Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو زال سپهبد ز پهلو برفت

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو زال سپهبد ز پهلو برفت

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

حمله کاووس به سرزمین دیوان مازندران و درنهایت اسارت بدست دیو سفید :

*‫

چو زال سپهبد ز پهلو برفت‬
‫دمادم سپه روی بنهاد و تفت‬
‫به طوس و به گودرز فرمود شاه‬
‫کشيدن سپه سر نهادن به راه‬
‫چو شب روز شد شاه و جنگآوران‬
‫نهادند سر سوی مازندران‬
‫به ميلاد بسپرد ايران زمين‬
‫کليد در گنج و تاج و نگين‬
‫بدو گفت گر دشمن آيد پديد‬
‫ترا تيغ کينه ببايد کشيد‬
‫ز هر بد به زال و به رستم پناه‬
‫که پشت سپاهند و زيبای گاه‬
‫دگر روز برخاست آوای کوس‬
‫سپه را همی راند گودرز و طوس‬
‫همی رفت کاووس لشکر فروز‬
‫به زدگاه بر پيش کوه اسپروز‬
‫به جايی که پنهان شود آفتاب‬
‫بدان جايگه ساخت آرام و خواب‬
‫کجا جای ديوان دژخيم بود‬
‫بدان جايگه پيل را بيم بود‬
‫بگسترد زربفت بر ميش سار‬
‫هوا پر ز بوی از می خوشگوار‬
‫همه پهلوانان فرخنده پی‬
‫نشستند بر تخت کاووس کی‬
‫همه شب می و مجلس آراستند‬
‫به شبگير کز خواب برخاستند‬
‫پراگنده نزديک شاه آمدند‬
‫کمر بسته و با کلاه آمدند‬
‫بفرمود پس گيو را شهريار‬
‫دوباره ز لشکر گزيدن هزار‬
‫کسی کاو گرايد به گرز گران‬
‫گشاينده ی شهر مازندران‬
‫هر آنکس که بينی ز پير و جوان‬
‫تنی کن که با او نباشد روان‬
‫وزو هرچ آباد بينی بسوز‬
‫شب آور به جايی که باشی به روز‬
‫چنين تا به ديوان رسد آگهی‬
‫جهان کن سراسر ز ديوان تهی‬
‫کمر بست و رفت از بر شاه گيو‬
‫ز لشکر گزين کرد گردان نيو‬
‫بشد تا در شهر مازندران‬
‫بباريد شمشير و گرز گران‬
‫زن و کودک و مرد با دستوار‬
‫نيافت از سر تيغ او زينهار‬
‫همی کرد غارت همی سوخت شهر‬
‫بپالود بر جای ترياک زهر‬
‫يکی چون بهشت برين شهر ديد‬
‫پر از خرمی بر درش بهر ديد‬
‫به هر برزنی بر فزون از هزار‬
‫پرستار با طوق و با گوشوار‬
‫پرستنده زين بيشتر با کلاه‬
‫به چهره به کردار تابنده ماه‬‬‬
‫به هر جای گنجی پراگنده زر‬
‫به يک جای دينار سرخ و گهر‬
‫بیاندازه گرد اندرش چارپای‬
‫بهشتيست گفتی هميدون به جای‬
‫به کاووس بردند از او آگهی‬
‫ازان خرمی جای و آن فرهی‬
‫همی گفت خرم زياد آنک گفت‬
‫که مازندران را بهشتيست جفت‬
‫همه شهر گويی مگر بتکده ست‬
‫ز ديبای چين بر گل آذين زدست‬
‫بتان بهشتند گويی درست‬
‫به گلنارشان روی رضوان بشست‬
‫چو يک هفته بگذشت ايرانيان‬
‫ز غارت گشادند يکسر ميان‬
‫خبر شد سوی شاه مازندران‬
‫دلش گشت پر درد و سر شد گران‬
