Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ یزدگرد

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ یزدگرد

poem-book-128

 

بهرام چون ھفت ساله شد به منذر گفت:ز من کودک شیرخواره مساز.مرا به استادان با فرھنگ بسپار و اینگونه مرا خوار مدار.منذر گفت که تو ھنوز کودکی، بھتر است بیشتر بازی کنی.بھرام پاسخ داد : درست است که من خردسالم ولی ھمانند پھلوانان می فھمم و باید ھرچه را که در خور پادشاه است بیاموزم .

منذر با تعجب به او نگاه کرد و خیره ماند و زیر لب نام یزدان را خواند. پس سه موبد فرھنگ جوی را برگزید تا به بھرام دبیری بیاموزند وچون ھیجده ساله شد، دلاور گوی گشت خورشید فش و به موبد دیگر نیازی نداشت.

ادامه داستان :

در جستجوی اسب، منذر به
نعمان گفت تا صد اسب آوردند و از میان آنھا بھرام اسب باد پائی را برگزید.
روزی بھرام جوان به منذر گفت:رخ مرد از اندوه زرد میشود، که درمانش تفریح است.

اگر تاجدارست اگر پھلوان

بزن گیرد آرام مرد جوان

پس منذر فرمود تا چھل کنیز زیبای رومی آوردند و بھرام از میانشان دو تن را انتخاب کرد:که یکی چنگ زن بود و دیگر لاله رخی، با بالائی چون سرو و گیسوانی چون کمند.بھرام خندید و صورتش از خجالت قرمز شد.بھرام کاری جز گوی بازی و شکار گور نداشت.از اینرو او به بھرام گور شھرت یافت.
روزی در شکارگاه دو آھو را دید و کنیز چنگ زن به او گفت اگر می توانی با تیر، سر و پا و گوش آھو را بھم بدوز.بھرام بسوی آھو تاخت و مھره ای در گوش آھو انداخت. آھو خواست گوشش را با پا بخاراند کھ بھرام با یک تیر سر و گوش و پای آھو را بھم دوخت.ھفته دیگر با بزرگان لشکر به شکار رفت و آنجا شیری را دید که پشت گوری را دریده.بھرام با یک تیر گور و شیر را بھم دوخت.ھفته بعد نعمان و منذر با بھرام بشکار رفتند و با خودشان تعدادی از ناموران عرب را بردند.منذر از بھرام گور خواست تا سواری و زور خودش را به آنھا نشان دھد.گله شتر مرغی را دیدند.بھرام با چھار تیر تمام آن گله شترمرغ را بھم دوخت و

ھمی آفرین خواند منذر بدوی

ھمان نیزه داران پرخاشجوی

منذر نقاشان یمن را جمع کرد و تصویری از بھرام با شکارھایش را بر حریر نقاشی کردند و آنرا برای یزدگرد فرستاد.
پدر آرزو کرد بھرام را

چه بھرام خورشید خودکام را

از شھر یمن ھدایای فراوان گرد آورده و شاھزاده ھمراه نعمان به شھر استخر آمدند.یزدگرد از دیدن بھرام و آن فرھنگ و بالای او در شگفتی فرو ماند و او را نزدیک خود نشاند.

شب و روز بھرام پیش پدر

ھمی از پرستش نخارید سر

چون نعمان یک ماه نزد شاه بود، از او اجازه بازگشت خواست.یزدگرد شبانه او را احضار کرد و گفت:منذر در تربیت بھرام زحمت زیادی کشیده و پاداش او نزد من است.در گنجھا را گشوده و یکایک به نعمان و منذر سپرد. نامه ای به منذر نوشت که بخاطر تربیت فرزندش، شاه یمن اکنون خویشاوند او شده است.
پس از مدتی بھرام گور نامه ای از شور بختی و تباھیش در دربار یزدگرد به نعمان نوشت و از رفتار پدر گله کرد.چون نامه به یمن رسید، دبیر نامه را برای نعمان و منذر خواند.منذر در پاسخ نامه، بھرام را پند داد که از راه پدر سر نپیچد.

