Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جانشینان شاپور ذوالاکتاف تا تولد بهرام گور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جانشینان شاپور ذوالاکتاف تا تولد بهرام گور

poem-book-128

 

قیصر چون شاپور را دربند کرد، به ایران حمله کرد و تا آنجا که توانست کشتار کرد.بعد از مدتی،
دخترک وشاپور، روزی که مردم به تماشای جشن رفته و شھر خلوت شده بود، باھم از آن خانه گریختند.آن دو، شب و روز اسب تاختند تا به شھر خورستان در سورستان رسیدند.در خانه باغبانی میھمان شدند و از آنجا شاپور پیام به بزرگان ایران فرستاد و لشکری فراھم آورد و با سه ھزار دلاور به دو فرسنگی تیسفون آمد.

سرانجام قیصر گرفتار شد

وزو اختر نیک بیزار شد

شاپور دستور داد تا با خنجر دو شاخ در گوشھای قیصر جا دادند و بینی او را بیاد ھمان چرم خر سوراخ کرده و به زندان انداختند.شاپور پس از آن به روم لشکر کشید.

ادامه داستان :

برادر
قیصر که نامش یانس بود با سپاھی به مقابل شاپور آمد ولی:

بدانست یانس که پایاب شاه

ندارد گریزان بشد با سپاه

شاپور مردی خردمند بنام برانوش از تخمه قیصران را،

بدو گفت لشکر که قیصر تو باش

براین لشکر و بوم مھتر تو باش

برانوش چون بر تخت نشست دبیری خردمند را پیش خواند و نامه ای بلند درباره کین خواھی که از زمان ایرج شروع شده و بی نتیجه بودن آن به شاپور نوشت.شاپور که نامه را خواند شاد شد و از برانوش خواست به دیدنش بیاید.
برانوش با صد مرد از نامداران روم به دیدن شاپور رفتند.شاپور آنان را بنواخت و رومیان را بخشید. ولی گفت:خسارت آن خرابیھا را می خواھم.قرار شد روم سالی سه بار برای جبران خرابیھا باژ و ساو بپردازد.از آن پس در کشور خوزیان، برای اسیران در جائی خرم، شھری ساخت که آنرا خرم آباد نامیدند.
شھری در شام بنا کرد و در اھواز شھری با کاخ و بیمارستان ساخت.
از شاھی شاپور پنجاه سال گذشته بود که مردی از چین بنام مانی از او بار خواست و گفت پیغمبرم . فرمود تا موبدان آمدند و با او سخن فراوان گفتند. مانی در گفتار با موبدان زرتشتی فرو ماند.پس شاه دستور داد تا پوست او را کنده و در آن کاه کردند و بردر دروازه شھر آویختند.
شاپور برادر کوچکتری داشت بنام اردشیر و یک پسر خردسال.به برادرش گفت : اگر بامن پیمان کنی : زمانی که فرزندم به سن مردی برسد ، تاج و تخت را به او خواھی سپرد، من ترا پادشاه می کنم.اردشیر پذیرفت و شاپور او را پند فراوان داد و در شسصت و سه سالگی سلطنت را به اردشیر داد و دیده از جھان فرو بست.

چو بنشست بر گاه شاه اردشیر

بیاراست آن تخت شاپور پیر

اردشیر ده سال با عدالت سلطنت کرد و از کسی باژ و خراج نخواست و بھمین جھت او را نکوکار خواندند. او نیز به پیمان خود وفادار ماند و چون شاپور بزرگ شد، تاج و تخت را به او سپرد.

چو شاپور بنشست بر جای عم

از ایران بسی شاد و بھری دژم

به ناموران و دانایان گفت :

بدانید کان کس که گوید دروغ

نگیرد ازین پس بر ما فروغ

چون پنج سال و چھار ماه گذشت، روزی در شکارگاه سه جام می خسروانی نوشید و در استراحتگاھش خوابید . ناگھان باد سختی از دشت برخاست و شاخه درختی را کنده برسر شھریار کوبید و او را کشت.

میاز و مناز و متاز و مرنج

چه تازی بکین و چه نازی بگنج

که بھر تو اینست زین تیره گوی

ھنر جوی و راز جھان را مجوی

که گر باز یابی به پیچی بدرد

پژوھش مکن گرِد رازش مگرد

چنین است کردار این چرخ تیر

چه با مرد برنا چه با مرد پیر

خردمند و شایسته بھرامشاه

ھمی داشت سوک پدر چند گاه

چون چھارده سال گذشت بیمار شد.بھرام پنج دختر داشت و صاحب پسر نشده شده بود.تخت و تاج را به برادر کوچکترش سپرد و درگذشت.

چو شد پادشاه بر جھان یزدگرد

سپه را ز دشت اندر آورد گرد

ھنگامیکه تاج برادر را بر سر می نھاد، در درون از مرگ اندوھناک برادرش شاد بود.چون پادشاھیش بر جھان استوار شد، خود را بزرگ دیده و از مھرش به زیردستان کاسته شد.خردمند نزد او خوار و رسم شاھی را از یاد برد.سال ھفتم پادشاھیش، ھمه از او در رنج بودند و سال ھشتم صاحب فرزندی شد که پدر او را بھرام نام نھاد. ستاره شناسان در طالع بھرام شھریاری خرم نھان دیدند که پادشاه ھفت کشور خواھد شد.موبدان چاره اندیشیدند، اگر این کودک خوی پدر را بگیرد، جھان در عذاب خواھد بود.پس نزد شاه آمدند و برایش دایگان گزیدند و از
میان بزرگان روم و ھند و چین، نعمان شاه یمن و منذر عرب را برای آموزش او انتخاب کردند.چون منذر بھرام را به شھر یمن آورد، از دروازه تا بارگاه ھمه جا را آزین کرده، مرد و زن ھمه به استقبالش آمدند.دو زن عرب و دو زن دھقان از تخم کیان را برای دایگی بھرام برگزیدند.چون ھفت ساله شد به منذر گفت:ز من کودک شیرخواره مساز.مرا به استادان با فرھنگ بسپار و اینگونه مرا خوار مدار.منذر گفت که تو ھنوز کودکی، بھتر است بیشتر بازی کنی.بھرام پاسخ داد : درست است که من خردسالم ولی ھمانند پھلوانان می فھمم و باید ھرچه را که
در خور پادشاه است بیاموزم .

سر راستی دانش ایزدیست

خنک آنک با دانش و بخرد یست

منذر با تعجب به او نگاه کرد و خیره ماند و زیر لب نام یزدان را خواند. پس سه موبد فرھنگ جوی را برگزید تا به بھرام دبیری بیاموزند و

چنان گشت بھرام خسرو نژاد

که اندر ھنر داد مردی بداد

چون ھیجده ساله شد، دلاور گوی گشت خورشید فش و به موبد دیگر نیازی نداشت.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*