‫ز ديوان به پيش اندرون سنجه بود‬
‫که جان و تنش زان سخن رنجه بود‬
‫بدو گفت رو نزد ديو سپيد‬
‫چنان رو که بر چرخ گردنده شيد‬
‫بگويش که آمد به مازندران‬
‫بغارت از ايران سپاهی گران‬
‫جهانجوی کاووس شان پيش رو‬
‫يکی لشگری جنگ سازان نو‬
‫کنون گر نباشی تو فريادرس‬
‫نبينی بمازندران زنده کس‬
‫چو بشنيد پيغام سنجه نهفت‬
‫بر ديو پيغام شه بازگفت‬
‫چنين پاسخش داد ديو سپيد‬
‫که از روزگاران مشو نااميد‬
‫بيايم کنون با سپاهی گران‬
‫ببرم پی او ز مازندران‬
‫شب آمد يکی ابر شد با سپاه‬
‫جهان کرد چون روی زنگی سياه‬
‫چو دريای قارست گفتی جهان‬
‫همه روشناييش گشته نهان‬
‫يکی خيمه زد بر سر او دود و قير‬
‫سيه شد جهان چشمها خيره خير‬
‫چو بگذشت شب روز نزديک شد‬
‫جهانجوی را چشم تاريک شد‬
‫ز لشکر دو بهره شده تيره چشم‬
‫سر نامداران ازو پر ز خشم‬
‫از ايشان فراوان تبه کرد نيز‬
‫نبود از بدبخت ماننده چيز‬
‫چو تاريک شد چشم کاووس شاه‬
‫بد آمد ز کردار او بر سپاه‬
‫همه گنج تاراج و لشکر اسير‬
‫جوان دولت و بخت برگشت پير‬
‫همه داستان ياد بايد گرفت‬
‫که خيره نمايد شگفت از شگفت‬
‫سپهبد چنين گفت چون ديد رنج‬
‫که دستور بيدار بهتر ز گنج‬
‫به سختی چو يک هفته اندر کشيد‬
‫به ديده ز ايرانيان کس نديد‬
‫بهشتم بغريد ديو سپيد‬
‫که ای شاه بیبر به کردار بيد‬
‫همی برتری را بياراستی‬
‫چراگاه مازندران خواستی‬
‫همی نيروی خويش چون پيل مست‬
‫بديدی و کس را ندادی تو دست‬
‫چو با تاج و با تخت نشکيفتی‬
‫خرد را بدينگونه بفريفتی‬
‫کنون آنچ اندر خور کار تست‬
‫دلت يافت آن آرزوها که جست‬
‫ازان نره ديوان خنجرگذار‬
‫گزين کرد جنگی ده و دوهزار‬
‫بر ايرانيان بر نگهدار کرد‬
‫سر سرکشان پر ز تيمار کرد‬
‫سران را همه بندها ساختند‬
‫چو از بند و بستن بپرداختند‬
‫خورش دادشان اندکی جان سپوز‬
‫بدان تا گذارند روزی به روز‬
‫ازان پس همه گنج شاه جهان‬
‫چه از تاج ياقوت و گرز گران‬
‫سپرد آنچ ديد از کران تا کران‬
‫به ارژنگ سالار مازندران‬
‫بر شاه رو گفت و او را بگوی‬
‫که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی‬
‫همه پهلوانان ايران و شاه‬
‫نه خورشيد بينند روشن نه ماه‬
‫به کشتن نکردم برو بر نهيب‬
‫بدان تا بداند فراز و نشيب‬
‫به زاری و سختی برآيدش هوش‬
‫کسی نيز ننهد برين کار گوش‬
‫چو ارژنگ بشنيد گفتار اوی‬
‫سوی شاه مازندران کرد روی‬
‫همی رفت با لشکر و خواسته‬
‫اسيران و اسپان آراسته‬
‫سپرد او به شاه و سبک بازگشت‬
‫بدان برز کوه آمد از پهن دشت‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*