Home / Literature / سروده ای از استاد شهریار : شعر بلند استاد شهریار برای گرامیداشت مولوی

سروده ای از استاد شهریار : شعر بلند استاد شهریار برای گرامیداشت مولوی

106215_530

 
شعر بلند استاد شهریار برای گرامیداشت مولوی :

*

می رویم ای جان به استقبالشان

کاروان کوی دلبر می رسد

هر زمانم ذوق دیگر می رسد

های و هیهای شتربانان شنو

شور و شهناز هدی خوانان شنو

عارفان بسته قطار قافله

سوی ما با زاد و راه و راحله

نامنظم می رسد بانگ جرس

در شما افتادشان گویی نفس

کاروان ایستاد گویی هوشدار

صیحه مُلاست ای دل گوش دار

شهر تبریز است و کوی دلبران

ساربانا بار بگشا ز اشتران

شهر تبریز است و مشکین مرزوبوم

مهد شمس و کعبه مُلای روم

کاروانا خوش فرود آی و درآی

ای به تار قلب ما بسته درآی

شهر ما امشب چراغان می کند

آفتاب چرخ مهمان می کند

شب کجا و میهمان آفتاب

این به بیداریست یا رب یا به خواب

شهر ما از شور لبریز آمده ست

وه که مولانا به تبریز آمده است

امشب آن دلبر میان شمس ماست

آنچه بخت و دولت است از بهر ماست

آنکه آنجا میزبان شمس ماست

یک شب اینجا میهمان شمس ماست

اینک از در می رسد سلطان عشق

مرحبا ای حسن بی پایان عشق

پا به چشم من نه ای جان عزیز

جان به قربان تو مهمان عزیز

در دل ویران ما گنجی بیا

گر چه در عالم نمی گنجی بیا

تو بیا ای ماه مهر آیین ما

ای تو مولانا جلال الدین ما

ما همه ماهی و تو دریای ما

آبروی دین ما دنیای ما

سعدیا کنزاللغه، قاموس تو

او همه دریا و اقیانوس، تو

هر چه فردوسی بلند آوا بود

چون رسد پیش تو مشتش وا بود

گر نظامی نقشبند زر ناب

زر نابش پیش تو نقشی بر آب

بیدلان آغوش جانها واکنید

اشک شوق قرنها دریا کنید

ماهی دریای وحدت می رسد

شاه اقلیم ولایت می رسد

امشب ای تبریزیان غیرت کنید

آستین معرفت بالا زنید

هفت قرن از وی شکرخایی کنیم

یک شبش باری پذیرایی کنیم

کاروان عرشیان مهمان ماست

قدسیان بنشسته پای خوان ماست

چشم بندیم و خود از سر واکنیم

با روان عرشیان رویا کنیم

خیمه ها بینم به ایین وشکوه

دایره چون رشته ای از تل و کوه

خیمه سبز و بلند تهمتن

زآن فردوسی است آن والا سخن

خیمه مُلا سپید و تابناک

منعکس در وی صفای جان پاک

خانگاهی رشک فردوس برین

خیمه ها چون غرفه های حور عین

حوریانش طرفه رفت و رو کنند

عطرش از گیسوی عنبر بو زنند

بر در هر خیمه نرمین تخت پوست

تا نشاند دوست را پهلوی دوست

با تبرزینی که عشق چیره دست

شاخ غول نفس را با آن شکست

بر سر بشکشته شاخ غولها

خرقه ها آویزه و کشکولها

بر فراز خرقه ها بسته رده

تاجهای ترمه ای سوزن زده

بر در و دیوار با کلک صفا

قصه هایی نقش از عشق و وفا

صوفیان را خرقه تقوی به دوش

در تکاپو بینم و در جنب و جوش

خانقه را عشرت آیین می کنند

شمع ها را عنبرآگین می کنند

پرسه را شیخ شبستر می زند

هو زنان هر گوشه ای سر می کشد

وآن عقب آتش بسان تل گل

دیگ جوش شمس حق در قل و قل

شیخ صنعان دوده دار خانقاه

دود و دم را خیمه چون خرگاه ماه

دیگ جوش شمس خود معجون عشق

می پزد بر سینه کانون عشق

آبش از طبع روان مولوی

بنشن از عرفان شمس معنوی

غلغل از چنگ و چغور لولیان

جوشش از رقص و سماع صوفیان

سبزه اش از خط سبز شاهدان

دم در او داده دعای زاهدان

ادویه در وی نظامی بیخته

ملحش از تک بیت صائب ریخته

عمعق آلو از بخارا داده است

لیمویش ملای صدرا داده است

زیره اش از مطبخ شاه ولی

شعله اش از غیرت مولا علی

هیمه اش از همت آزادگان

دودش از آه دل دلدادگان

سوز عشقش پخته و پرداخته

کاسه اش از چشم عاشق ساخته

سفره را شیخ شبستر میزبان

گلشن رازش دعای سفره خوان

مرحبا ای عاشقان بیقرار

مرحبا ای چشمهای اشکبار

جان و دل را صحنه رفت وروکنید

ز سرشک آب از مژه جارو کنید

عود سوزید و سمن سایی کنید

با صد آیینه خود آرایی کنید

پرده پندارها بالا زنید

غرفه های چشم جانها واکنید

شانشین چشم دل خالی کنید

شاه را تصویر آن بالا زنید

سینه ها سازید چون آیینه پاک

بو که بینم آن جمال تابناک

دورباش شاه پشت در رسید

پیر دربان هو حق از دل برکشید

چشم جان بیدار این دیدار دار

پرده را برداشت پیر پرده دار

 

