Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی اردشیر و شکست هفتواد

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی اردشیر و شکست هفتواد

poem-book-128

 

ھفتواد بر سر کوھی نزدیک کجاران دژی بنا کرد و دری آھنین بر آن گذاشتند که زندگی در آن ھم راحت بود و ھم امن.چشمه ای که در آن کوھسار بود میان دژ قرار گرفت و مردم را از آب بی نیاز کرد.چون صندوق برای آن کرم تنگ میشد، حوضی در سنگ کوه کندند و کرم را آھسته در آن گذاشتند.کرم ھرروز غذا می
خورد و فربه تر میشد تا بعد از پنج سال به اندازه یک پیل شد با شاخک ھا و صورتی بزرگ.

ادامه داستان :

چو یک چند بگذشت بر ھفتواد

بر آواز آن کرم کرمان نھاد

ھمان دخت خرمّ نگھدار کرم

پدر گشته جنگی سپھدار کرم

از دریای چین تا کرمان سرزمین کرم بود.پسران ھفتواد با ده ھزار سپاھی از دژ حفاظت می کردند.
چون اردشیر از داستان ھفتواد آگاه شد، سپاھی را برای سرکوبی ھفتواد به بسوی او فرستاد.ولی ھفتواد در کوھستان کمین کرده واز کمینگاه به سپاه اردشیر حمله آنھا را تار و مار کردند.خبر که به اردشیر رسید، خودش سپاھی را جمع کرد و بتندی به سوی ھفتواد آمد.پسر بزرگ ھفتواد، شاھوی که از رزم پدر آگاه شد، از آنطرف دریای پارس به کمک او آمد و در میمنه لشکر ھفتواد قرارگرفت.دو سپاه برھم زدند و جنگ گروھی کردند و ھفتواد بر سپاه اردشیر پیروز شد. اردشیر بقیه سپاه خود را فرا خواند و کنار آبگیری جایشان داد.
در شھر جھرم مردی بد نژاد بود بنام مھرک نوش زاد.مھرک چون از رفتن اردشیر و گرفتاری سپاه او خبردار شد سپاھی اطراف خود جمع کرد و به کاخ اردشیر رفت و در گنج را گشوده و ھرچه داشت تاراج کرد.

چو آگاھی آمد بشاه اردشیر

پر اندیشه شد بر لب آبگیر

ھمی گفت نا ساخته خانه را

چرا ساختم رزم بیگانه را

شب سفره گستردند و گوسفند و بره پخته در سفره نھادند.ناگھان تیری از آسمان بر بدن بره پخته فرود آمد.بزرگان لشکر دست از خوردن برداشتند.بر آن تیر نوشته شده بود:تمام آرامش دژ و پیروزی ھفتواد از بخت کرم است.اگر این تیر به شما برسد نشان پیروزی ھفتواد است.فردا اردشیر سپاه را از کنار آبگیر برگرفت و روانه پارس شد. سپاه ھفتواد که رفتن اردشیر را دیدند از ھر سو راه را بر شاه گرفتند و بسیاری از آنان را کشتند. اردشیر با گروھی اندک به سوی پارس گریخت.سر راه در خانه ای کوچک مھمان جوانی نا آشنا شد و او به اردشیر گفت: بدان که آن کرم یک دیو جنگیست که مغز اھرمن دارد و با جھان آفرین دشمن است. اردشیر بعد از چند روز استراحت در پارس به جھرم رفت و با شمشیر ھندی گردن مھرک را زد و ھرکس را که با او نسبتی داشت نابود کرد، مگر دختر مھرک که ھرچه در شھر دنبالش گردیدند پیدایش نکردند.
اردشیر از آنجا با یک لشکر دوازده ھزار نفری به جنگ کرم رفت.در سپاه اردشیر مردی پھلوان و فرزانه بود بنام شھرگیر.اردشیر به او گفت: نگھبان و پاسبانی قرار بده که روز و شب بیدار باشد تا من چون جدم اسفندیار کیمیائی بسازم که در نابودی کرم بکار آید.اگر در روز دودی ببینید و یا در شب آتشی از دژ زبانه زد، بدانید که کار کرم به پایان رسیده و من موفق شده ام.اردشیر این را گفت و ھفت مرد از سرداران خود را انتخاب کرد و در لباس مردی بازرگان، با ده خر که بارشان زر وسیم بود با یک دیگ و دو روستائی راھنما بسوی دژ رفتند.در دروازه دژ شصت مرد نگھبانی می کردند.که پرستاری کرم نیز با ایشان بود.یکی فریاد کرد در صندوقت چه داری؟ اردشیر پاسخ داد:ھمه گونه کالائی در بار دارم.جامه، زینت، دیبا، دینار، خز، گوھر.پرسید کیستی؟ پاسخ
گفت: بازرگانی خراسانی ام با خستگی تا اینجا آمده ام. از بخت کرم مال فراوان دارم.نگھبان در دژ را باز کرد و اردشیر و یارانش با ده خر بار وارد حصار شدند.اردشیر به ھریک از نگھبانان چیزی بخشید و سفره ای گسترده و خود به خدمت ایشان ایستاد.نگھبانان چون از خوردن شراب مست شدند بی ھوش افتادند.
اردشیر سرب و قلع را در آن دیگ که آورده بود گرم کرد و ھنگام غذا خوردن کرم، سرب و قلع جوش آمده را در گلوی کرم ریختند.کرم ناتوان شد و از درون ترکید.اردشر اول آن شصت نفر مست را از بین برد و بعد در بام دژ آتش افروخت.شھرگیر با دیدن آتش سپاه را حرکت داد تا به پای دژ رسید.شاھوی و ھفتواد را کشتند تا مردم فقط خدای یگانه را بپرستند.در آنجا آتشکده ساختند و جشن مھرگان و سده برپا کردند. اردشیر تاج و تخت کرمان را به مردی شایسته داد و از آن جایگاه تا تیسفون تمام بدخواھان را سرنگون کرد.

