Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی بهرام گور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی بهرام گور

poem-book-128

 

ناگھان اسبی با سر گرد چون گورخر و با پای کوتاه، خروشان و پرخشم از دریا بیرون آمد.یزدگرد دستور داد تا آن اسب را بگیرند.چوپان و لشکر ھمه از گرفتن اسب فرو ماندند.شھریار برآشفت و خودش زین و لگام را برداشت و نزدیک اسب رفت. اسب بی حرکت ایستاد تا شاه بر او زین نھاد و گذاشت تا دمش راھم ببندد. ناگھان اسب بغرید و جفتکی به سینه شاه زد و او را بخاک انداخت.

چون شاه کشته شد، اسب در میان آب ناپدید گردید و کسی در جھان چنین شگفتی را ھرگز ندیده بود.

چون خبر مرگ شاه در جھان پراکنده شد، در ھرگوشه کشور ھمه ادعای شاھی کرده و جھان پر آشوب شد. ایرانیان در پارس گردھم آمدند و مردی پیر، جوانمرد و روشن دل و شادکام را بنام خسرو انتخاب کردند و تاج و تخت را به او سپردند.

ادامه داستان :

پس آگاھی آمد به بھرام گور، که از چرخ شد تخت را آب شور.و نیز به بھرام خبردادند، بزرگان ایران گفته اند که بھرام ھمچون پدر است و ما از تخمه او ھرگز شاه نخواھیم خواست.بھرام یکماه در سوک پدر نشست تا نعمان و منذر و بزرگان عرب یمن به دیدنش رفتند.پس سپاھی از شیبان و از قیسیان شامل ده ھزار نفر گرد آورده و از راه شورستان بطرف تیسفون رھسپار شدند.
از آنطرف چون آگاھی به روم و چین و ترکستان و ھند و مکران زمین رسید که تخت ایران از خسرو تھی شده، ھمه به ایران تاخته و ھمه جا بیدادگری شروع شد.چو ایرانیان آگھی یافتند، یکایک سوی چاره بشتافتند.پس موبدان فرستاده ای پھلوان و سخنگو و بینا دل و آزاده بنام جوانوی را نزد منذر فرستادند.شاه عرب سخنھای او را شنید، پاسخی نداد و گفت:این سخنھا را که به من گفتی، به شاھنشاه بھرامشاه بگو.جوانوی از برز و بالای بھرام شگفت زده شد و آنچه را میخواست بگوید از یاد برد.بھرام حالت او را درک کرد و با مھربانی کنار خود نشاند و پرسید علت رنجش ایرانیان از من چیست؟ و بعد از آن با منذر جواب نامه را نوشتند. از تازیان سی ھزار سپاھی گزیدند وبسوی ایران رفتند.چو آگاھی این بایران رسید، جوانوی نزد دلیران رسید.چو منذر بنزدیک جھرم رسید، برآن
دشت بی آب لشکر کشید.منذر بزرگان ایران را فرا خواند.بھرام به آیین شاھان آنچنان بر تخت نشست گوئی که شاه جھان است.در یکطرف او منذر و طرف دیگر نعمان با شمشیری در دست نشستند.بھرام گفت: ای بزرگان جھاندیده و سران سالخورده، پدر در پدر پادشاھی از آن من بوده و شما به چه حقی پادشاھی مرا به دیگری می بخشید؟ ایرانیان گفتند:کزین تخمه پر داغ و دودیم و درد.سه روز این گفتگوھا به طول انجامید تا که موافقت کردند شھریاری برای ایران انتخاب کنند.لاجرم صد نام نامور را نوشتند و از آن میان نام بھرام نخست بود.
سپس نام پنجاه نفر را نوشتند که نام بھرام نخست شد.از پنجاه به سی ایرانی و رومی و پارسی شدند و از آن سی نیز بھرام پیشرو بود.از آن سی، موبد دانا نام چھار نفر را نوشت و از این چھار، بھرام بود شھریار.بھرام به مھتران ایران گفت:ھرچه در نکوھش پدرم گفتید، راست گفتید.خود من ھم از دست او به منذر پناه بردم و ھرگز نوازشی از شاه ندیدم.

