Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزانجا سوی پارس اندر کشيد

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزانجا سوی پارس اندر کشيد

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پادشاهی کاووس و نقشه او برای حمله به سرزمین دیوان مازندرلن  :

*

‫‫وزانجا سوی پارس اندر کشيد‬
‫که در پارس بد گنجها را کليد‬
‫نشستنگه آن گه به اسطخر بود‬
‫کيان را بدان جايگه فخر بود‬
‫جهانی سوی او نهادند روی‬
‫که او بود سالار ديهيم جوی‬
‫به تخت کيان اندر آورد پای‬
‫به داد و به آيين فرخنده رای‬
‫چنين گفت با نامور مهتران‬
‫که گيتی مرا از کران تا کران‬
‫اگر پيل با پشه کين آورد‬
‫همه رخنه در داد و دين آورد‬
‫نخواهم به گيتی جز از راستی‬
‫که خشم خدا آورد کاستی‬
‫تن آسانی از درد و رنج منست‬
‫کجا خاک و آبست گنج منست‬
‫سپاهی و شهری همه يکسرند‬
‫همه پادشاهی مرا لشکرند‬
‫همه در پناه جهاندار بيد‬
‫خردمند بيد و بی آزار بيد‬
‫هر آنکس که دارد خوريد و دهيد‬
‫سپاسی ز خوردن به من برنهيد‬
‫هرآنکس کجا بازماند ز خورد‬
‫ندارد همی توشه ی کارکرد‬
‫چراگاهشان بارگاه منست‬
‫هرآنکس که اندر سپاه منست‬
‫وزان رفته نام آوران ياد کرد‬
‫به داد و دهش گيتی آباد کرد‬
‫برين گونه صدسال شادان بزيست‬
‫نگر تا چنين در جهان شاه کيست‬
‫پسر بد مر او را خردمند چار‬
‫که بودند زو در جهان يادگار‬
‫نخستين چو کاووس با آفرين‬
‫کی آرش دوم و دگر کی پشين‬
‫چهارم کجا آرشش بود نام‬
‫سپردند گيتی به آرام و کام‬
‫چو صد سال بگذشت با تاج و تخت‬
‫سرانجام تاب اندر آمد به بخت‬
‫چو دانست کامد به نزديک مرگ‬
‫بپژمرد خواهد همی سبز برگ‬
‫سر ماه کاووس کی را بخواند‬
‫ز داد و دهش چند با او براند‬
‫بدو گفت ما بر نهاديم رخت‬
‫تو بسپار تابوت و بردار تخت‬
‫چنانم که گويی ز البرز کوه‬
‫کنون آمدم شادمان با گروه‬
‫چو بختی که بی آگهی بگذرد‬
‫پرستنده ی او ندارد خرد‬
‫تو گر دادگر باشی و پاک دين‬
‫ز هر کس نيابی بجز آفرين‬
‫و گر آز گيرد سرت را به دام‬
‫برآری يکی تيغ تيز از نيام‬
‫بگفت اين و شد زين جهان فراخ‬
‫گزين کرد صندوق بر جای کاخ‬
‫بسر شد کنون قصه ی کيقباد‬
‫ز کاووس بايد سخن کرد ياد‬
‫درخت برومند چون شد بلند‬
‫گر آيد ز گردون برو بر گزند‬
‫شود برگ پژمرده و بيخ مست‬
‫سرش سوی پستی گرايد نخست‬
‫چو از جايگه بگسلد پای خويش‬
‫به شاخ نو آيين دهد جای خويش‬
‫مراو را سپارد گل و برگ و باغ‬
‫بهاری به کردار روشن چراغ‬
‫اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيک‬
‫تو با شاخ تندی مياغاز ريک‬
‫پدر چون به فرزند ماند جهان‬
‫کند آشکارا برو بر نهان‬
‫گر از بفگند فر و نام پدر‬
‫تو بيگانه خوانش مخوانش پسر‬
‫کرا گم شود راه آموزگار‬
‫سزد گر جفا بيند از روزگار‬
‫چنين است رسم سرای کهن‬
‫سرش هيچ پيدا نبينی ز بن‬
‫چو رسم بدش بازداند کسی‬
‫نخواهد که ماند به گيتی بسی‬
‫چو کاووس بگرفت گاه پدر‬
‫مرا او را جهان بنده شد سر به سر‬