چنین است رسم جھان جھان

ھمی راز خویش از تو دارد نھان

نسازد تو ناچار با او بساز

که روزی نشیب است و روزی فراز

ببغداد بنشست بر تخت عاج

بسر بر نھاد آن دلفروز تاج

چون اردوان کشته شد، اردشیر دخترش را به زنی گرفت.دو فرزند اردوان به ھندوستان گریختند و دو پسر دیگر به زندان افتادند.در ھندوستان، بھمن، پسر بزرگتر مردی عاقل و دانا را نزد خواھر فرستاد و در پنھان به او کمی زھر ھلاھل داد و گفت: اینک اگر دل با ما داری زھر ھلاھل ھندی را به اردشیر بخوران و انتقام پدر و برادر و خاندانت را بگیر.روزی اردشیر در نیمه روز خسته از شکارگاه،

سوی دختر اردوان شد ز راه

دوان ماه چھره بشد نزد شاه

بیاورد جامی ز یاقوت زرد

پر از شکرّ و پست با آب سرد

بیامیخت با شکرّ و پست زھر

که بھمن مگر یابد از کام بھر

چو بگرفت شاه اردشیر آن بدست

زدستش بیفتاد و بشکست پست

زن از ترس برخود لرزید و دلش گوئی به دو نیم شد.اردشیر از آن لرزش بدگمان شد و دستور داد تا چھار مرغ خانگی آوردند.
مرغھا را برزمین نھادند و تا بر زمین نوک زدند، جا به جا بمردند. اردشیر فرمود تا موبد حاضر شود و پرسید چه مجازاتی در خور اوست.موبد گفت:

سرش بر گنه بر بباید برید

کسی پند گوید نباید شنید

اردشیر به موبد گفت:چنان کن که کسی او را زنده نبیند.موبد با دختر شاه که میلرزید رفتند و در راه، دختر به موبد گفت: ای مرد دانا!کودکی از اردشیر در شکم دارم، او گناھی نکرده.

چو این گردد از پاک مادر جدا

بکن ھرچ فرمان دھد پادشاه

موبد بازگشت و آنچه را که شنیده بود به اردشیر گفت.اردشیر گفت:از او ھیچ سخنی مشنو، بدان سان که فرمانت دادم بکن.موبد با خود گفت، اردشیر پسری ندارد.بھتر است وقتی کودک به دنیا آمد، فرمان شاه را اجرا کنم.موبد دختر اردوان را نزد خود نگاه داشت و چون ھنگام زادن فرا رسید، آن راز را با کسی در میان نگذاشت تا دختر اردوان پسری زائید و او را شاپور نام نھاد.

شاپور ھفت سال پنھان بود.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*