Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز دشت اندر آمد يکی اژدها

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز دشت اندر آمد يکی اژدها

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

جنگ رستم با اژدها در خوان دوم  :

*‫

‫ز دشت اندر آمد يکی اژدها‬
‫کزو پيل گفتی نيابد رها‬
‫بدان جايگه بودش آرامگاه‬
‫نکردی ز بيمش برو ديو راه‬
‫بيامد جهانجوی را خفته ديد‬
‫بر او يکی اسپ آشفته ديد‬
‫پر انديشه شد تا چه آمد پديد‬
‫که يارد بدين جايگاه آرميد‬
‫نيارست کردن کس آنجا گذر‬
‫ز ديوان و پيلان و شيران نر‬
‫همان نيز کامد نيابد رها‬
‫ز چنگ بدانديش نر اژدها‬
‫سوی رخش رخشنده بنهاد روی‬
‫دوان اسپ شد سوی ديهيم جوی‬
‫همی کوفت بر خاک رويينه سم‬
‫چو تندر خروشيد و افشاند دم‬
‫تهمتن چو از خواب بيدار شد‬
‫سر پر خرد پر ز پيکار شد‬
‫به گرد بيابان يکی بنگريد‬
‫شد آن اژدهای دژم ناپديد‬
‫ابا رخش بر خيره پيکار کرد‬
‫ازان کاو سرخفته بيدار کرد‬
‫دگر باره چون شد به خواب اندرون‬
‫ز تاريکی آن اژدها شد برون‬
‫به بالين رستم تگ آورد رخش‬
‫همی کند خاک و همی کرد پخش‬
‫دگرباره بيدار شد خفته مرد‬
‫برآشفت و رخسارگان کرد زرد‬
‫بيابان همه سر به سر بنگريد‬
‫بجز تيرگی شب به ديده نديد‬
‫بدان مهربان رخش بيدار گفت‬
‫که تاريکی شب بخواهی نهفت‬
‫سرم را همی باز داری ز خواب‬
‫به بيداری من گرفتت شتاب‬
‫گر اينبار سازی چنين رستخيز‬
‫سرت را ببرم به شمشير تيز‬
‫پياده شوم سوی مازندران‬
‫کشم ببر و شمشمير و گرز گران‬
‫سيم ره به خواب اندر آمد سرش‬
‫ز ببر بيان داشت پوشش برش‬
‫بغريد باز اژدهای دژم‬
‫همی آتش افروخت گفتی بدم‬
‫چراگاه بگذاشت رخش آنزمان‬
‫نيارست رفتن بر پهلوان‬
‫دلش زان شگفتی به دو نيم بود‬
‫کش از رستم و اژدها بيم بود‬
‫هم از بهر رستم دلش نارميد‬
‫چو باد دمان نزد رستم دويد‬
‫خروشيد و جوشيد و برکند خاک‬
‫ز نعلش زمين شد همه چاک چاک‬
‫چو بيدار شد رستم از خواب خوش‬
‫برآشفت با باره ی دستکش‬
‫چنان ساخت روشن جهان آفرين‬
‫که پنهان نکرد اژدها را زمين‬
‫برآن تيرگی رستم او را بديد‬
‫سبک تيغ تيز از ميان برکشيد‬
‫بغريد برسان ابر بهار‬
‫زمين کرد پر آتش از کارزار‬
‫بدان اژدها گفت بر گوی نام‬
‫کزين پس تو گيتی نبينی به کام‬
‫نبايد که بی نام بر دست من‬
‫روانت برآيد ز تاريک تن‬
‫چنين گفت دژخيم نر اژدها‬
‫که از چنگ من کس نيابد رها‬
‫صداندرصد از دشت جای منست‬
‫بلند آسمانش هوای منست‬
‫نيارد گذشتن به سر بر عقاب‬
‫ستاره نبيند زمينش به خواب‬
‫بدو اژدها گفت نام تو چيست‬
‫که زاينده را بر تو بايد گريست‬
‫چنين داد پاسخ که من رستمم‬
‫ز دستان و از سام و از نيرمم‬
‫به تنها يکی کينه ور لشکرم‬
‫به رخش دلاور زمين بسپرم‬
‫برآويخت با او به جنگ اژدها‬
‫نيامد به فرجام هم زو رها‬
‫چو زور تن اژدها ديد رخش‬
‫کزان سان برآويخت با تاجبخش‬
‫بماليد گوش اندر آمد شگفت‬
‫بلند اژدها را به دندان گرفت‬
‫بدريد کتفش بدندان چو شير‬
‫برو خيره شد پهلوان دلير‬
‫بزد تيغ و بنداخت از بر سرش‬
‫فرو ريخت چون رود خون از برش‬
‫زمين شد به زير تنش ناپديد‬
‫يکی چشمه خون از برش بردميد‬
‫چو رستم برآن اژدهای دژم‬
‫نگه کرد برزد يکی تيز دم‬
‫بيابان همه زير او بود پاک‬
‫روان خون گرم از بر تيره خاک‬
‫تهمتن ازو در شگفتی بماند‬
‫همی پهلوی نام يزدان بخواند‬
‫به آب اندر آمد سر و تن بشست‬
‫جهان جز به زور جهانبان نجست‬
‫به يزدان چنين گفت کای دادگر‬
‫تو دادی مرا دانش و زور و فر‬
‫که پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل‬
‫بيابان بی آب و دريای نيل‬
‫بدانديش بسيار و گر اندکيست‬
‫چو خشم آورم پيش چشمم يکيست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

 

 

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*