‫همان تخت و هم طوق و هم گوشوار‬
‫همان تاج زرين زبرجد نگار‬
‫همان تازی اسپان آگنده يال‬
‫به گيتی ندانست کس را همال‬
‫چنان بد که در گلشن زرنگار‬
‫همی خورد روزی می خوشگوار‬
‫يکی تخت زرين بلورينش پای‬
‫نشسته بروبر جهان کدخدای‬
‫ابا پهلوانان ايران به هم‬
‫همی رای زد شاه بر بيش و کم‬
‫چو رامشگری ديو زی پرده دار‬
‫بيامد که خواهد بر شاه بار‬
‫چنين گفت کز شهر مازندران‬
‫يکی خوشنوازم ز رامشگران‬
‫اگر در خورم بندگی شاه را‬
‫گشايد بر تخت او راه را‬
‫برفت از بر پرده سالار بار‬
‫خرامان بيامد بر شهريار‬
‫بگفتا که رامشگری بر درست‬
‫ابا بربط و نغز رامشگرست‬
‫بفرمود تا پيش او خواندند‬
‫بر رود سازانش بنشاندند‬
‫به بربط چو بايست بر ساخت رود‬
‫برآورد مازندرانی سرود‬
‫که مازندران شهر ما ياد باد‬
‫هميشه بر و بومش آباد باد‬
‫که در بوستانش هميشه گلست‬
‫به کوه اندرون لاله و سنبلست‬
‫هوا خوشگوار و زمين پرنگار‬
‫نه گرم و نه سرد و هميشه بهار‬
‫نوازنده بلبل به باغ اندرون‬
‫گرازنده آهو به راغ اندرون‬
‫هميشه بياسايد از خفت و خوی‬
‫همه ساله هرجای رنگست و بوی‬
‫گلابست گويی به جويش روان‬
‫همی شاد گردد ز بويش روان‬
‫دی و بهمن و آذر و فرودين‬
‫هميشه پر از لاله بينی زمين‬
‫همه ساله خندان لب جويبار‬
‫به هر جای باز شکاری به کار‬
‫سراسر همه کشور آراسته‬
‫ز ديبا و دينار وز خواسته‬
‫بتان پرستنده با تاج زر‬
‫همه نامداران به زرين کمر‬
‫چو کاووس بشنيد از او اين سخن‬
‫يکی تازه انديشه افگند بن‬
‫دل رزمجويش ببست اندران‬
‫که لشکر کشد سوی مازندران‬
‫چنين گفت با سرفرازان رزم‬
‫که ما سر نهاديم يکسر به بزم‬
‫اگر کاهلی پيشه گيرد دلير‬
‫نگردد ز آسايش و کام سير‬
‫من از جم و ضحاک و از کيقباد‬
‫فزونم به بخت و به فر و به داد‬
‫فزون بايدم زان ايشان هنر‬
‫جهانجوی بايد سر تاجور‬
‫سخن چون به گوش بزرگان رسيد‬
‫ازيشان کس اين رای فرخ نديد‬
‫همه زرد گشتند و پرچين بروی‬
‫کسی جنگ ديوان نکرد آرزوی‬
‫کسی راست پاسخ نيارست کرد‬
‫نهانی روانشان پر از باد سرد‬
‫چو طوس و چو گودرز کشواد و گيو‬
‫چو خراد و گرگين و رهام نيو‬
‫به آواز گفتند ما کهتريم‬
‫زمين جز به فرمان تو نسپريم‬
‫ازان پس يکی انجمن ساختند‬
‫ز گفتار او دل بپرداختند‬
‫نشستند و گفتند با يکدگر‬
‫که از بخت ما را چه آمد به سر‬
‫اگر شهريار اين سخنها که گفت‬
‫به می خوردن اندر نخواهد نهفت‬
‫ز ما و ز ايران برآمد هلاگ‬
‫نماند برين بوم و بر آب و خاک‬
‫که جمشيد با فر و انگشتری‬
‫به فرمان او ديو و مرغ و پری‬
‫ز مازندران ياد هرگز نکرد‬
‫نجست از دليران ديوان نبرد‬
‫فريدون پردانش و پرفسون‬
‫همين را روانش نبد رهنمون‬
‫اگر شايدی بردن اين بد بسر‬
‫به مردی و گنج و به نام و هنر‬
‫منوچهر کردی بدين پيشدست‬
‫نکردی برين بر دل خويش پست‬
‫يکی چاره بايد کنون اندرين‬
‫که اين بد بگردد ز ايران زمين‬
‫چنين گفت پس طوس با مهتران‬
‫که ای رزم ديده دلاور سران‬