اینک آمد از در آن دریای نور

موسی گویی فرود آید ز طور

زیر یک بازو گرفته بوسعید

بازوی دیگر جنید و بایزید

خیمه بر سر داشته خیام از او

غاشیه بر دوش شیخ جام از او

طلعتی آیینه دریای نور

قامتی هیکل نمای کوه طور

گیسوانی هاله صبح ازل

حلقه خورشید حسن لم یزل

چشم می بیند به سیمای مسیح

گوش می پیچد در آیات فصیح

چون توانم نقش آن زیبا کشید

چشم من حیران شد و او را ندید

او همه سر است چون فاشش کنم

وصفی از خورشید و خفاشش کنم

کس نداند فاش کرد اسرار او

هر کسی از ظن خود شد یار او

وصف حال من در او بیحال به

هم زبان راز داران لال به

دست شوق از آستین های عبا

بر شد و شد جامه ها بر تن قبا

خرقه پوشان محو استغنای او

خرقه از سر برده پیش پای ا و

شمس کتفش بوسه داد و پیش راند

بردش آن بالا و بر مسند نشاند

دست حق گویی در آغوشش کشید

پرده ای از نور سرپوشش کشید

عشق می بارد جمال پیر را

می ستاید حسن عالمگیر را

می رسند از در صفاکیشان او

پادشاهانند درویشان او

عارفان چون رشته های لعل و دُر

شمس را صحن و سرای دیده پر

گوش تا گوش فضای خانگاه

پر شد از پروانگان مهر و ماه

شمس حق خود خرقه بازی می کند

شاه را مهمان نوازی می کند

صائبا بانگ خوش آمد می زند

یاری شیخ شبستر می کند

مثنوی خوانان حکایت می کنند

وز جداییها شکایت می کنند

شمع و مشعل نورباران می کنند

حوریان گویی گل افشان می کنند

بر در و دیوار می رقصد شعاع

صوفیان در شور رقصند و سماع

خواند خاقانی قصیدت ناتمام

ساز آهنگ غزل دارد همام

شرح شورانگیز عشق شهریار

در غزل می پیچد و سیم سه تار

عارفان بینی و انفاس و عقول

سر فرو بر سینه لطف و قبول

پیش در شیخ بهایی یک طرف

دست بر سینه سنایی یک طرف

ابن سینا می برد قلیان شاه

فخر رازی انفیه گردان شاه

آبداری عهده فیض دکن

دهلوی استاده پای کفشکن

شاعر طوس آب بسته کشته را

هم غزالی پنبه کرده رشته را

رودکی گهگاه رودی می زند

خوش سمرقندی سرودی می زند

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

سعدی آن گوشه قیامت می کند

وصف آن رخسار و قامت می کند

خواجه با ساز خوش و آواز خوش

خوش فکنده شوری از شهناز خوش

شیخ عطار آن میان با مشک و عود

چشم بد را می کند اسفند دود

مجلس آرایی نظامی را رسد

آن سخن پرداز نامی را رسد

نظم مجلس با نظامی داده اند

جام پیمودن به جامی داده اند

می کشد خیام خم می به دوش

بر شود فریاد فردوسی که نوش

مستی ما از شراب معنوی است

نقل ما نای و نوای مثنوی است

هدیه ما اشک ما و عشق ما

عشوه ابروی او سرمشق ما

چشم ازاین رویای خوش وامی کنیم

عشق را با عقل سودا می کنیم

شاهنامه طبل ما و کوس ماست

مثنوی چنگ و نی و ناقوس ماست

در نی خلقت خدا تا دردمید

نیز نی نالان تر از ملا که دید

یا رب این نی زن چه دلکش می زند

نی زدن گفتند آتش می زند

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد ، نیست باد

این قلندر وه چه غوغا می کند

گنبد گردون پر آوا می کند

چون کتاب خلقت است این مثنوی

کهنگی در دم در او یابد نوی

جزو و کل از نو به هم انداخته

محشری چون آفرینش ساخته

هر ورق صد صحنه سازی می کند

هر سخن صد نقش بازی می کند

هر سخن چندین خبر از مبتداست

باز خود مبدای چندین منتهاست

چون سخن هم مبتدا شد هم خبر

یک جهان مفهوم می گیرد به بر

هم به ان قرآن که اوراپاره سی است

مثنوی قرآن ِ شعر پارسی است

شاهد اندیشه ها شیدای او

مغزها مستغرق دریای او

مولوی خاطر به عشق شمس باخت

وین همه دیوان به نام شمس ساخت

نی همین بر طبع ملا آفرین

آفرین بر شمس ملا آفرین

شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد

در زبان شعر ملا جلوه کرد

دل به دردش آمد از داغ زبان

حق بدو داد این زبان جاودان

جاودان است این کتاب مثنوی

جاودان باش ای روان مولوی

جشن قرن هفتم ملای روم گرچه

برپا گشته در هر مرز و بوم

لیک ملا شمس را جویا بود

هر کجا شمس است آنجا می رود

شمس چون تبریزی و از آن ماست

روح ملا هم یقین مهمان ماست

 

استاد شهریار

20515La

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*