Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستان بهرام گور و براهام بد اندیش

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستان بهرام گور و براهام بد اندیش

poem-book-128

 

 

بھرام از آن خانه شاد به شکارگاه بازگشت و تا شب شکار کرد و از آنجا بطرف خانه براھام رفت. در زد و گفت که از سواران شاه ھستم و از لشکر جا مانده ام و امشب در این خانه پناه میخواھم . خدمتکار نزد براھام رفت و آنچه را شنیده بود به او گفت.براھام گفت که او را مرنجان و بگو در این خانه پناه نمی توانی بگیری . بھرام گفت راه را نمیدانم و باید اینجا بمانم .

ادامه داستان :

براھام جواب داد که این خانه تنگِ جھودیست درویش که روی زمین برھنه می خوابد . بھرام گفت ناچارم که ھمین جلوی در بخوابم اگر مرا به داخل راه ندھی.
براھام گفت اگر کسی چیزی از تو بدزدد من مسئول نخواھم بود واگر از این خانه یک خشت کم شود تاوان آنرا از تو خواھم گرفت و خوردنی ھم ندارم .

بدو گفت بھرام پیمان کنم

برین رنجھا سر گروگان کنم

از اسب فرود آمد، شمشیرش را آویزان کرد، نمد زیر زین را روی زمین پھن نمود و زین را بالش کرده، دراز کشید.براھام در خانه را بست و خوردنی آورد و مشغول خوردن شد . پس به بھرام گفت: ای سوار، داستانی کھن را برایت میگویم که بیاد داشته باشی : کسی در جھان که چیزی برای خوردن دارد، به مردم بینوا نگاه نمی کند  پس از نوشیدن می، جھود گفت که

ھرکس که دارد دلش روشن ست

درم پیش او چون یکی جوشن ست

بھرام در شگفتی به او گفت : بگیتی مرین یاد باید گرفت !. چون آفتاب برآمد و بھرام اسبش را زین کرد، براھام به او گفت که قول داده بودی جایت را جارو می کنی . بھرام با دستار حریرش آنجا را جارو کرد و به براھام گفت: اگر پادشاه داستان آزادی مرا بشنود، ترا از جھان بی نیاز می کند و نزد بزرگان سرافرازی می دھد . بھرام بایوان خودش بازگشت و پراندیشه آن شب خوابید و روز بعد لنبک آبکش و جھود بداندیش را فراخواند . مرد پاکدلی را گفت تا به خانه براھام برود و ببیند که  او چه در پنھان دارد . مرد بینا در آنجا ثروتی بیشتر ازگنج شاه دید . بھرام در شگفت شد و در اندیشه فرو رفت . از گنج براھام صد شتر زر و درم و گستردنیھا به لنبک داد و پس از آن براھام را خواند و گفت، که ای در کمی گشته با خاک جفت ، درباره زندگی پیغمبرت چه میدانی و از زشت کاریت بحالت باید گریه کرد . ضمناً آن سوار آمد و درباره داستانھای کھن که گفته بودی با من سخن گفت که ھرکس که دارد می خورد و ھرکس که ندارد باید از گرسنگی بمیرد . حالا دست از خوردن بکش و به خوردن آبکش نگاه کن.
پس از آن چھار درم به براھام داد و گفت این را مایه دست و سرمایه کن که بیش از این سزاوار تو نیست . خروشان ھمی رفت مرد جھود بھرام به فکر شکار افتاد و به بیشه ای پردرخت بسان بھشت که در آن خبری از مردم و چارپای نبود رفت . نره شیری پدید آمد . کمان را بزه کرد و تیری انداخت که پھلوی شیر را با دلش بھم دوخت . شیر ماده به بھرام حمله کرد ولی بھرام با شمشیر حیوان را به دونیم کرد . از میان بیشه، پیرمردی شیرین سخن که نامش مھربنداد بود بیرون آمد . به شاه گفت : مرد دھقانی ھستم با گاوان و خران و گوسفندان . من از دست این شیران مستمند شده بودم و اکنون خواست ایزد بوده که بدست تو از این ناراحتی رھا شوم . بھرام از اسب پیاده شدو به بیشه که سرسبز و با آب روان بود نگاه کرد . مھربنداد رامشگران بیاورد و از دهِ بزرگان آمدند و گوسفندان فربه کشتند . چون نان خوردند و از می شادان شدند، مھربنداد به بھرام گفت:

ای گو نیک پی:

چنان دان که ماننده ای شاه را

ھمان تخت زرین و ھم گاه را

بھرام به او گفت : نگارنده بر چھرھا پادشاست،

چنان آفریند که خواھد ھمی

مر آن را گزیند که خواھد ھمی

سپس آن بیشه و جایگاه را به مھربنداد داد و خرم و مست روانه ایوان خود شد. آنشب در فکر گفته ھای دوستان به خواب رفت.

از بامداد، بھرام چون بر تخت نشست، شراب خواست و بزرگان لشکر ھمه شادان دورش جمع بودند . مردی بنام کبروُی، از بزرگان با چندین شتر بار میوه خدمت رسید . بھرام او را پذیرفت و در میان پھلوانان نشاندش . کبروی دو من شراب را به یکبار سرکشید و چون از دیدار شاه خرم شده بود گفت که اگر ھفت جام دیگر ھم می بخورم با ھوشیاری به ده می روم و کسی نخواھد دانست که من مست ھستم .

پس از خروج از آن بارگاه خرم به دشتی رسید و در سایه کوه به خواب رفت. از کوه کلاغی سیاه فرود آمد و دو چشمش را در آن خوابگاه بیرون آورد.
نگھبانان کبروی خروشان شده و خبر را به شاه رسانیدند. بھرام غمگین شد و فرمانی صادر کرد:

حرامست می در جھان سر بسر

اگر زیردست است اگر نامور

یکسال گذشت و ھمه شراب را حرام می دانستند و شاه وقتی مجلسی را برپا می کرد به آن دستور عمل میکرد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*