Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آوردن شاپور به نزد اردشیر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : آوردن شاپور به نزد اردشیر

poem-book-128

 

اردشیر به موبد گفت:چنان کن که کسی او را زنده نبیند.موبد با دختر شاه که میلرزید رفتند و در راه، دختر به موبد گفت: ای مرد دانا! کودکی از اردشیر در شکم دارم، او گناھی نکرده. موبد بازگشت و آنچه را که شنیده بود به اردشیر گفت.اردشیر گفت:از او ھیچ سخنی مشنو، بدان سان که فرمانت دادم بکن.موبد با خود گفت، اردشیر پسری ندارد.بھتر است وقتی کودک به دنیا آمد، فرمان شاه را اجرا کنم.موبد دختر اردوان را نزد خود نگاه داشت و چون ھنگام زادن فرا رسید، آن راز را با کسی در میان نگذاشت تا دختر اردوان پسری زائید و او را شاپور نام نھاد.

شاپور ھفت سال پنھان بود.

ادامه داستان :

روزی وزیر نزد اردشیر آمد و اشک در چشمان شاه دید.اردشیر گفت:پنجاه و یک سال از عمر من می گذرد، موھایم چون کافور سفید شده. اکنون باید پسری می داشتم که نیروده و راھنمای من باشد.موبد گفت: اگر بدانم که به جان در امان خواھم بود، رازی سربسته و دربسته دادم، تا در گنج خانه بگذارند.دستور بده تا آن را بیاورند. اردشیر پرسید:در این بسته چه نھادی.موبد بدو گفت:چون دختر اردوان را بمن سپردی فرزندی در شکم داشت، از خداوند ترسیدم و او را نکشتم.
اکنون ھفت سال است که پسر تو نزد من است. او را شاپور نام نھادم.مادرش زنده است و فرزند را راھنمائی میکند.اردشیر از موبد تشکر کرد و گفت:برو صد پسر ھمسال او را یک جور لباس بپوشان و به ایشان گوی و چوگان بده تا در دشت و میدان بازی کنند.ھرکدام که فرزند من باشد مھر او در دل من خواھد جنبید.چون گوی زدن آغاز شد شاپور از ھمه چالاکتر بود. اردشیر به میدان آمد و شاپور را شناخت.اردشیر به یکی از ھمراھان گفت برو و گوی ایشان را بگیر ببینم چه می کنند.مرد رفت و گوی را پیش پای اردشیر انداخت.کودکان دویدند
تا گوی را ببرند، اما چون برابر اردشیر رسیدند بر جای خود ایستادند.شاپور پیش آمد و گوی را ربود و به کودکان داد.اردشیر از شادی بار دیگر گوئی جوان شد.
شاپور را در برگرفت.خدا را شکر گفت و دستور داد کاخی برای او آماده کردند و بعد فرمان داد دختر اردوان را آوردند.اردشیر گناه او را بخشید و به مشکوی خود فرستاد.برای شاپور معلم آوردند.نوشتن پھلوی آموخت و جنگاور شد.
اردشیر دستور داد سکه تازه زدند، یک روی آن با نام شاه اردشیر، بروی دگر نام فرخ وزیر.

نگه کرد جایی که بد خارستان

ازو کرد خرم یکی شارستان

کجا گند شاپور خواندی ورا

جزین نام نامی نراندی ورا

اردشیر حتی لحظه ای از شاپور جدا نمی شد و او را ھمچون وزیر در کنار خودش نگه می داشت.
روزی در شکارگاه سواران بھر سو می تاختند. از دور دشتی فراخ پدید آمد و شاپور تاخت تا نزدیک دھی، باغی سرسبز و خرم بود و وارد آن باغ شد.دختری زیبا را دید که، فرو ھشته از چرخ دلوی بچاه.چون آن ماھرخ شاپور را دید، سلام کرد و گفت:بی گمان اسب تو تشنه باشد.در ده ما آب شور است، اجازه بده تا از چاه برایش آب بکشم. شاپور گفت که ای ماه روی، زحمت نکش، ھمراه من از چاه آب خواھد کشید.دختر روی خود را پوشانید و کنار چشمه نشست تا ھمراه اردشیر دلو را به چاه انداخته و ھرچه زور زد نتوانست دلو را از چاه بیرون بکشد.شاپور جلو آمد و خودش دلو را از چاه کشید و چون سنگینی آنرا دید، از دختر پرسید تو کی ھستی؟ دختر از شاپور بجان زینھار خواست و

کنیزک بدو گفت کز راه داد

منم دختر مھرک نوش زاد

پارسائی مرا به این ده آورد و من از ترس خاندان تو به کار آبکشی مشغول ھستم.

شاپور آن دختر را خواستگاری نمود و به آیین آتش پرستان با او ازدواج کرد.روزگاری نگذشت که سرو سھی چون گل آمد ببار.بعد از نه ماه کودکی بدنیا آمد که تو گفتی اسفندیار باز آمده.آن کودک را اورمزد (ھرمز)نام نھادند.
ھفت سال گذشت و شاپور ھرمز را از ھرکس پنھان میداشت تا اردشیر نداند که اورمزد از دختر مھرک نوش زاد است.تا روزی اردشیر روانه شکار شد و شاپور را ھمراه خود برد.شاپور گفت:ھرمز را بدون آنکه کسی وی را بشناسد به ھمراه ببرند.روزی که اردشیر روانه شکار بود چشمش به کودکی افتاد که کمانی در دست ھمراه با دو چوبه تیر وارد میدان شد و در ھمان زمان ھم اردشیر از شکارگاه به میدان آمد.کودکان که گوی بازی می کردند چوگان بر گوی زدند و گوی نزدیک پای اردشیر رفت.ھمه کودکان از ترس اردشیر قدمی برنداشتند.اما ھرمز از میان ایشان خارج شد، گوی از نزد اردشیر ربود و به کودکان داد.

ازان پس خروشی برآورد سخت

کزو خیره شد شاه پیروز بخت

اردشیر گفت:نگاه کنید که آن کودک از نژاد کیست؟ ھمه خاموشی برگزیدند.پس شاه از کودک پرسید:ترا از نژاد که باید شمرد؟ کودک نترسید و گفت، که نام و نژادم نباید نھفت.

منم پور شاپور کو پور توست

ز فرزند مھرک نژاد درست

اردشیر از کار روزگار در شگفت شد و خندید و در فکر فرورفت.فرمود تا شاپور بیاید و از او پرسش کرد.شاپور ترسید و رنگ از رخسارش پرید و گفت: آری او فرزند من است که وی را اورمزد نام نھادم و مادرش دختر مھرک است و سپس داستان چاه آب را بیان کرد.اردشیر دست ھرمز را گرفت و به ایوان خود برد و آنقدر جواھر بر او ریختند که سرش ناپدید شد.اردشیر خود پیش رفت و ھرمز را از میان زر و جواھر بیرون آورد و دستور داد تا به درویشان کمک کنند و در آتشکده ھا نذر کردند. اردشیر گفت:ای بزرگان!یاد دارم که یک ھندی که ستاره شماری دانا بود به من گفت در سرزمین تو ھرگز شادی و خرمی گسترده نخواھد شد مگر زمانی که نژاد مھرک نوش زاد با نژاد تو بیامیزد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*