Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی راه پيش آمدش ناگزير

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی راه پيش آمدش ناگزير

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن رستم برای رهایی از اسارت دیوان مازندران و آغاز هفت خوان رستم :

*‫

‫‫يکی راه پيش آمدش ناگزير‬
‫همی رفت بايست بر خيره خير‬
‫پی اسپ و گويا زبان سوار‬
‫ز گرما و از تشنگی شد ز کار‬
‫پياده شد از اسپ و ژوپين به دست‬
‫همی رفت پويان به کردار مست‬
‫همی جست بر چاره جستن رهی‬
‫سوی آسمان کرد روی آنگهی‬
‫چنين گفت کای داور دادگر‬
‫همه رنج و سختی تو آری به سر‬
‫گرايدونک خشنودی از رنج من‬
‫بدان گيتی آگنده کن گنج من‬
‫بپويم همی تا مگر کردگار‬
‫دهد شاه کاووس را زينهار‬
‫هم ايرانيان را ز چنگال ديو‬
‫گشايد بی آزار گيهان خديو‬
‫گنهکار و افگندگان تواند‬
‫پرستنده و بندگان تواند‬
‫تن پيلوارش چنان تفته شد‬
‫که از تشنگی سست و آشفته شد‬
‫بيفتاد رستم بر آن گرم خاک‬
‫زبان گشته از تشنگی چاک چاک‬
‫همانگه يکی ميش نيکوسرين‬
‫بپيمود پيش تهمتن زمين‬
‫ازان رفتن ميش انديشه خاست‬
‫بدل گفت کابشخور اين کجاست‬
‫همانا که بخشايش کردگار‬
‫فراز آمدست اندرين روزگار‬
‫بيفشارد شمشير بر دست راست‬
‫به زور جهاندار بر پای خاست‬
‫بشد بر پی ميش و تيغش به چنگ‬
‫گرفته به دست دگر پالهنگ‬
‫بره بر يکی چشمه آمد پديد‬
‫چو ميش سراور بدانجا رسيد‬
‫تهمتن سوی آسمان کرد روی‬
‫چنين گفت کای داور راستگوی‬
‫هرانکس که از دادگر يک خدای‬
‫بپيچد نيارد خرد را به جای‬
‫برين چشمه آبشخور ميش نيست‬
‫همان غرم دشتی مرا خويش نيست‬
‫به جايی که تنگ اندر آيد سخن‬
‫پناهت بجز پاک يزدان مکن‬
‫بران غرم بر آفرين کرد چند‬
‫که از چرخ گردان مبادت گزند‬
‫گيابر در و دشت تو سبز باد‬
‫مباد از تو هرگز دل يوز شاد‬
‫ترا هرک يازد به تير و کمان‬
‫شکسته کمان باد و تيره گمان‬
‫که زنده شد از تو گو پيلتن‬
‫وگرنه پرانديشه بود از کفن‬
‫که در سينه ی اژدهای بزرگ‬
‫نگنجد بماند به چنگال گرگ‬
‫شده پاره پاره کنان و کشان‬
‫ز رستم به دشمن رسيده نشان‬
‫روانش چو پردخته شد ز آفرين‬
‫ز رخش تگاور جدا کرد زين‬
‫همه تن بشستش بران آب پاک‬
‫به کردار خورشيد شد تابناک‬
‫چو سيراب شد ساز نخچير کرد‬
‫کمر بست و ترکش پر از تير کرد‬
‫بيفگند گوری چو پيل ژيان‬
‫جدا کرد ازو چرم پای و ميان‬
‫چو خورشيد تيز آتشی برفروخت‬
‫برآورد ز آب اندر آتش بسوخت‬
‫بپردخت ز آتش بخوردن گرفت‬
‫به خاک استخوانش سپردن گرفت‬
‫سوی چشمه ی روشن آمد بر آب‬
‫چو سيراب شد کرد آهنگ خواب‬
‫تهمتن به رخش سراينده گفت‬
‫که با کس مکوش و مشو نيز جفت‬
‫اگر دشمن آيد سوی من بپوی‬
‫تو با ديو و شيران مشو جنگجوی‬
‫بخفت و بر آسود و نگشاد لب‬
‫چمان و چران رخش تا نيم شب‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

 

 

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*