بنیک و بد شاه خرسند باش

پرستنده باش و خردمند باش

و از بابت دینار و گوھر ھم نگران نباش که ھرچه لازم داشتی برایت خواھم فرستاد و اکنون ده ھزار دینار می فرستم .تو خوی بد را از شاه جھان نمی توانی جدا کنی.پرستنده باش و ستاینده باش.بھرام از آن نامه شاد شد و از آن پس پند شاه عرب را بکار بست و شب و روز کارش پرستش پدر بود . چنان بود که یک روز در بزمگاه، بھرام در پیش شاه مدت طولانی ایستاده بود و چون خوابش گرفت، چشمانش را بھم برد.پدر چون اینرا دید بخشم آمد و دژخیم را فرا خواند و دستور داد بھرام را ببرند و او دیگر رنگ تاج و کمر را نبیند.بھرام را در خانه زندانی کردند و او در آن سال روی پدر را ندید تا نوروز و جشن سده که فرستاده ای از روم برای پرداخت باژ آمده بود.بھرام از او خواست که از شاه خواھش کند تا او را ببخشد و او را سوی دایگانش بفرستد که منذر برایش از پدر و مادر بھتر بوده.
بھرام از آن بند بی مایه آزاد شد و چون بنزدیک شھر یمن رسید، کودک و مرد و زن و نعمان و منذر به استقبالش آمدند.منذر از شنیدن داستان او گریست و از آینده شاه پرسید.بھرام گفت: او خودش نیست و آینده شومی در انتظارش است.

که ھر کو نیابد براه خرد

ز کردار ترسم که کیفر برد

بھرام آنجا ماندگار شد و مثل گذشته، بجز بزم و میدان نبودیش کار.
چندی گذشت تا یزدگرد از شاھی خود پراندیشه شد و ستاره شناسان را فرا خواند و پرسید مرگ او کی خواھد بود؟ ستاره شمار گفت:ھنگام نگون بختی بطرف چشمه سو برو ولی این راز در پرده ایزدیست.شاه سوگند خورد نه در ھنگام شادی و نه در ھنگام خشم، ھرگز چشمه سو را بچشم نخواھید دید. از این نیز سه ماه گذشت که مردم از ظلم شاه به ستوه آمدند.

چو بیدادگر شد شبان با رمه

بدو باز گردد بدیھا ھمه

یک روز شاه خون دماغ شد و پزشکان از ھر سو برای مداوا آمدند. پزشکان یک ھفته به او دارو خوراندند ولی ھنوز خون از دماغش می آمد تا که موبد به او گفت: ای شھریار، تو از راه پروردگار برگشته ای و گفتی از چنگ مرگ می گریزی.چاره تو اینست که از راه دریای شھد بطرف چشمه سو بروی. لب چشمه سو، شاه لختی آب بر سرش ریخت و خون دماغش بند آمد.کمی استراحت کرد و غذا خورد و دوباره خودستائی را شروع کرد و گفت:جای نشستن نیست، برگردیم.
ناگھان اسبی با سر گرد چون گورخر و با پای کوتاه، خروشان و پرخشم از دریا بیرون آمد.یزدگرد دستور داد تا آن اسب را بگیرند.چوپان و لشکر ھمه از گرفتن اسب فرو ماندند.شھریار برآشفت و خودش زین و لگام را برداشت و نزدیک اسب رفت. اسب بی حرکت ایستاد تا شاه بر او زین نھاد و گذاشت تا دمش راھم ببندد. ناگھان اسب بغرید و جفتکی به سینه شاه زد و او را بخاک انداخت.

چو از گردش او نیابی رھا

پرستیدن او نیارد بھا

بیزدان گرای و بدو کن پناه

خداوند گردنده خورشید ماه

چون شاه کشته شد، اسب در میان آب ناپدید گردید و کسی در جھان چنین شگفتی را ھرگز ندیده بود. پس از دخمه کردن شھریار تمام آن بزرگانی را که او خوار گردانیده بود جمع شدند و گفتند:

از این شاه ناپاک تر کس ندید

نه از نامداران پیشین شنید

سوگند خوردند:

کزین تخمه کس را بشاھنشھی

نخواھیم با تاج و تخت ومھی

چون خبر مرگ شاه در جھان پراکنده شد، در ھرگوشه کشور ھمه ادعای شاھی کرده و جھان پر آشوب شد. ایرانیان در پارس گردھم آمدند و مردی پیر، جوانمرد و روشن دل و شادکام را بنام خسرو انتخاب کردند و تاج و تخت را به او سپردند.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*