Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : تفسير قول حكيم – جمله عالم ز آن غيور آمد که حق‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : تفسير قول حكيم – جمله عالم ز آن غيور آمد که حق‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

تفسير قول حكيم :

به هرچ از راه وامانى چه کفر آن حرف و چه ايمان‬

به هرچ از دوست دور افتى چه زشت آن نقش و چه زيبا‬

در معنى قوله عليه السلام

إن سعدا لغيور و أنا أغير من سعد و الله أغير مني و من غيرته حرم القواحش ما ظهرمنْها و ما بطن‬
‫‬
‫جمله عالم ز آن غيور آمد که حق‬ ‫

برد در غيرت بر اين عالم سبق‬

او چو جان است و جهان چون کالبد‬ ‫

کالبد از جان پذيرد نيك و بد‬

هر که محراب نمازش گشت عين‬ ‫

سوى ايمان رفتنش مى دان تو شين‬

هر که شد مر شاه را او جامه دار‬

‫هست خسران بهر شاهش اتجار‬

هر که با سلطان شود او همنشين‬ ‫

بر درش بودن بود حيف و غبين‬

دستبوسش چون رسيد از پادشاه‬ ‫

گر گزيند بوس پا باشد گناه‬

گر چه سر بر پا نهادن خدمت است‬

‫پيش آن خدمت خطا و زلت است‬

شاه را غيرت بود بر هر که او‬

‫بو گزيند بعد از آن که ديد رو‬

غيرت حق بر مثل گندم بود‬

کاه خرمن غيرت مردم بود‬

اصل غيرتها بدانيد از اله‬ ‫

آن خلقان فرع حق بى اشتباه‬

شرح اين بگذارم و گيرم گله‬ ‫

از جفاى آن نگار ده دله‬

نالم ايرا ناله ها خوش آيدش‬ ‫

از دو عالم ناله و غم بايدش‬

چون ننالم تلخ از دستان او‬ ‫

چون نيم در حلقه ى مستان او‬

چون نباشم همچو شب بى روز او‬ ‫

بى وصال روى روز افروز او‬

ناخوش او خوش بود در جان من‬ ‫

جان فداى يار دل رنجان من‬

عاشقم بر رنج خويش و درد خويش‬ ‫

بهر خشنودى شاه فرد خويش‬

خاك غم را سرمه سازم بهر چشم‬ ‫

تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم‬

اشك کان از بهر او بارند خلق‬ ‫

گوهر است و اشك پندارند خلق‬

من ز جان جان شكايت مى کنم‬

‫من نيم شاکى روايت مى کنم‬

دل همى گويد کز او رنجيده ام‬

‫وز نفاق سست مى خنديده ام‬

راستى کن اى تو فخر راستان‬

‫اى تو صدر و من درت را آستان‬

آستان و صدر در معنى کجاست‬ ‫

ما و من کو آن طرف کان يار ماست‬

اى رهيده جان تو از ما و من‬ ‫

اى لطيفه ى روح اندر مرد و زن‬

مرد و زن چون يك شود آن يك تويى‬

‫چون که يك جا محو شد آنك تويى‬

اين من و ما بهر آن بر ساختى‬ ‫

تا تو با خود نرد خدمت باختى‬

تا من و توها همه يك جان شوند‬ ‫

عاقبت مستغرق جانان شوند‬

اين همه هست و بيا اى امر کن‬ ‫

اى منزه از بيان و از سخن‬

جسم جسمانه تواند ديدنت‬

‫در خيال آرد غم و خنديدنت‬

دل که او بسته ى غم و خنديدن است‬

‫تو مگو کاو لايق آن ديدن است‬

آن که او بسته ى غم و خنده بود‬

‫او بدين دو عاريت زنده بود‬

باغ سبز عشق کاو بى منتهاست‬ ‫

جز غم و شادى در او بس ميوه هاست‬

عاشقى زين هر دو حالت برتر است‬ ‫

بى بهار و بى خزان سبز و تر است‬

ده زکات روى خوب اى خوب رو‬

‫شرح جان شرحه شرحه باز گو‬

کز کرشم غمزه ى غمازه اى‬

‫بر دلم بنهاد داغى تازه اى‬

من حلالش کردم از خونم بريخت‬ ‫

من همى گفتم حلال او مى گريخت‬

چون گريزانى ز ناله ى خاکيان‬ ‫

غم چه ريزى بر دل غمناکيان‬

اى که هر صبحى که از مشرق بتافت‬ ‫

همچو چشمه ى مشرقت در جوش يافت‬

چون بهانه دادى اين شيدات را‬

‫اى بهانه شكر لبهات را‬

اى جهان کهنه را تو جان نو‬ ‫

از تن بى جان و دل افغان شنو‬

شرح گل بگذار از بهر خدا‬ ‫

شرح بلبل گو که شد از گل جدا‬

از غم و شادى نباشد جوش ما‬ ‫

با خيال و وهم نبود هوش ما‬

حالتى ديگر بود کان نادر است‬ ‫

تو مشو منكر که حق بس قادر است‬

تو قياس از حالت انسان مكن‬ ‫

منزل اندر جور و در احسان مكن‬

جور و احسان رنج و شادى حادث است‬ ‫

حادثان ميرند و حقشان وارث است‬

صبح شد اى صبح را پشت و پناه‬ ‫

عذر مخدومى حسام الدين بخواه‬

عذر خواه عقل کل و جان تويى‬ ‫

جان جان و تابش مرجان تويى‬

تافت نور صبح و ما از نور تو‬ ‫

در صبوحى با مى منصور تو‬

داده ى تو چون چنين دارد مرا‬ ‫

باده که بود کاو طرب آرد مرا‬

باده در جوشش گداى جوش ماست‬ ‫

چرخ در گردش گداى هوش ماست‬

باده از ما مست شد نى ما از او‬

‫قالب از ما هست شد نى ما از او‬

ما چو زنبوريم و قالبها چو موم‬ ‫

خانه خانه کرده قالب را چو موم‬

*

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*