.

در اطراف آن شیر و گور،

یکی دیده یاقوت و دیگر بلور

موبد چون آنھمه گنج را دید، نزد شاه آمد و بنرمی به شاه جھان گفت:خیز، که آمد ھمی گنجھای را جھیز.
بھرام به او گفت تا ببیند نام چه کسی بر گنجھا نوشته شده.موبد رفت و بران گاو مھر جمشید دید . شاه گفت : من گنج خودم را دارم واین گنج سزاوار من و سپاه من نیست. پس ھرچه بود بین مردم از زن بیوه گرفته تا یتیم و تھی دستان و کارگران، بمزد روان جھاندار جم، تقسیم کرد. از آن جایگاه سوی گنج خودش باز گشت و
پھلوانان گشورش را جمع کرد و درم داد یکساله لشکرش را.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*