لئیمی و کژی ز پیچارگیست

ببیدادگر بر بباید گریست

جھان را یکسر آباد دارم بداد

شما یکسر آباد باشید و شاد

بزرگان و موبدان از گفته ھای گذشته پشیمان شدند و به آواز با یکدیگر گفتند که شاھی سزاوار بھرام است.خسرو ھم گفت:

که من پیرم و او جوان

بچنگال شیر ژیان ناتوان

چو بر تخت بنشست بھرام گور برو آفرین کرد بھرام و ھور

زبان برگشادند ایرانیان

که بستیم ما بندگی را میان

بھرام گفت:ما ھمه بندگانیم و پرستش تنھا سزاوار ایزد یکتاست.بھرام ھرروز بزرگان را فرا میخواند و آنھا را نصیحت میکرد.روز ھشتم جوانو را به حضور پذیرفت و به او فرمان داد تا که نامه ای به بزرگان و نامداران کشورھا بنویسد و بگوید: من بر آیین طھمورث دادگر، بداد از نیکان فزونی کنم شما را بدین رھنمونی کنم
ھمچنین،

بران دین زردشت پیغمبرم،

ز راه نیکان خود نگذرم.

روز نھم ھم از راست گوئی پیغمبر ابراھیم گفت.
روز دیگر گروھی نزد منذر رفته و از او خواستند تا که از شاه خواھش کند گناھانشان را ببخشد.بعد از سه روز جشن و می و سور، شاه به آنان گفت که آن دو پاک زاده مرد برایش چکار کرده اند و خزانه را گشود و توسط جوانو آنچه را شایسته بود به نعمان و منذر بخشید. شاھنشاه از تخت برخاست و به نزدیک صندلی برادر کوچکترش نرسی آمد و سپاه ایران را به او سپرد.آنگاه گشسب دبیر را فرمود تا با جوانو که حساب خزانه را داشت، باھم نود و سه بار دارائیھا را شمارش کرده و مقادیر زیادی از آن گنج را به مردم بخشید.بعداً به آتشکده،
ایوان نوروز و جشن سده رفتند و مشک بر آتش افشاندند.
بھرام کارآگاھانی به سراسر جھان فرستاد تا ھرکجا کسی را یزدگرد از خانه اش رانده بود، پیدا کرده و دلجوئی کنند و خلعت بدھند.به این ترتیب تمام شھر ھای ایران از شاھنشاھی بھرام خوشحال و از آن پس بھرام کار دیگری جز شکار نداشت.
روزی در شکارگاه پیرمردی عصا بدست به بھرام گفت:در این شھر مردی یھودی بنام براھام زندگی می کند که خیلی ثروتمند و بدگوھر است و دیگر لنبک آبکش که کارش سقا ایست.لنبک روزھا آب میکشد و ھرچه دارد خرج مھمان می کند. بھرام صبر کرد تا آفتاب زرد شد و چون باد خودش را به منزل لنبک رسانید و آواز داد که من یک سپاھی ایران ھستم و چون شب تیره شد جا ماندم و اگر اجازه دھی امشب اینجا بمانم . لنبک جواب داد : زود داخل شو که شھریار از تو خشنود باد و اگر با تو ده نفر دیگر ھم بودند، قدم ھمه آنھا روی چشمم . بھرام چون نشست، لنبک دوید و صفحه شطرنج را مقابلش گذاشت تا بازی کند و رفت و انواع خوردنی آورد و چون نان خورده شد می آورد و بھرام از آن ھمه مھمان نوازی و روی خوش او در شگفت شد . روز بعد که بھرام بیدار شد، لنبک گفت: یک امروز ھم مھمان باش و اگر یار می خواھی برایت فراھم خواھم کرد.
شھریار گفت که کار زیادی ندارم و امروز نزد تو خواھم ماند. لنبک رفت و چندی آب کشید ولی خریداری برای آبش نیامد. پس پیراھنش را فروخت و از پول آن گوشت و می خرید و به خانه آورد. لنبک برای مخارج روز سوم مشک و وسائل آبکشی خودش را گروگان گذاشت و خوردنی خرید و شادمانه نزد بھرام آمد. روز چھارم لنبک گفت اگر از شاه ایران ھراسان نیستی می توانی دو ھفته در این خانه تنگ و تار من بمانی . بھرام از آن خانه شاد به شکارگاه بازگشت و تا شب شکار کرد و از آنجا بطرف خانه براھام رفت. در زد و گفت که از سواران شاه ھستم و از لشکر جا مانده ام و امشب در این خانه پناه میخواھم . خدمتکار نزد براھام رفت و آنچه را شنیده بود به او گفت.براھام گفت که او را مرنجان و بگو در این خانه پناه نمی توانی بگیری . بھرام گفت راه را نمیدانم و باید اینجا بمانم .

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*