‫مراين بند را چاره اکنون يکيست‬
‫بسازيم و اين کار دشوار نيست‬
‫هيونی تکاور بر زال سام‬
‫ببايد فرستاد و دادن پيام‬
‫که گر سر به گل داری اکنون مشوی‬
‫يکی تيز کن مغز و بنمای روی‬
‫مگر کاو گشايد لب پندمند‬
‫سخن بر دل شهريار بلند‬
‫بگويد که اين اهرمن داد ياد‬
‫در ديو هرگز نبايد گشاد‬
‫مگر زالش آرد ازين گفته باز‬
‫وگرنه سرآمد نشان فراز‬
‫سخنها ز هر گونه برساختند‬
‫هيونی تکاور برون تاختند‬
‫رونده همی تاخت تا نيمروز‬
‫چو آمد بر زال گيتی فروز‬
‫چنين داد از نامداران پيام‬
‫که ای نامور با گهر پور سام‬
‫يکی کار پيش آمد اکنون شگفت‬
‫که آسانش اندازه نتوان گرفت‬
‫برين کار گر تو نبندی کمر‬
‫نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر‬
‫يکی شاه را بر دل انديشه خاست‬
‫بپيچيدش آهرمن از راه راست‬
‫به رنج نياگانش از باستان‬
‫نخواهد همی بود همداستان‬
‫همی گنج بی رنج بگزايدش‬
‫چراگاه مازندران بايدش‬
‫اگر هيچ سرخاری از آمدن‬
‫سپهبد همی زود خواهد شدن‬
‫همی رنج تو داد خواهد به باد‬
‫که بردی ز آغاز باکيقباد‬
‫تو با رستم شير ناخورده سير‬
‫ميان را ببستی چو شير دلير‬
‫کنون آن همه باد شد پيش اوی‬
‫بپيچيد جان بدانديش اوی‬
‫چو بشنيد دستان بپيچيد سخت‬
‫تنش گشت لرزان بسان درخت‬
‫همی گفت کاووس خودکامه مرد‬
‫نه گرم آزموده ز گيتی نه سرد‬
‫کسی کاو بود در جهان پيش گاه‬
‫برو بگذرد سال و خورشيد و ماه‬
‫که ماند که از تيغ او در جهان‬
‫بلرزند يکسر کهان و مهان‬
‫نباشد شگفت ار بمن نگرود‬
‫شوم خسته گر پند من نشنود‬
‫ورين رنج آسان کنم بر دلم‬
‫از انديشه ی شاه دل بگسلم‬
‫نه از من پسندد جهان آفرين‬
‫نه شاه و نه گردان ايران زمين‬
‫شوم گويمش هرچ آيد ز پند‬
‫ز من گر پذيرد بود سودمند‬
‫وگر تيز گردد گشادست راه‬
‫تهمتن هم ايدر بود با سپاه‬
‫پر انديشه بود آن شب ديرباز‬
‫چو خورشيد بنمود تاج از فراز‬
‫کمر بست و بنهاد سر سوی شاه‬
‫بزرگان برفتند با او به راه‬
‫خبر شد به طوس و به گودرز و گيو‬
‫به رهام و گرگين و گردان نيو‬
‫که دستان به نزديک ايران رسيد‬
‫درفش همايونش آمد پديد‬
‫پذيره شدندش سران سپاه‬
‫سری کاو کشد پهلوانی کلاه‬
‫چو دستان سام اندر آمد به تنگ‬
‫پذيره شدندنش همه بی درنگ‬
‫برو سرکشان آفرين خواندند‬
‫سوی شاه با او همی راندند‬
‫بدو گفت طوس ای گو سرفراز‬
‫کشيدی چنين رنج راه دراز‬
‫ز بهر بزرگان ايران زمين‬
‫برآرامش اين رنج کردی گزين‬
‫همه سر به سر نيک خواه توايم‬
‫ستوده به فر کلاه توايم‬
‫ابا نامداران چنين گفت زال‬
‫که هر کس که او را نفرسود سال‬
‫همه پند پيرانش آيد به ياد‬
‫ازان پس دهد چرخ گردانش داد‬
‫نشايد که گيريم ازو پند باز‬
‫کزين پند ما نيست خود بی نياز‬
‫ز پند و خرد گر بگردد سرش‬
‫پشيمانی آيد ز گيتی برش‬
‫به آواز گفتند ما با توايم‬
‫ز تو بگذرد پند کس نشنويم‬
‫همه يکسره نزد شاه آمدند‬
‫بر نامور تخت گاه آمدند‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*