Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی شاپور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی شاپور

poem-book-128

 

اردشیر از کار روزگار در شگفت شد و خندید و در فکر فرورفت.فرمود تا شاپور بیاید و از او پرسش کرد.شاپور ترسید و رنگ از رخسارش پرید و گفت: آری او فرزند من است که وی را اورمزد نام نھادم و مادرش دختر مھرک است و سپس داستان چاه آب را بیان کرد.اردشیر دست ھرمز را گرفت و به ایوان خود برد و آنقدر جواھر بر او ریختند که سرش ناپدید شد.اردشیر خود پیش رفت و ھرمز را از میان زر و جواھر بیرون آورد و دستور داد تا به درویشان کمک کنند و در آتشکده ھا نذر کردند. اردشیر گفت:ای بزرگان!یاد دارم که یک ھندی که ستاره شماری دانا بود به من گفت در سرزمین تو ھرگز شادی و خرمی گسترده نخواھد شد مگر زمانی که نژاد مھرک نوش زاد با نژاد تو بیامیزد.

ادامه داستان :

اکنون ھفت سال است که جھان جز به آرزوی من نگردیده است. حال می دانم ھرچه یافته ام از برکت تولد این کودک، از نژاد مھرک نوش زاد است.

وزان پس بر کارداران اوی

شھنشاه کردند عنوان اوی

کنون از خردمندی اردشیر

سخن بشنو و یک بیک یادگیر

درزمان او مردمان آرامش یافتند و در زمان او بود که کارنامه ھا نوشته شد.

بدیوانش کارآگھان داشتی

ببی دانشی کار نگذاشتی

شاپور را نزد خود خواست و از او پیمان گرفت تا در گسترش دین و آیین خدایی بکوشد، با مردم به نیکی رفتار کند، دادگر باشد، مردم نادان و بی مایه را از مردم ھنرمند مقام بیشتر ندھد.

نباید که مردم فروشی بگنج

که برکس نماند سرای سپنج

اگر کشور آباد داری بداد

بمانی تو آباد وز داد شاد

اردشیر گفت:ای شاپور تو نگھبان گنج نیستی.از طمع دوری کن، زیردستان را آزار مده. اگر با مردم نیکی کنی، ھرجا که گنج بود در اختیار تو خواھد بود.
ھرکس ھرچه دارد دسترنج خودش است.تو نگھبان گنج تمام مردم این سرزمینی نه پرکننده گنج خودت.
از ھیچ چیز واھمه نداشته باش و بدان که بزرگی فقط سزاوار خداوند است و بس.

چو پیروز گردی ز کس خون مریز

که شد دشمن بد کنش در گریز

چو خواھد ز دشمن کسی زینھار

تو زنھارده باش و کینه مدار

از دروغگویان راستی مخواه، اگر سخنی گویند یا خبری آرند باور نکن.ھرگز از آموختن دانش باز نایست.

ز دانا سخن بشنو ای شھریار

جھان را برین گونه آباد دار

اکنون چھل سال و دوماه است که حکومت می کنم.شش شھر ساختم چون خره اردشیر، گندشاپور، میسان، برکه

اردشیر، رام اردشیر و اورمزد اردشیر.

روان مرا شاد گردان بداد

که پیروز بادی تو بر تخت شاد

بگفت این و تاریک شد بخت اوی

دریغ آن سر و افسر و تخت اوی

چو شاپور بنشست بر تخت داد

کلاه دلِفَروز بر سر نھاد

شاپور فرزانگان و موبدان را جمع کرد و به آنھا گفت:

منم پاک فرزند شاه اردشیر

سراینده دانش و یادگیر

به فرمان من گوش کنید و اگر سخن نادرستی گفتم مرا نکوھش کنید.من راه و رسم اردشیر را ادامه میدھم و از دھقانان بیشتر از یک سی ام درآمدشان برای نگھداری لشکر مالیات نمی گیرم.ھمه برخاستند و شاه را ستایش کردند.از آنطرف رومیان در قیدافه از دادن باژ خودداری کردند و چون شاپور آگاه شد، سپاھی آماده کرد و آنرا به التوینه فرستاد.فرمانده سپاه روم سرداری بنام برانوش و فرمانده سپاه شاپور گرزسپ بود.در این جنگ برانوش
اسیر شد و از رومیان سه ھزار کشته و ھزار و سیصد نفر اسیر شدند.قیصر از شاپور پوزش خواست و باژ شاپور را پذیرفت.شاپور ھفت روز در التوینه ھ ماند و از آنجا به اھواز رفت.
شھری را بنام شاپور برای اسیران رومی در نظر گرفت تا دروازه خوزستان باشد.در سیستان شھری را که اردشیر نیمی از آنرا ساخته بود تکمیل کرد و در شھر نشاپور دژی ساخت.در تمام این سفرھا برانوش را ھمراه خودش میبرد و به سخنان او گوش می داد.در شوشتر رود پھنی بود که ماھی نمیتواست از یکطرف به طرف دیگر آن برود.به برانوش دستور داد با کمک مھندسان رومی، روی این رود، پلی بنا کند و پس از آن به مملکت خودش بازگردد.شاپور برای رفاه مردم شوشترگنجی را خرج پل کرد و وقتی این پل به طول ھزار گام ساخته شد،
برانوش شادمانه به خانه خودش بازگشت.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*